تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
سه شنبه دهم دی 1387
مثل همه باباي خوبي باش ...  

حميد زودتر از همه مي‌رسيد. هركاري مي كرد باورش نشده بود نمي‌تواند از زير كار در برود. جلوي آينه مي‌ايستاد و با خودش قول و قرار مي كرد كه از اين به بعد كمي تنبلي كند و براي خودش صبح از مسير  ديگري برود تا بهش خوش بگذرد. از همه مهتر كسي آن ديد را  نسبت به كارهايش نمي‌داشت. خيلي شده بود كه منشي فس فسوي اداره با چشم نازك كردن و كلي ادا بهش گفته بود  نا سلامتي معاون مدير كل است و مي‌تواند ديرتر بياد و يا حتي فقط چند دقيقه مانده به اولين جلسه صبحگاهي برسد سر كار. خيلي وقتها فكر مي‌كرد كه منشي از سر دوستي و صداقتش اين حرفها را ميزند. ولي از اين مطمئن بود كه دخترك بيشتر براي اينكه تنبلي كند و ديرتر بيايد، اين اداهاي خواهرانه را درمي‌آورد. به هر صورت فقط اين نبود. همه حتي زنش هم اين حرف را مي‌زدند. هر كدام به نوعي گرفتار توهم خير خواهي و مصلحت بيني شده بودند. هيچ كدامشان نميـتوانستند درستكاري اين همه سال او را بفهمند. فقط گاهي زنش بود. آن هم براي پز دادن جلوي برادرهايش صداقت كاري‌اش را بزرگ نمايي مي‌كرد. در اين مواقع وقتي ياد او مي‌افتاد خنده‌اش ميگرفت. زنش مثل اردكهايي كه با افتخار روي آب مي‌روند،‌ و خيس نمي‌شوند. دم تكان مي‌داد و با حرارت خاصي از تعريف و تمجيدها، رد كردن رشوه دهنده‌هايي كه بارها خودش تعريف كرده بودو حتي آنها را چند باري توي ماشينهاي گرانقيمتشان نشانش داده بود،‌ حرف زده بود. يادش بود كه حتي گاهي به او يادآور شده بود كه مسايل كاري‌اش را خوب يا بد، افتخارآميز يا خفت آور براي برادرهايش تعريف نكند. چون برادرهايش با خيلي از اين آدمهاي مرفه و بي‌درد ارتباط نزديك دارند و ممكن است بخواهند از طريق ايشان امتياز به دست بياورند. ولي زنش اشك ريخته بود و او را بي احساس خوانده بود. ولي همان شب غرور را كنار گذاشته و آمده بود دست و پايش را زير لحاف گرم كند كه بدون مقدمه او را بوسيده و گفته بود  بهش افتخار مي‌كند. او هم يادش آمد كه توي اين جور مواقع خيلي حواسش نبوده و داشته افراد پيشنهاد دهنده را مرور مي كرده است. حتي يادش آمد كه جمع مبالغي كه بهش پيشنهاد داده بودند براي خريد يك ويلاي كنار دريا توي آن روزگار خيلي خوب بود. گاهي هيچ تفاوتي بين غلت زدن توي تخت خواب و يانشستن پشت فرمان ماشينش نمي‌ديد. بچه‌ها توصيه كرده بودند كه با اين وضع هوش و حواس پشت فرمان ننشيند. نديده گرفته بود. يكي دوبارهم تصادف كرده بود. دفعه آخر زده بود پير زن بيحواسي را درب و داغان كرده بود. شايد فكرش هم خنده‌دار بود. ولي اين بار چندمين باري بود كه بعد از اينكه كلي توي صف ايستاده بود،‌ هرچي زور مي‌زد يادش نمي‌آمد چرا توي صف ايستاده. فقط يك نگاهي به پسر تر و فرزي كه روي جعبه شيرها جابجا مي‌شد كرد و  در جوابش خيلي  معطل نماند.به خانه كه رسيد مثل هر روز خيلي با دقت نانها را قيچي كرد و در حالي كه داشت تكه‌هاي نان را گرم ميكرد، يادش آمد كه چهار شنبه است. براي خودش فكر ميكرد كه اين روزها هميشه براي كاركنانش عزيز بوده است. با يك پوزخند برگشت طرف اتاق خواب و آرام توي رختخواب خزيد. از اينكه حداقل يك روز را مي‌توانست بدون دردسر به اين ماجراها خاتمه دهد، خوشحال بود. باورش نميشد به همين راحتي بتواند مريض و سرما خورده توي خانه بخوابد.

سه شنبه دهم دی 1387
سفيد مثل چوب،‌ بلند مثل زندگي ...  

سياه و سفيد صبح بود كه مثل دوتا دوست كه الكي همديگر را سالهاست، نگه داشتند، مرد هيزم مي‌ريخت توي آتش و آتش هم با زبان درازي و شادشادكردنش جوابش را مثل يك فاحشه حراف ميداد. دستهاي گرمش را روي صورت مرد ميكشيد و آرام از همان ميان ميكشيد بالا در گوشش و مي‌گفت كه : ببين زندگيت رو خراب كرد. بايد انتقام بگيري. بايد بري و  . . . ميان حرفهايش هر ميكشيد و ميگفت كه بايد برود و همه چيز را تمام كند. مرد هر چه بيشتر دست به دست آتش ميداد بيشتر مي سوخت و گاهي مجبور ميشد دستش را عقب بكشد. حتي يكبار كه احساس كرد گلويش خشك شده دست كرد و مشت برف پري را توي دهنش فشار داد. حس كرد ديگر دندانهايش به هم فشرده نميشوند. به جاي اينكه راحت شده باشد بيشتر حس مي‌كرد خرفت شده و كم كم بايد روزهاي باقيمانده زندگيش را به فراموش كردن ماجراهايي كه برايش پيش آمده بود كند. از اين فكر يكه‌اي خورد. بلند شد و بي معطلي از كنار آتش حركت كرد تا بلكه كاري صورت بدهد. آتش مثل يك عجوزه حسود افتاده بود روي چشمانش و برق انقام را بيشتر روشن مي‌كرد. خيلي تلاش مي‌كرد تا اينطوري نماند. به هر صورت بايد مي‌رفت يك جاي ديگر دنيا تا همه چيز را فراموش كند. سعي كرد توي راه جنگلي شروع كند به دويدن. كفشش را درآورد تا راحت باشد. زمين سرد را زير پايش احساس كرد. خيلي زودتر از آنچه كه حدس ميزد كف پايش از حس افتاد. زانو زد توي برف. شروع كرد به خنديدن. از اينكه به اين زودي آتش انتقامش سرد شده بود به خودش مي خنديد. حتي فكر جلوترش را كه مي‌كرد خيلي مطمئن نبود بعد اين بيست و چند سال چوب بري توي جنگلهاي روسيه، بتواند آدرس معشوقه ساده لوحش توي تهران را پيدا كند و يا اصلاً‌ چند كلمه درست و حسابي آدرس بپرسد. باز هم خنديد، از اين خوشحال بود كه بدون نوشيدن توانسته اين همه خودش را سرگرم كند. لبهايش را با انگشت لمس كرد. خشك و دردناك شده بود و از زور قهقهه‌اي كه ناگهان سرداده بود تركيده بود. سرما خونش را لخته كرده بود. خواست يك جوري حتي با داد زدن خيالش راحت شود كه زنده است ولي ترسيد باد صدايش را كج و كوله كند و اصل حرفش را عوض كند. خاموش شدن آتش هم مهم نبود. چنبره مه صبح گاهي آمده بود مثل يك توده مهربان ولي خاكستري، درست عين يك مادر بزرگ پير كه وافور به دست نسشته روبرويت و هي دود مي كشد از روي آتش كه انگار تمام مفاصل و استخوانهايش بخواهند ساكت شوند،‌ روبرويش آرام گرفته بود. سرش را آرام روي برفها گذاشت كه چشمهايش را ببندد و آماده شنيدن حرفهاي مادر بزرگش باشد. از زير پلك مواظب بود. با آمدن روز دردهاي مادر بزرگ هم خوب مي‌شدند. آرام مي‌ديد پير زن كه توي افق جاده لميده بود صورتش گل مي‌انداخت به چه بزرگي. تمام افق را گرفته بود.  مرد به خودش نهيب دوباره اي زد و فقط يادش آمد انگار از مادر بزرگش يك لبخندي ديده بود. داشت بهش دلداري مي‌داد و مي‌گفت، به همان زبان مادريشان ميگفت كه كله پدر معشوق را سگ شاشيد. ديگر ناي خنده نداشت. با همان دهاني كه نصفش توي برف جاده جنگلي گير كرده بود. با خنده حرف مادر بزرگش را تاييد كرد. حتي سر هم تكان نداد. مادر بزرگ همه چيز را زود مي‌فهميد و انگار منتظر خنده او باشد با همين آخرين دود و دم صبحگاهي توي افق داشت محو مي‌شد.

سه شنبه دهم دی 1387
بينندگان و شنوندگان ...  

احوالش را كه پرسيد با سرجواب گرفت. ديگر دوست نداشت يادش بياورند و حتي به اين بهانه حال و احوال كنند. حتي رزوهايي نشسته بود و به انواع احوال پرسيهايي كه براي شروع صحبت خوشايند بود فكر مي‌كرد. دست به سركردن آدمها از همه سخت تر شده بود برايش. انگار مي‌خواست جاي زخمهايش را برايش فوت كنند. ولي زود مي‌فهميد مه هيچ فايده‌اي برايش ندارند. نك و ناله‌ها‌يي كه هر روز مي‌شنيد شده بودند يك سري موجود واقعي كه از گل و گردنش بالا مي‌رفتند. او هم بلافاصله تا كسي شروع مي‌كرد به صحبت شروع مي‌كرد به سر تكان دادن تا اجازه ندهد هيچ كدام از اين موجودات اشتباهي بروند توي گوشش. حتي وقتي با دوست دخترش بود، با اينكه سعي ميكرد ناراحتش نكند، ولي باز هم اين موجودات گوشش را قلقلك مي‌دادند. گاهي ميزد به سرش كه همان وسط حرفهايش فنجان قهوه را خالي كند توي گوشش تا اگر چيزي هم آن جا دارد كم كم جاگير مي‌شود، از بين برود. اين بار هم وسط حرفهاي او بود كه خواست گردن بچرخاند. ولي دست دخترك انگاركه بخواخد او را دمر كند محكم رفت روي گردنش. اين جور مواقع بايد شروع مي‌كرد به جر زني تا بتواند جوري مسير موجودات را مه الان راحت تر راه دست دخترك  تا گوشش را گرفته بودندو مثل يك لشگر هزار سوار به تاخت مي‌آمدند را مي‌گرفتند. ولي جاده تازه تاسيس با اينكه باريك بود حسابي جاي تاخت وتاز خوبي شده بود. حركتي نداشت. موجودات هم خاطر جمع داشتند مسابقه مي‌دادند. هر بار كه دخترك خودش را لوس مي‌كرد،‌احساس مي‌كرد يكي دو دسته ازآن شيطان‌ترها به تاخت بيشتري دارند مي‌دوند آن تو. حسابي عرق كرده بود. و سعي مي‌كرد توي چشمايش نگاه كند. ولي زود ميديد كه دسته‌هاي شيطان‌ترها زياد شده‌اند و عن قريب كارش را يكسره مي‌كنند.  نگاهش را مي‌دزديد و به لب و دهان دخترك مي‌دوخت. اين كار كمي سرعت آنها را كم ‌ميكرد. حتي باعث مي‌شد دختر دستش را از روي گردنش بردارد. ولي اين  هم دايمي نبود. چون مي‌خواست لاك ناخنش را نشانش دهد

: جيغ شده ؟
- نه! دوست دارم. 

و با اين جواب دوباره موجودات را حس مي‌كرد كه به  تاخت بيشتري حريم قلعه را شكسته بودند و با سر وصداي زيادشان سرود فتح مي‌خواندند. آن شب گوشش تا صبح درد مي‌كرد. ولي گرم شده بود. مخصوصاً وقتي شنيده بود كه براي هفته بعد خانواده‌شان را دعوت كرده‌ بودند.

دوشنبه نهم دی 1387
مردان و ظنان ...  

طرف همش حساب مي‌كرد كه اگر با فلاني نبود حداقل شبي 30 تومان زده بود به جيب. گاهي از اين افكار خنده‌اش مي‌گرفت. بضي مواقع مي‌خواست ازاينكه جواني‌اش را داشت سر چيزهاي اينطوري تباه ميكرد ميخنديد. بايد مي‌گشت  و بهانه بهتري براي زندگي پيدا مي‌كرد. خراب كردن خيلي برايش آسان بود ولي بازهم فكرش را كه مي‌كرد خود را مجبور مي‌ديد به تاوان همه خرابيهاي احتمالي يك بار ديگر خيلي چيزهاي لوس را دوباره بسازد. سعي ميكرد خيلي سيستمي و منظم فكركند  ولي  مجبور بود اين افكار راكنار بگذارد. بارها شده بود كه همينطوري توي افكار خودش سوار ماشيني بشود و بعد كه حواسش برگشت با داد و بيداد طرف را مجاب كند كه اين كاره نيست. و به زور پياده شود. از فكر كردن به روزهايي كه نگاههاي مردم، حتي هم جنسهايش عين اين بود كه يك جنس بنجل را ورانداز مي‌كنند،‌ حسابي سرگرم مي‌شد. مثل كودكي بود. همه‌ي حس ترحمي هم كه دريافت مي‌كرد، گذشته بود. سعي مي‌كرد اينها را يادش بياورد، اما سخت بود. به خودش نهيب زد و دوباره شروع كرد به ور رفتن بازيپ كاپشن طرف، حتي هرچه كرد تا با حركت دستهاي او روي گل و گردنش گرم شود هم نتوانست. تمام صورتش با نسيمي ساده كه از پنجره مي‌آمد،‌ منقبض شده بود. تلفن همراهش شروع كرد به خاموش و روشن اتاق. اين بهانه او را از بغل مرد بيرون كشيد.

  • الو؟

تلفن را كه قطع كرد. احساس كرد براي خشكي گلويش بايد كمي آب بخورد.

  • آب خنك توي يخچال هست؟

مرد خيلي درهم و ناراحت راهنمايي اش كرد. احساس بدي نبود.هرچه بود از سعيد خوش اخلاق‌تر و آقاتر بود كه سر سرد شدن به آن سادگي درهم بشود و سيگارش را  روشن كند. مرد هرچه كه مي‌خواست اشكالي نداشت، حداقل به او مظنون نبود. ليوان آب را كه سر كشيد، مثل اينكه بچه شده باشد،‌ با ذوق و شوق دوباره توي اتاق تاريك دويد.

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
کف پوش قرمز ...  

دكتر ديگر چند وقتي بود كه با هم پياله هايش بُرنمي خورد. البته دكتر بودنش را سه سالي بود كه از دانشكده به اثبات رسانده بود. صبح توي آپارتمانش كه به قولي نُقلي، تلخ  و گرفته بود. بيدار كه شد حس كرد كه بايد به بيكاري اش براي هميشه سر و سامان دهد. شماره مهدي رونوشت را گرفت. و قبل از اينكه هيكل وارفته و چاقش را كه توي سي سالگي به نظر 40 ساله مي رسيد، سست جابجا كرد و با چرخش كمي روي كاناپه راحتي انداخت. آب دهانش را خشك قورت داد و از پنجره كه تنها روشني اتاق بود نگاهش روي درختهايي كه هر روز بهش زل مي زدند و بعدش گذر ماشينها افتاد. قبل از اينكه به آپارتمان روبرو- هرپنجره اي باشد فرق نمي كند- خيره شود، طرف گوشي را برداشت:

- جانم! چطوري تك خور؟

: مهدي جان شوخي رو ول كن. بيا كارت دارم.

سر و صداي خيابان داشت بيشتر ميشد و هيچ صدايي از حرفهاشان نبود. تلفن بعدي پيش شماره اي حوالي چهار راه ولي عصر داشت. توي آن همه سرو صداي ساختمان سازي كه از ساعت نه صبح به اوج رسيده بود، صداي مشعلهايي كه براي قير گوني به كار مي رود، قويتر از همه هُرهُرمي كرد. اين بار بعد از اينكه گوشي را گذاشت از هيجاني كه روي صورتش رژه مي رفت، فهميد خرداد ماه است . سالهاي مدرسه و امتحان، سگهاي عصباني باغ گذر بچه ها. توي اين فكرها بود كه صف كتابهاي روي شوفاژ سرد اين وقت سال، روي هم سريد و آخرينشان كه از همه قطورتر بود زير بار بقيه خم شد.

- اي لامصب ها! انگار دارن ساختمان مارو خراب ميكنن.

بلند شد و عين اينكه بخواهد توي دعوا طرف را غافل گير كند و با چپ بزند توي گوشش، محكم كتابها رابرگرداند سر جايشان. كتاب آخري را برداشت. گوشه پاييني اش را كه تا شده بود با دست و خيلي مهربان صاف كرد. و دوباره يادداشت صفحه اول رااز حفظ خواند. همان خط دخترانه كه گوشه امضايش در تماس كتاب با پنجره رطوبت كشيده و محو شده بود:" ... اميد عزيزم." دم ميم دو شقه شده بود يك سر انداخته بود بالا و ديگري به پايين. عين اينكه نوشته باشد : مار. محكم بست و نشست روي تخت كنار كتابها. آنقدر شديد كه گرد و خاك بلند شد. نور پنچره داشت گرد و خاكها را بازي مي داد كه يادش آمد دو نخي سيگار مانده است. آنقدر هول پاكت را برداشت كه دستهايش نمي دانستند كدام سيگار قرار است ديگري را روشن كند. به هر حال گيراند و آتش كه زد، ديد زنگ در را مي زنند. تنها صداي رساي خانه همين زنگ قديمي بود كه به هيچ روشي نمي شد ساكتش كرد. از همان دم دربي هيچ آيفني وصل شده بود به تنها اتاق اين واحد. بلند شد و رفت از روي پله ها و بالاي در خروجي كه با چند پله به درب اصلي مي رسيد، نگاه كرد. طرف را كه شناخت دستي تكان داد و مثل پهلوانهاي زور خانه رفت توي گود و درب را باز كرد.

كل اسبابش را كه آورد، اتاقش شده بود مثل اتاق كيمياگرها. حساب كرد حتي دستيار هم نمي خواست. فقط بايد غرغر همسايه ها را مي خواباند. بايد حساب كار دستشان مي آمد كه پزشك عمومي هم از سراين آدمهاي جنوب شهري زيادي است. اصلاً بين يك كلينيك سر پايي و درمانگاه ترك اعتياد توماني صد شاهي فرق است. ديگر نمي خواست هيچ معتادي آنجا پاتوق كند و سر آخر به زور مهدي رونوشت و سعيد بيخود سوت شود بيرون. از فردا صبحش شروع شده بود. خيلي شيك و تميزربع باقيمانده  اتاق افتاده بود آن سمت پرده پلاستيكي سفيد. همه خنزر پنزرهايش را چپانده بود توي كمد فلزي كه جاهاييش زنگ داشت و لكه لكه شده بود. اولين مريضش همان آدم منگي بود كه حتي زورش نمي رسيد خودش تزريق كند. معتاد منگ زنگ كه زد، خلقش رفت توي هم. دستش را برد توي جيبش تا خيالش راحت باشد كه مبادا از سر دلسوزي اين دستها نافرمان شوند و كاري بكنند. زل زده بود توي كوچه كه قبض تلفن همين طور زنده و داغ داغ از لاي در سريد تو و همانجا لا ي در گير كرد. رفت و قبض را كه ديد گُر گرفت. سيگار هفدهم يا هجدهمش بود كه چسباند گوشه لبش و با همان لب هايي كه سيگار را گرفته بود بلند غرغر كرد كه : مطب بدون تلفن ؟ 

خسته بود بدون آنكه كارخاصي انجام داده باشد. با اينكه سر ظهر روي همان گاز سه شعله كارش را رسيده بود، ولي عمراً كوك نبود. با زنگ در از جا پريد و دو نفري را كه خيلي بُراق به نظر مي رسيدند به داخل مطبش راهنمايي كرد. مرد مو بلند سبيلو كه درد داشت از ديگري كه آفتاب سوخته و بلند قامت و مسنتر بود آويزان شده بود.زل زده بود به روبرو كه يكهو ول شد كف مطب. بوي خون تازه از كف پلاستيكي اتاق بالا مي زد. بو توي سرش شروع كرد به بازي. لذتي مثل روزهاي قديمي دانشگاه و بخش ولي خيلي محرك و تند روي گل و گردنش در حال بازي بود. حتي آنقدر كند دستكشها را مي پوشيد كه بو بيشتر توي دماغش مي ماند. لحن صدايش را محكم كرد و به همراه ورزيده و نگران مرد گفت كه بايد پول را اول بدهند و در حالي كه خيلي كند بسته گازي را باز مي كرد، تاكيد كرد كه قمه خورده ها را به همين راحتي قبول نميكنند مخصوصاً اينكه به نظرمعتاد هم باشند. همراه بي هيچ چك و چانه اي با غيظ زيپ جيب بغل شلوارش را باز كردو دسته اي دو هزار توماني بيرون آورد. و تند گذاشت روي ميز. مرد سبيلو شده بود خربزه كم شيريني كه بچه ها از روي شيطنت رويش سبيل چسبانده اند. صورت گرد و بازش داشت به خودش مي پيچيد.

- دكتر فقط زودتر. اين بيچاره كه كاري نكرده. اين مهدي رونوشت پاك قاط زده. چسبونده بهش كه آدم فروشي كرده ...

سرش را هم بالا نياورد. احساس كرد از بس زبانش را به لبش زده، خيس شده و برق افتاده. بدتر اينكه چشمهايش افتاده بودند كه بازي وذوق ذوق مي كردند. اگر سر بالا مي كرد لو رفته بود.

- بنده خدا زنش هشت ماهه بارداره. بي كاريِ بي وقتي براش سخت ميشه. داداش و اينها هم كه نداره. ما هم اوضاعمون بي ريخت شده...

خودش را به زور زده بود به بي تفاوتي و مثل پزشكهاي حاذق داشت آرام روي پهلوي بيمار و با دست توي بريدگي خون آلود دنبال يه چيز سفت مي گشت. چيزي مثل پليسه چاقو. چندبار رفت و چيزي پيدا نكرد. خيلي فرز شروع كرد به دوختن با نخ بخيه . فوقش چركي شدنش دوباره خرج داشت. از اين بد جنسي به خودش باليد. مثل يوزپلنگي كه قسمتي از شكارش را نخورده و كنار گذاشته هيچ حيواني نمي بايست جرات ميكرد تا به غذايش ناخنك بزند. اصلاً اين آدمها مهم نبودند، مهدي، سعيد، جمال ... همه آدمهاي بي كله، افيوني و مضر بودند به حال جامعه. اصلاً موضوعات مهمتري بود كه بايد با آنها مشغول مي شد. شب، جشن روز اول مطب، دستخوش به سعيد بي خود و مخصوصاًمهدي رونوشت، شايد بايستي ليستي تهيه مي كرد: رييس بيمارستاني كه آنهمه او را سر دوانده بود، صاحبخانه كه البته احمق بود و مي شد همه چيزرا به حساب بي فرهنگيش گذاشت. خلاصه خيلي كار داشت. احساس مي كرد روز اولي است كه دكتر شده. مي خواست قسم بخورد كه هميشه اينطوري بماند و اگر احساساتش خواست فوران كند و فردين بازي در بياورد، بهتر است دستهايش در جيبش بماند. حتي اگر كسي ازش آدرس پرسيد نگويد و طرف را خيط كند.  آن دونفر كه رفتند، بوي خون مانده بود وبازهم داشت فكرمي كرد. هميشه وقتي مي نشست روي صندلي اول بايد مطمئن مي شد ميخهاي حتي كنار هم سر جايشان هستند يا نه. اكثراً بدون ديدن آنها مي رفت از طبقه بالاي كابينت نزديك آب گرمكن ديواري، چكش را برمي داشت و تمام ميخها را سر جايشان سفت مي كرد. حتي وقتهايي كه بيشتر كلافه بود مي رفت سراغ لولاي درو پينهايش را كه شل شده بود، چكش كاري مي كرد. زنگ دوباره با تمام وجود صدا كرد. يك جوري يك وري نشسته بود و چكش توي دستش مانده بود.  

 

چهارشنبه یکم خرداد 1387
زور بخت ...  

فرقي نداشت. گاهي به نظرش خيلي مسخره مي آمد كه ترك كرده ولي به خودش نهيب مي زد كه زنش چي؟ اين همه در حقش خوبي كرده بود. روزهاي زيادي مانده بود توي خانه و آزارش داده بود. فقط چندثانيه مي آمد توي مغزش و همه چيز را شخم مي زد و مثل يك فاضلاب سنگين كه از حفره هاي زمين بخوهند پايين بروند صداي قلپ قلپ جوشيدن اينها مثل سوپ داغي كه با قاشق بخوري. هم لب و دهانت را بسوزاند و هم عجله داشته باشی براي خوردن و نتواني صبر كني تا حبابها بخوابد. ميشد بنشيني و با نوك قاشق فقط حبابها را بتر كاني و از صرافت خوردن هم بيفتي. گاهي باورش نميشد اينها روزي برايش پيش آمده. بند بند انگشتهايش را خم مي كرد توي دستش و ياد آن روزها مي افتاد. انگار از پشت شيشه اي دودي داشت صحنه اي ممنوع را مي ديد. دود، بيكاري، بي پولي، دعوا و كتك كاري اكثراً موقع غذا، بي تفاوتي هاي بعد نشئگي. پشت مي خوابيد به زنش. خماري شكستن ظرفها و سرشكستگي بين آدمهاي دور و برش.

آمده بود لب پله هاي خانه اي كه از پدرش به ارث داشت. دستهايش را كه يله زانوها كرده بود، حركت داد. و لي بازهم چشمهايش مانده بود به گوشه حياط كوچكشان توي خرت و پرتهاي مانده ازكارمغازه سابقش. مثل وقتي كه خواب خواب نيستي و ولي بيدار بودنت هم اجازه نمي دهد حركت كني. از گردن به پايين فلج. زور بزني. صداهاي اطراف را بشنوي. خنده پسرهاي همسايه را توي كوچه مي شنيد. حتي يك لحطه ديد كاعذي دارد از زير در لول مي شود ومي آيد تو و مثل اهالي فضول كوچه سرك مي كشد توي حياط. يك باغچه خالي و تك درخت بيدي گوشه آن كه چيزي براي كف رفتن تويش پيدا نمي شد وچند تا ميز و ويترين كوچك قديمي كه ديد زدن نداشت. بازم هيچ نتوانست تكان بخورد. زنش كه درحياط را باز كرد تازه توانست بيدار شود. صدايش آمد توي گلويش : كجا ميري بهاره؟

-ميرم خونه خواهرم.

  نپرسيد كه سفارش جديد دارد؟ بدون اينكه جواب بگيرد مثل سگي كه تا بيدار مي شود، مي پرد، پريد و جلوي پاي زنش خم شد و كاعذ را برداشت و با لبخندي مثل خدمه هواپيماي تفريحي دونفره كه خودشان چون جانيست همراه هواپيما نمي روند در كوچه را كه با چند پله ميرسيد به حياط ، باز كرد. نيشش را باز كرد و رديف دندانهاي زردش را به علامت صلح نشان دادكه : براي غرغرام ناراحت نباش. درست كلماتش جور نبود. دودستش را گيره شانه هاي باريك زنش كرد و هول هولكي پيشاني اش را بوسيد. آنقدر كه موقع بالا آوردن سرش چند تار مويي از وسط شبق سياه زير مقنعه، روي لبهايش بيرون كشيده شد.  بهاره آرام با دستش  نشان داد كه كناربرود و توصيه كرد كه پسر خوبي باشد و به گاز دست نزند. بهاره تا پايش را گذاشت كف كوچه پسرها ساكت و چهار ميخ آنها شدند.اخمهايش آمدند توي صورتش و تمام تنش را منقبض كردند. پسرها هم انگار دوباره شروع شده باشد، بنا گذاشتند به وراجي و متلكهاي پرت و پلاي بين خودشان. زنش كه از سر كوچه پيچيد، خيالش جمع شد. كاغذ را از زير در برداشت. چشمهايش وسط كاغذ روي شماره تلفن و اسم كوچكي كه به نظر محسن خوانده مي شد، گير كرد. هيچ چيز ديگري تويش نبود. صداهاي توي كوچه هم خوابيده بود. حتي باد در اتاق را بسته بود. بعدش افتاده بود به شاخه هاي نازك بيد جوان باغچه و داشت از خواب بيدارشان ميكرد. دويد سمت در حياط ايستاد پست درو با كف دست در را حل داد مثل اينكه بخواهد دعوايي را شروع كند.ولي پشت ستون فقراتش سوزن سوزن مي شد. در را باز كرد. كوچه خالي بود. با همان پيژامه دويد تا سر كوچه. سر كوچه هم اين پا و آن پا كرد. حتي گردن كشيد تا يك موتوري را كه داشت از 100 متر پايينتر مي پيچد، بشناسد. قيافه خسته دخترش را ديد كه از پشت وانتي كند قدم ميزد و مي آمد. ايستاد. دخترش رسيد و بي تفاوت، بدون اينكه جواب سلامش را بدهد، گفت: پدر چرا اينطوري ايجاواستادي؟

هيچ نگفت. فقط برگشت و دنبال دخترش به سمت خانه حركت كرد. چند ثانيه بعد با مهرباني و حواس پرتي هميشگي اش گفت: خوب چه خبر؟   دختر فقط لب پايينش را فشار داد به بالا و در برگشت خيلي كج و كوله به پايين يعني هيچي.

تاريكي دم غروب هميشه قشنگ و اضطراب آور بود. ولي نه اين روزها كه مي توانست دخترش را توي اتاق و روبروي آيينه ببيند كه دارد موهاي سياه و بلندش  را چرب مي كند و مي تاباند تا برود بيرون، از توي حياط تماشا كند. تعجبش شده بود كه دختري به آن بزرگي و خانمي دارد. بد اخلاقيهايش هم طفلكي تقصيرمحيطشان بود. دخترش نبايد به كسي باج ميداد. اگر مي توانست كار ديگري براي بعداز ظهرها تا شب دست وپا كند حتماً ميشد رفت توي يك محله بهتر. اما حيف كه ثمانه توي سن نوجواني بود و هم مردي بجز او توي خانه نبود. البته هرچه فكر ميكرد نمي گرفت كه بودنش چقدر به مواظبت از زن و دختر نوجوانش كمك مي كند. خودش هم ازنگاههاي مردم فرار مي كرد. صداي سلام كردن خسته زنش او را به هوش آورد. ولي دوباره داشت آجر روي آجر مي گذاشت و قسط و بدهيهايش را با معجزه اي توي روزنامه تمام شده مي ديد. اما جلوي چشمش داستان ديگري در جريان بود. زنش مقنعه را كه از سرش كشيد، انگار ضامن اشك آور را كشيده باشد، بي هيچ صدايي بالاي سرش سايه كرده و ايستاد. ثانيه اي نشد كه صداي خشك افتادن اشك از آن ارتفاع روي روزنامه راشنيد. عين تلنگري كه بزني به يك دسته كاغذ بد بو و بگويي هي مرد كجاي كاري؟ روزنامه به چه دردي مي خورد؟ بلند شدو روبروي بهاره ايستاد و پيشاني اش را روي پيشاني او گذاشت: چي شده؟    

-         صاحب كارمون ...

 بهاره سرش را از وزن سر مرد خلاص كرد. حرفش را همراه بغض و اشكش خورد و گفت  كه مي خواهد كارش عوض كند. گفته بود كه بلاخره خيلي محكم حسابش را كف دستش گذاشته و آبرويش را پيش همه كارگرهاي كارگاه برده.

قبلاً بين حرفهاي مادر و دختر شنيده بودكه حتي از هيكل قشنگ بهاره تعريف كرده بود، كاش همان روزبه بهانه همين هم كه شده كار طرف را ساخته شده بود و خودش هم خلاص شده بود. ولي رفته بود و به تهديد غيرمستقيم با تعطيل كردن كارگاه و از اين دست لاف زدنها، ماست طرف را توي كيسه ريخته بود.

-         اشكال نداره! كار مگه قحطه؟

با دودستش روي اشكها كه اصلاً بند نمي آمدند و بي صدا داشتند روزنامه زير پايشان را خيس مي كردند، كشيد و بهاره را بغل كرد. سايه بهاره كوتاه تر افتاده بود توي سايه مرد. سرها رفته بودند توي هم. اين سايه بي شكل و عجيب اززير پايشان گرفته بود و آمده بود تا زير طاقچه جا خوش كرده بود. آنقدر آرام مثل همه آن خانه، كه انگار قرار نبود حالا حالاها بيرون بيايد.

 

چهارشنبه یکم خرداد 1387
فضاي سبز ...  

بعد از كارش با فضاي سبز نزديك خانه شان و بود. با عجله سعي مي كرد دقيق و بي اشتباه صورت كشيده و كم ريشش را بتراشد. پيراهن  تر و تميزتري  پوشيد و سعي كرد از زمان باقيمانده تا غروب، چيزي را بين اين كارهاي هر روزه از دست ندهد. هواي دم غروب خوب شده بود و از گرماي روز يك مقدار بازي باد و برگ درختهاي چنار كنار فضاي سبز مانده بود كه چند تايي بودند و حساب كه مي كردي ميانسال مينمودند. آسمان دم غروب هم از بيكاري اين پا و آن پا مي كرد كه ببارد. گاهي چند قطره مي انداخت روي كف بتوني فضاي سبز. رفت روي يك نيمكت خالي كه از نشستن جوانها روي كولش به جاو خم شده بود آرام نشست، جوري كه مبادا نيمكت بيشتر فرو برود توي زمين و بيشتر كج شود. يك ديوار بزرگ گير آورد كه يك ضلع فضا را تمام مي كرد و با شكل جايي كوتاه و جايي بلند خودش تكيه مي داد به آپارتمانهاي اطراف. ديوار پر يك خورشيد بود بزرگ و چند حلقه اي از روشن به كدر. پايينش گل و بته هاي سبزوصل مي شد به سبزي باغچه هاي فضاي سبز. روي بته هاي پرنده هاي سفيد و تو خالي از لانه هاشان بيرون آمده بودند و وروي همان ديوارهوا مي خوردند. دو تا شان اول كه ميديدي خيلي عاشق معشوقي كنار هم بودند. ولي دقت كه كرد ديد، يكي ايستاده و وديگري تا كمر خم شده است. بال پرنده ايستاده زير شكم ديگري بود و داشت به استفراغ كردن او كمك مي كرد. آنطرف تر روي قوس رنگين كمان، پرنده توخالي ديگري بود كه يك پايش را برده بود بالا و خودش را خالي ميكرد. همه آدمها روي نيمكتهاي پارك قفل شده بودند. دختري فقط مي توانست با يك دست موبايلش را بازي بدهد و براي باز كردن قفل كمك بخواهد. سه پسر جوان هم روي چمهناي ورودي فضا نشسته بودند و سيگاري رادست به دست مي كردند. انگار آخرين ساعتهايي است كه توي فضاي سبز هستند. چشمهاشان لخت و لمس شده بود و نگاهشان مانده بود روي سر و صورت همديگر. لبخندهاشان هم همينطور مي ماند روي صورتشان و عين يك بچه بغلي، ول نمي شد. چند پير مرد هم كه تقريباً نزديك دستشويي ها نشسته بودند روي نيمكت و صندليهاي تاشويي كه بيشتر بازنشسته ها دارند، داشتند به هم دندانهاي سفيد و مصنوعيشان را نشان مي دادند و گاهي از بس اين كارشان طولاني ميشد شانه ها و دستهاشان به حركات عجيب و غريب وادار مي شد. دست يكي مي رفت روي شكمش وفشار مي آورد. ديگري انگار عصاي چوبي اش نافرمان شده بود و مي خواست در برود، دودستي توي كله عصا فشار مي آورد ولي باز هم لق لق مي خورد وباعث مي شد كل هيكل پير مرد به حركت در بيايد. يكي كه ساك خريدش را دنبال خود مي كشيد، شده بود نقل مجلس و مثل رهبر اركستر با دست همه را از دور قلقلك مي داد. روبروي فضاي سبز مهد كودك بود كه موقع بردن بچه ها به خانه خيلي شلوغ نشد. مربي جوان مهد يك يك بچه ها را توي كاپشن مي پيچيد و مي داد دست مامان يا بابا هاشان و با دست ازشان خداحافظي مي كرد تا سر كوچه. حتي براي پسر جواني كه مسير خداحافظي را قطع كرده بود. انگشت كوچكش مانده بود توي هوا عين اينكه قول بگيرد. تا ازدواج كند و بچه دار كه شد بياردش همين مهد. دختر جواني از روبرو مي آمد،  به پسر كه رسيد به ساعت غواصي اش نگاهي كرد و براي اينكه بهتر غر بزند يا شايد هم نفس بگيرد ماسك سفيدش را پايين كشيد.قدمهايش را كند كرد. لبهاي قرمزش از همان فاصله نيم متري و سراشيبي روي شقيقه پسرك شروع كرده بود به خط كشيدن. پسرك مثل خروس باد نما ايستاده بود و منتظر بود تا جهت باد عوض شود. جهت باد داشت عوض مي شد. خنده ريز و نخودي دختر دم خروس را گرفت و كاملاً چرخاند. باد نما داشت تند مي رفت كه دختر باز حلقه زد روي دشتس وباد آرامتر شد. هنوزفضاي سبز كنار خانه بود كه آسمان هم از تاس ريختن خسته شد. بدون اينكه ببارد شب افتاده بود توي چاله فضا و همه گوشه ها را تاريك كده بود. مركب بود كه ميگرفت به نقاشيهاي ديوارها و تن آدمهايي كه داشتند درمي رفتند. تندتر از اينكه كسي بتواند برسد خانه، قيرگون مركب شب كشيده بود به تمام فضاي سبز. هر روز به اين فكر مي كرد كه خيلي خوب شده كه شب شده و ماه پشت ابر سالهاي بچگي ها مانده و الا وجودش مي شد جنون. شايد بيدار نگش مي داشت تا دم صبح. اين بي خوابي و ماه زدگي ممكن بود به سرش بزند كه روز را بكشد و بياورد تا ظهر و با عينكش نور ظهر را كانوني كند روي قير شبها و همه چيز را آتش بزند. توي همين حال و هوا بود كه بلند شد براي رفتن. يخه اش را كشيد بالاتر تا كسي سالك روي گردنش را نبيند و با قدمهاي تند پا گذاشت به برگشتن .

چهارشنبه یکم خرداد 1387
تقلب ...  

پر كردن پيت نفت در شبهاي زمستان حتي سخت تر از جغرافي بود. يكبار هم بي حواسي و سر رفتن نفت زير منبع، كلي غرغرو اضافه بار گذاشته بود روي  شانه هاي لاغري كه اصلاً آنقدر توي نوجواني ليز بود و اين ور وآن ور مي رفت، كه نمي شد باري رويش گذاشت.

امتحان توي كلاسها برگزار مي شد و اين بهترين فرصت براي صندليها و ميزهاي نو بود تا اطلاعات جغرافيايي خود را افزايش بدهند. هميشه از اينكه سخت ترين امتحان آخر باشد، ناراحت بود. ولي به هر حال بعد از آن ديوار، آزادي مطلقِ‌‌ٍ فوتبال توي كوچه ها بود. كتاب توي دستش سر خورد و افتاد روي متكا. دويد توي كوچه.

شروع امتحان ساعت دوي بعد از ظهر بود. بچه ها خيلي آرام وارد كلاس شدند. هنوز آخرين رديف پر نشده بود كه ناظم با خط كش و داد وبيداد آمد تو. چند ثانيه اي طول كشيد تابفهمد هرچه نخوانده و روي نيمكت ماسيده، مي ماند براي نسلهاي بعدي. تا به حال هيچ زمين لرزه اي به آن قدرت اتفاق نيفتاده بود كه محل امتحان را جدا كند و اين همه تلفات احتمالي داشته باشد. مثل اينكه مدرسه به طرف كلاس بزرگ ته راهرو كج شده باشد، خيلي از بچه ها در حال نق نق و غرولند سر مي خوردند به ته راهروي مدرسه و گاهي همراه اين سيل چند صندلي و كيف و نيمكت بود كه غلت مي خورد و همراه آنها جابجا مي شد. پسرك درست بيرون كلاس نشست روي كتابي كه از كيفش در آورده بود و با چشمهايش شروع كرد به كندن كلمات كتاب جغرافي و چسباندن آنها توي يك كاغذ كوچك. دستش حس نداشت ولي با تمام سرعت و توان ريز ريز هرچه مي ديد، يادداشت مي كرد. عين تكه هاي بي ربط يخ توي يك سطل بزرگ آب وقتي كه دير شده و ويخها دارند آب مي شوند. آقاي ناظم از دور مي آمد و شايد چون كت تنگي داشت خوب نمي توانست با دستهايش تعادل بدنش را حفظ كند، شروع كرده بود به كيش دادن بچه ها به سمت ته راهرو، چند تا اينجا و چند تا آنجا.

نور افتاده بودگوشه كلاس بزرگي كه معلم جغرافي با همان كت و شلوار كرم قهوه اي هميشگي با كله بي مو، مثل كره جغرافيا نشسته بود گوشه اش و با ابروهاي گره خورده و چشمهاي كرم  قهوه اي بچه ها را مي پاييد.

گاهي هم از روي سكو پايين مي آمد و بين صندليها قدم مي زد. پسر هي توي دلش آشوب مي شدو به خاطر بازي ديروز خودش را نفرين مي كرد و آنقدر روي صندلي منقبض مي شد تا دلش درد بگيرد و بتواند برود بيرون. از اين كار خسته مي شد و در نهايت آرامش به فكر سه ماه نوشين تعطيلات با آنهمه چيزهاي دوست داشتني مي افتاد: كتابخانه كانون پرورشي با صندليهاي كوتاهش كه او هنوز با خجالت دوستش داشت برود، تيركمان مگسي كه از كش خياطي مادر درست مي شد، آتش بازي توي زمين كنار رودخانه، شكستن شيشه هاي خانه خرابه اي كه توي باغ بود، پرتقال دزدي و خلاصه كلي سرگرمي شرافتمندانه ديگر.صداي قدمهاي معلم بود كه نيشش را جمع كرد و برد توي صورتش، سرش هم آمد پايين روي ورقه خودش. داشت زور مي زد و كلي قله پلنك كوه، شير كوه و جك و جانور ديگر را كه جمع شده بودند توي سرش جمع و جور مي كرد تا بتواند به سوالها جواب دهد. ولي امان از اين همه جانور كه كم كم داشتند يار كشي ميكردند و مي خواستند فوتبالي را توي شكمش دست وپا كنند. توپشان هم دولايه بود و پلاستيكي. لايي، كه بيروني بود و از بس توي سر و صورتش لگد خورده بود، ديگر نتوانسته بود لبخند درازش را حفظ كند و از گوشه هاي لبش جر خورده بود و لق لق مي زد. شايد اگر فيل دمش پهن تر بود و دقت بيشتري مي كردو اين همه گل نمي خورد، آشوب درست نميشد. اين بازي آنقدر ادامه داشت كه حتي چند رديف گوشه تر، همكلاسي اش خبردار شد و يكهو آنهمه جانور را از توي دلش بالا آورد و ريخت توي ورقه امتحان. معلم كه زير آفتاب سرش سرخ شده بود و مثل خورشيد غروب آرام و خسته روي صندلي اش مواظب همه بود، پريد رفت سراغ شاگرد بدحال. پسرك كه انگارهمين طوري الكي چهار دقيقه وقت اضافه بهش داده باشي با يك دريبل ريز دستش رفت توي جيبش و نسخه شفا دهنده را گذاشت جلوي خودش. فقط دو سوالي ماسيده بود توي مخش و هيچ رقم خودكارش به جواب چفت نمي شد. وقتش بود تا معلم از رفع ورجوع پسرك بد حال فارغ نشده، فلنگ را ببندد. اما دل غافل، موقع پيچيدن و بلند شدن، كلاس كاملاً ساكت شده بود و صداي چروكيدن كاغذ تقلب توي شكاف شلوار مشكي اش عين صداي پاره شدن برگه امتحان بلند و واضح پخش شده بود توي كلاس يخ زده. خورشيد كلاس سرختر و عصباني تر از قبل از همان گوشه تند آمد درست بالاي سرش شروع به گرما دادن نمود. اگر معلم فهميده باشد، بيچارگي اش ته نخواهد داشت. پسر خودكارش كه از دستش افتاد، خم شد به بستن بند كفشها. داور بي هيچ حرفي عصباني و مشكوك داشت به بازيكني كه وقت كشي مي كرد، چشم غره مي رفت. اما توي يك لحظه انگار دلش به رحم آمده باشد و بخواهد هرم گرمايش را بردارد، خيلي ساده داد زد كه پنج دقيقه به آخر امتحان مانده است. برگه جواب توي دست پسر رفت به سمت معلم. دست ديگرش هم به كيف، خودش را با سرعت رساند به در كلاس. هواي سالن خنك و سبك بود. توي درس حرفه و فن خوانده بود كه اضلاع شمالي ساختمان خنك تر هستند. راست بود. آنجا نور خورشيد افتاده بود روي ساختمانهاي روبروي مدرسه و مي رسيد به وسط وسطهاي ديوارروبرو. از سر و صداي بچه ها و كشيده شدن توپ لاستيكي به آسفالت معلوم بود كه آن پايين خبرخوبي در جريان است.

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
کاغذ بدون سرب ...  

مرد پشت دستش درست توي جايي که شصست از بقيه جدا مي شود پرنده دارد،‌آبي و مسطح و کج و کوله. دستهايش بالا مي‌آيند. گره مي خورند به ميله ها نوک انگشتها آن طرف و بقيه اين طرف. نفس يا آهي مي کشد که توي هوا مرطوب و پر دود زندان گم است. مرد روي سينه ام راه مي رود، پرايد سفيد. مرد پياده است وتند اين طرف و آن طرف را نگاه ميکند و تند مي رود. گاهي هم مسيري که بايد از بين جمعيت پياده رو طي کند نگاه مي کند با اين حال کمتر به اين وآن مي خورد.ما مورها هم آمده اند...

 مرد آزاد است. مثل مرغي که سرش را بريدي و به شوق اين آزادي در پوست خودش نمي گنجد. حتي خونش را هم اين طرف و آن طرف پخش مي کند انگار دارد شادباش مي دهد به درو ديوار. بيخ تا بيخ ميدان آدم ايستاده. هوا گرم است. رطوبت زياد است. اما گرد و خاک ساختمانهاي در حال ساخت اطرف ميدان خوب ننشسته است. جوانها هم به دو و گاهي آرامتر در حال جمع شدن هستند. مرد هنوز راه مي رود. مرد با چرثقيل جلو مي‌آيد. با اشاره مامورها جرثقيل را نگاه مي دارد. پير مردي کنار جمعيت سيگار تندش را برافروخته تر مي کند و انگار مي گويد:‌ اين همه سال گذشته و هنوز قواعد بازي رو بلد نيستيم. آخه مرد ناحسابي اين چه کاري ... که وسط حرفش فشار جمعيت او را به عقب هل مي دهد و وحرفش با جوانک بغل دستي اش گم مي شود. مرد را که بالا مي کشند. باد مي افتد و گرد و خاک بيشتري به خورد ريه مردم مي دهد. ملت هيجان زده که تا حال انگار مسابقه اي را مي ديدند و با اينکه بليط داده اند و باخته اند بايد تا آخرش را ببينند، سماجتشان کم مي شود. من هم پنجره را کيپ مي کنم. و مي نشينم و مي نوشم. چاي کيسه اي خستگي آدم را در نمي کند. انگار پنجره را دير بسته ام. گرد و خاک رفت و آمدها آمده باشد توي چايم. چند دقيقه شده و خورشيد که دارد روي ديوارهاي اطراف دست مي کشد، با تاخير آمده و دارد با سماجت جوان تر ها بازي مي کند. آنها هم با قپک هاي برجسته درجه دارها، با درجه جواني که مثل حالا شده  قد اين تخم مرغهاي آبکي يا آبهاي سفيد سوبسيد داربا صفهاي طولاني، تقلبي و لوس و بي محتوي، ايستاده اند و با گوشيهايشان مشغول هستند. خيلي هم دل و دماغ خنديدن را هم ندارند. يکيشان خيلي آرام دختري پشت پنجره طبقه همکف کوچه را نشان مي دهد و لبخندي دهانش را گشادتر مي کند. دختر با موهاي لخت و بلند و سنگينش که روي شانه ها پخش کرده، عين محافظ  سر و گردن که حتي دلت نمي آيد دست ببري زير آنها و ترکيبشان را بهم بزني و شايد بخواهي زير آنها ازگرماي آفتاب فرار کني، خيلي آرام و گستاخ پشت پنجره ايستاده و آرام لبخند به لب به جمعيت نگاه ميکند و سعي دارد خود را بي تفاوت و آرام نشان دهد. دوتا از پسرهاي جمع انگار که مسابقه ديگري در حال شروع شدن است،‌اعدام را ول مي کنند و شلنگ انداز به سمت پنجره راه مي افتند.

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
ما و مارهای پیتون ...  

 

شنیده بودم که مارهای پیتون در استوا زندگی میکنند. هیچ خاصیتی ندارند. زیر آفتاب داغ چنبره می زنند. انگار دارند رنگ خالهای درشت روی تنهای تنومندشان را تغییر  می دهند. نرها که اصلاً تمایلی به ماده ها نشان نمی دهند و اغلب به همین دلیل هیچ نوع ازآن نبردهای سهمگین که بین انواع حیوانات بر سر مالکیت ملکه یا در حالت ساده تر ماده در میگیرد، درشان دیده نمی شود.

این بماند که ما شده بودیم دانشجو و کتاب به بغل. کتابفروشی کوچکی بود توی شهرمان که بیشتر کتاب امانت میداد. از سر خیابان با یک راه پله باریک و طولانی می رسید به تک اتاقی کم نور که دور تادورش کتاب بودتا سقف. مانده بود جلوی پنجره رو به آسمان که باز و هواگیر مینمود. دختر کتابفروشی هم به همراه کتابهای کمیاب، شب و روز را سپری میکرد. ما یعنی فقط این حقیر می رفت آنجا و مثل کارواش کتاب می گرفت و میداد بیرون. البته زمانهایی اینقدر این پا و آن پا می کردم تا مرد کتابفروش برسد و گنج جدیدی را که از دوستان و آشنایان تهیه کرده به ردیف زندانیهای بی غل وزنجیر و رنگ باخته ی امانیها تحویل دهد. آن وقت زندان بان ظریف آنها که خود زندانی اتاقی بود که روی راه پله طولانی افتاده بود، در لباسی روشن و لبخندی مهربان، بی شباهت به زندانبانهای معمول، دانه دانه آماده شان کند تا برای یک هوا خوری یک روزه و تپل ترها چند روزه آماده تحویل به ملاقاتیهای گمنام باشند. دخترک ریزه میزه و فرز بود. توی لباس اسپرتی که می پوشید به همراه کفشهای کتانی اش، صخره نورد آماتوری بود که همیشه همین صخره های پایین دست را امتحان می کرد و بین طبقات کتابها جابجا می شد.

روزهای گرم و بی حس و حال تعطیلات تابستان بود و شرجی هوای شمال هم لحظه ای آن مهربانیهای خفه کننده اش را از گل و گردنمان بر نمی داشت و زیر زمینی هم تقریباً هیچ جا پیدا نمی شد که بخزیم تویش، شده بودیم آویزان آن کتابخانه. حتی مرد صاحب کتابفروشی با دیدن کارت دانشجویی ام راه حلی برای اقامت دائم داده بود و گفته بود که با این کارت فقط مشود رفت خواستگاری مثل اینکه گفته باشد شبها هم میتوانی اینجا بمانی و زحمت رفتن وآمدن توی هوای داغ را هم نکشی. اصلاً بعد این حرف شده بودم کوه نورد و برای تمرین از پله های البرز(همان کتاب فروشی) بالا می رفتم، بلکه روزی یک کوه نورد درست و حسابی و استخوان دار شوم. پله ها انگاری تنه ماری خفته اند و به سری در اتاق اصلی کتابفروشی ختم می شدند. مار خفته هم  دختر را با کتابها بلعیده و بی خیال از شرجی گرما یا سیری پس از غذا لمیده بود. حتی یک روز  که آمدم وروی پله ها زندان بان زندانی را چمباتمه و دمق دیدم. کلی دلم برایش سوخت. بیشتر از اینکه میدیدم از آنجا دارد اول خنکی غروب دختر و پسرهای بیکار که دارند به دق و دلی روزها هم شده و یا هرچه مانده تا شب شود و بیرون ماندن بد شود، خیابان شلوغ را شخم می زنند، را نگاه میکند و برای همین یک ساعت آزادی آنها زانوی غم به بغل گرفته، پکر شدم. سلام کردم از آنها که دیگر اسم ملاقاتی تویش نیست و حکم آزادی زندان بان را ول کردم توی دورگی هنجره 18 سالگی ام.

سنگین ابرو کرد توی هم و با اکراه پله ها را بالا رفت تا پشت پیشخوان. من هم خیلی اتوماتیک بغچه امانت را گذاشتم روی پیشخوان. بنا کرد به اعتراض که چرا کتابی که نمی خوانم می برم و می آورم.  حرفش خورد توی پیشانیم. چهار تکه شد. دو تکه از زیر گونه ها آمد پایین و درست زیر آرواره ها ماسید. دوتکه دیگر هم خیلی تند و سریع رفت رو شقیقه ها و آرام آرام لول شد و جایش داغ شد.یک لحظه حس کردم مار کتابخانه هم از چرت بعد از بیدار شده و به کله اش تکانی داده انگار هوا توی سرش ایستاده باشد. خیلی آرام و دمق گفتم : "چرا... می خوانم. حتی اکثراً خلاصه میکنم." آتیش چشمهایش هری کشید و رفت پایین. آنقدر زود و سریع که روی صورتش چین انداخت. فوری تیر دوم را پراندم که کتاب دنیای صوفی را می خواهم. چین صورتش بیشتر شد، انقدر که پوست روی گونه هایش مخملی و براق شده بود و در حال پاره شدن. خیلی نمکی به همبازیش گفت که کتاب را دارد می خواند وبعد که توپ افتاد دست من گفتم خواندم خلاصه اش را می نویسم برایت. توی برگشت داشتم روی تن لیز مار به در و دیوار می خوردم و پا کوبیدن و پایین رفتنم حتی مار پله را بیشتر غلغلک می داد و و ضع پایین رفتن بدتر می شد.

شد و هیچ خلاف وعده ای نشد. من که هیچ جزوه ای ننوشته بودم دیدم با دست خودم خلاصه را تحویل استاد می دهم و ایشان هم از اینکه دانشجوی زبر و زرنگ تکلیفش را درست انجام داده خوشحال شد و خیلی شیرین تشکر کرد و حتی برخلاف اساتید دیگر که کار خودشان را بر گرده دانشجوهاشان میبینند، اعتراف کرد که آقای خیلی آقایی این خلاصه را ازم می خواست.

لازم نیست بگویم چه بر سرم آمد وقتی حس چهار پایی مفید برای جامعه انسانی توی سرم رژه می رفت. احساس می کردم حتی گوشت مار یا- چه فرق می کند حیوان حیوان است دیگر- خر را هم می توان لای توری گذاشت و طی چند روز کباب کرد، هر چقدر هم فلسفه خوانده باشد. ولی پیش خودم از اینکه  آن تابستان را کلی کتاب از یونگو هسه  گرفته تا کاستندا و کازانتزاکیس بلعیدم، خیلی ناراحت نیستم. فقط  هنوز از اثر آن تورم معده گاهی باید بروم و دوباره شمرده شمرده نشخوار کنم.

 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
تنها خانم معلم من : ...  

راستش پسر بچه های امروزی نبودیم. نبود. اگربود هم یکی دو نفر توی کلاس ما دستگاه پخش ویدئو داشتند. چه آدمهای منحرفی و چه خانواده هایی. اصلاً قابل تصور نبود میزان انحراف این جور آدمها و اینکه خیلی راحت اسم شخص اول مملکت را بدون امام و یا حداقل آقای می آورند. همین بود که پسرک شده بود خیال باف و منحرف. شاید فیلمهایی که می گفت برای هر نمره بیست میدید، کارتون نبودند و اصلاً بدون قضیه جایزه خودش فیلمهای بابا و مامانش را می دید. از همانها که روی صورت آدم نورهای رنگی درست می کنند. از بابایم شنیده بودم کلمه اش را: مبتذل.

ما دونفری روی یک نیمکت و درست چسبیده به میز خانم معلم می نشستیم. قیافه خانمم را درست یادم نیست. ابروهای نازکی داشت و به نظرم قهوه ای رنگ. اکثراً اخموبود. ناخنهای بلندی هم داشت که گاهی به همراه گچی بلند روی تخته می شکست.

اما داستان از آنجا شد که یک روز این بغل دستی زرنگ ما مقر آمد که بله! فلان روز خانم آمده خانه شان و بعد موقع رفتن و خدا حافظی با مامانش آمده توی اتاقش در طبقه پایین. چشمتان روز بد نبیند همینها را می گفت و من شاخم بیشتر رشد می کرد و کم کم فکر می کردم بقیه بچه ها هم متوجه این جسم عجیبی که به صورت یکتا روی سر ما در حال بزرگ شدن است مشکوک می شوند و می آیند از نزدیک ماجرا را می پرسند. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و من از همه جا بی خبر از خودش شنیدم که: "خانم ... باهام از اون کارها کرد". خیلی عقل کردم و به روی نفهمیده خودم نیاوردم که اصلاً چه کاری. آن موقع ها هم که اصلاً از اختلاف ارتفاع یک معلم و شاگرد سوم دبستان خبر نداشتم و توی باغ این حرفها نبودم. ولی هی می خواستم با اطلاعات نداشته خودم تصویری از ماجرا توی کله ام نقاشی کنم. توی بیداری چون دست به قلمم هم زیاد خوب نبوده و نیست موفق نشدم. ولی امان از خواب آن شب. توی عالم رویا دیدم که خانم ... آمده و درست پشت به در آشپزخانه مان نسشته و دارد با مادرم حال و احوال می کند. ولی چشمتان روز بد نبیند. چیزی دیدم که هنوز قلم از بیان آن شرم دارد. خانم ... با بالاتنه لخت نشسته بود وسط آشپزخانه. دیگر چیزی نفهمیدم. فکر هم نمی کنم اتفاق خاصی هم بلد نبودم که بیفتد. به هر ترتیب بیدار که شدم دنیا روی سرم خراب بود. دیگر خواب و خوراک نداشتم. ازآن دله بازیهای گاه وبیگاه و دستبردهای یخچال خانه هم خبری نبود. مامانم تعجب کرده بود که گربه دله عابد شده و حتی برای غذا خوردن هم توی آشپزخانه پیدایش نیست. مدرسه را که اصلاً نگو و نپرس. از همان فردای خوابم، به یک بهانه کوچک شبیه اینکه جایم تنگ است و این پسره لوس است، از این دوست انگلیسی و وطن فروشم خداحافظی کردم و از خانم خواستم که بروم جایی دور، پشت دریاها، دیار مردان پاک خداوند. معلم بیچاره را بگو که هاج و واج مانده بود و قبول کرد. البته این را از نیم نگاهی که بهش کردم فهمیدم. خوب خیلی طبیعی مادرم را خواست که بیاید مدرسه.

توی مدرسه مان یک اتاق بود که معلوم نبود آبدارخانه است یا کلاً اضافی بود.البته یکبارچند بچه شیطان رادیده بودم که به حالت فلک کردن بسته بودند و فکر کنم با تهدید بهشان فهمانده بودند که مدرسه یعنی چه. از قضا ملاقات ما هم آنجا اتفاق افتاد و این به همه نگرانیم و ترس از لو رفتن خوابم کمک کرد. هی باخودم میگفتم که الآن با اولین تهدید خانم بند را به آب می دهم و دوست عزیزم را می فروشم، تازه خوابم را بگو. خودم هم شریک جرم و در ردیف دوم دادگاه یا همان نزدیکیها قرار داشتم. وقتی رفتم تو مادرم نشسته بود و خنم معلم هم آنجا بود. یک صندلی خالی ولی به نظرم خیلی خیلی باریک آنجا بین آنها بود. فقط یادم هست که جست زدم روی صندلی و ساکت و بی نفس نشستم. سرم را که آرام بالا آوردم بچه های هم کلاسی را دیدم که مثل بچه قورباغه از میله های پنجره آویزان هستند و دارند می خندند. نکند لو رفته باشم یا وقتی که لو رفتم زودی بفهمند و ... خلاصه آبرویم در خطر بود. مادرم و خانم معلم مشغول صحبت بودند. با اینکه من خیلی توی حرف گوش کردن استاد کار بودم ولی هیچ جوری فکرم جمع نمیشد تا مطلب را بگیرم. سرآخر دیدم دست خانم معلم آمد زیر چانه ام . آرام سعی داشت چانه ام را بالا بیاورد. من هم از ترس اینکه مبادا یکهو ورق برگردد و ناخنهای تیزش توی چانه ام فرو برود، با هزار خجالت سرم را با لا آوردم. ولی نمی شد توی صورتش نگاه کرد. هاله نوری که روی صورت معلم بود مثل تابلوهای افراد مقدسی که دیده بودم،اجازه نمی داد چیزی ببینم. انگار نگاهم  به یک لامپ 200 واتی افتاده باشد زود سرم را پایین انداختم و تقریباً ماجرا تمام شد. ولی این شده که چهره تنها معلم خانمم را یادم نمانده است.