سوزنبان متاسفانه نه به بالا فکر ميکند و نه پايين. آدمي ميانه است و معمولي با چشمهاي قهوهاي سير و مهربان، قد متوسطش را لاي اونيفورم کارش که سالهاست همان را دارد، پيچيده و گاهي مخصوصاً وقتي هوا شرجي و گرم مي شود، با باز کردن دکمه هاي پيراهنش ميشود فهميد که حول و حوش 45 سالش است. اين را دقيقاً از روي شکم نيمه برآمده اش مي شود فهميد. سوزنبان مراقب آدمهايي که سرنوشتشان به دستش سپرده است و براي همين شبانه روز سر کارش است و برنامه اش را طبق جدولي که توي دفترش چسبانده دقيق ميزان ميکند. اصلاً مدتي است که شده مثل اينها که روي اسبها شرطبندي ميکنند، دائم، مضطرب و بي قرار يک چشمش به جدول توي دفترش است. اگر زندگي ساکت و آرامش وقتهايي که فاصله بين عبور قطارها زياد است، نبود حتماً بلايي به سرش آمده بود. ولي اين شده که در دل جنگل نزديک کوه براي خودش خانهاي از چوبهاي جنگلي ساخته که دو طبقه است. خيلي شيک مناسب مجالس مهمي مثل عروسي و وليمه و اينهاست. ولي او تنهايي در اين جاي بزرگ زندگي مي کند.
آدم مهمي نيست ولي تصميمهايش به نظر خودش گاهي خيلي مي تواند مهم باشد. وقتهايي با خودش فکرهاي خنده داري ميکند شبيه اينکه خدا دارد با او در مورد عبور فلان قطار از اين مسير يا آن يکي مشورت ميکند. خدا خيلي جدي است و توي دفترش نشسته و با پيپ دسته طلايياش بازي ميکند و در همين حال که به سمت او خم شده و سوال مي کند، سوزنبان خيلي بي تفاوت به فکر بيرون رفتن از اتاق و رسيدن کاري کوچک مثل روغنکاري دوچرخهاش است. انگار که نتظر بوده تا ازش بخواهند تا تصميمي در مورد زندگي افراد بگيرد و او هم با اکراه تمام اين تصميم گيري را به بعد موکول ميکند. خدا هم تا اين اوضاع را ميبيند، خلقش تنگ مي شود و با دوسه پک عميق سعي ميکند بحثي را که شروع کرده به يک احوال پرسي ساده از سوزنبان تبديل کند.سوزنبان نه اينکه ادم سنگ دلي باشد، اتفاقاًخيلي به حيات و مخصوصاً زندگي آدمها علاقهمند است و حتي با خودش فکر ميکند که اگر ازدواج کرده بود چقدر پدر خوب و مهرباني مي بود. مثلاً پسرش را که دنبال شيطنتهاي جواني بود اصلاً سرزنش نمي کرد و تنها با يک يادآوري کوچک در مورد قواعد مرگ موعظه اش را خلاصه ميکرد.
سوزنبان اندک مي خورد و گاهي بين دوآمد و رفت قطارها مي خوابد. اين همه استراحت شبانه روزي اش است. او نه تنها شکايتي ندارد بلکه کارش را و همچنين جايي را که درآن زندگي ميکند خيلي دوست دارد. البته برايش پيشآمده که هوا گرم باشد، جوري که نفس کشيدن سخت و ناجور شده باشد. دقيقاًمثل بعد از ظهرهاي تابستان که توي جنگل آدم تنهايي همش فکر و خيال مي کند. يه روز شده بود. مي ديد که کارش عوض شده. دقيق معلوم نبود که چه کاري مي کند. فقط حس ميکرد از خوشي زبانش گير کرده. يه جايي مثل يه مهماني سالني با نورهاي زياد و سر و صداي کرکننده موسيقي شلوغ و مبهم. کلي دختر و پسر جوان. هرکدام در حال کار خاصي بودند. مثلا ًيکي داشت با گل سينه دختر ريزه ميزه اي که روي لبه ميزي نشسته بود ور مي رفت و آرام توي چشمهايش نگاه ميکرد و چيزي مثل اينکه بخواهد دختر را خواب کند ميگفت. هر چند ثانيه هم زير زيرکي نگاهي تند و تيز به دورو بر خودش ميکرد و دوباره شروع ميکرد به خواندن لالايي. برايش دنيايشان جالب بود. ادامه داد به قدم زدن و رفتن به سمتي ديگر که چند جوان انگار سالها رقصيدهاند و از فرط خستگي روي چند مبل ولو شده اند. زير چشمي نگاه کرد. يه چيزي شبيه لوليدن توي هم با هيکلهاي عرق کرده و ناراحت و بي قرار از اينکه روز است و امکان ندارد توي اين همه جمعيت کسي کار خلاف نزاکتي انجام دهد. روياي خيس آن روزش را خودش تمام کرده بود. طاقت جمعيت را نداشت و خيلي زور زده بود تا از خواب بيدار شود وقتي به زور بلند شد با اينکه از گرما و هواي خفه و سنگين تابستان جنگل و اينکه اونيفورمش خيس و عرق آلود شده بود نارحت شد. ولي تا يادش آمد که چه خوب در رفته و دمش را زود کولش جمع کرده کلي به خودش باليد.
او ساليانيست که کارش همين است به خاطر همين هم بعضي وقتها دماغش را باد ميکند و به رهگذري خيالي که ممکن است بخواهد از اين جاي پرت و دور افتاده عبور کند، ميگويد که شايد توي کل دنيا 3 -4 نفر بيشتر وجود نداشته باشد که بتواند اين کار را اينقدر با دقت و وسواس فراوان و بي اشتباه انجام دهد. اگر هم پيدا بشوند شايد آدمهاي تحصيل کردهاي باشند که اين روزها مد شده در همه جاي دنيا ميروند يک جاي دنج براي خودشان زندگي مي کنند و پا توي کفش ديگران ميکنند. اين جور آدمها هميشه از ديد او غير قابل تحمل و موي دماغ بودهاند. آدمهايي که دقيقاً زياد ازشان ديده. تا يادم نرفته بايد بگويم هرچي سوزنبانهاي برتر دنيا ماهر باشند حافظه شان مثل سوزنبان قوي نيست. مثلاً او دقيقاً يادش ميآيد که 5 سال پيش يک روز زمستان که برف تا نزديکيهاي زانويش نشسته بود، از مرکز بهش تلفن شد و همکارش تغييراتي در جدول عبور قطارها داد. او هم با اينکه از اين تغييرات فراوان عصباني شده بود، سعي کرد خودش راآرام کند و براي انجام کارهايي مثل گرم کردن قسمتهايي از ريل که در اين فصل لازم بود با پريموس دستي گرم شوند نيروي کمکي بگيرد. ولي باز هم از کوره در رفته بود و تا بيايد به خودش بجنبد کلي ليچار بار طرف کرده بود. اصلاً چش شده بود آن روز و به چه دليل به طرف گفته بود که : تو جاي بچه مني آقاي محسني، من عمري از اين زمستانهاي سخت رو پشت سر گذاشتم. در ادامه گوشي تلفن را يک لحظه از گوشش دور کرد و تکاني داد تا پيچ و تاب سيم گوشي از هم باز شود و سريع گوشي را چسباند به گوشش انگار که دوخک حريف را وسط تشک کشتي گرفته باشي و با زيرکي تمام وقتي طرف نفس کم آورده و اصلاً حرفهاي مربي يادش نيست، دست بندازي و دودستي يک لنگ پاي طرف را بکشي بالا جوري که تعادلش به هم بخورد. سوزنبان کلاً آدم آرامي بود ولي اين کارا بعضي وقتها لازم است. بلاخره سن و سال و ريش سفيدي به يه چيزهايي بند است ديگر اين نيست که هرتکي باشد و هر جوجه کارمندي بخواهد از روي کاعذ بلادستي اش اردهاي ناشتا بدهد. بعد که حرفش را زد عين اسپندي که ديگر خيلي از آتش دور شده و دارد براي خودش سبک پرواز ميکند با پوز خندي ته دلش به دلداريهاي همکارش آن سمت تلفن گوش داد. صداي همکارش چندان هم نا مطبوع و مزاحم نبود. انگار که پسرش باشد. البته هيچ وقت ازدواج نکرده بود. لااقل يادش نميآمد که بيش از چند سالي را با کسي زندگي کرده باشد ولي از اين مطمئن بود که کارشان به بچه و اينها نکشيده. به هرصورت صداي پشت سيم يادش آورد که مشغول نظافت انباري بغل دفترش بوده و حسابي گرفتار که جوانکي با موهاي فرفري مشکي و شانه پهن و قدي متوسط از دور به سمتش ميآمده و هنوز نرسيده دست تکان داده و چشمهاي پسر را که از آن فاصله قطعاً درست نميديد تصور مي کرده که برق مي زده يک برق آشنا. بعد يادش آمده که پسر خودش است که سالها رفته يک گوشه اي که اصلاً خاطرش نيست درس فني خوانده و حالاًاينجاست. او هم از اينکه با وجود حافظه خوبش اين چيزها را يادش نميآيد شرمنده شده و توي دلش ذوق کرده که چنين جوانکي پسرش است. هنوز به هم نرسيده چند تا کلمه به عنوان خوش آمد گويي و خيلي رسمي مثل اينکه تلفني بخواهد به يک مقام بالا دستي گزارش بدهد يا مثلاً بگويد، بهترش بگويم ناله کند که : مشتاق ديدار و يا چه خبر ولي رويش نشود که اينقدر خودماني بگويد. پسرش که آمد جلوتر دست دراز کند و آرام روي گونهاش را خيلي سرد ببوسد. هم اين سمت هم آن يکي. يک موقعيت خنده داري که اگر کسي از دور ببيند ريسه برود و از اجباري بودن رفتارش خنده اش بگيرد. خوب شايد تقصيري هم ندارد چون يک جورهايي دير به دير دور و برش شلوغ ميشود. شلوغ هم که نه کسي که مي شود گفت راه گم کرده ميآيد و مزاحمتي ايجاد ميکند. و هر وقت خواست ميرود.