1- اينجا خيلي چيزها ميشود نوشت. از اينکه چرا خيلي از دخترهاي نوجون از فيلمهاي هندي لذت ميبرند گرفته تا روزهايي که خودمان خاکستريش ميکنيم.آن هم با کوچکترين ترشح رنگي اين مساله را خيلي بديهي ميدانيم که نقاش بزرگ اينرا خواسته است. از اين بنويسيم که ميشود همجواريها و علاقهها را يکجا جمع کرد. اصلاً به بهانه تبريک بهار خيلي بنويسيم که جوانتريهامان، درست همان زماني که به قول شهيار قنبري حرير موهاي مينا داشت کارش را ميکرد، با آمدن بهار دلمان عجيب ميلرزيد. ولي حالا مثل يک گله که چوپان توي دره رها کرده راه ميافتيم توي بازار ببينيم چي بخريم براي سال نو.
2- فرق اساسي ما با ملت فقير هند و خيلي از کشورهاي همسايه اين باشد که حداقل اين چند صدايي ديني که دارند و يا مهمتر از آن خداي ضعيفي که دارند باعث شده تا بهتر از ما فکر کنند. مثل ما نمينشينند و به قول دکتر سروش در ميانه پرداخت سهم دل و عقل گير نميکنند. داشتن خداي متعال همين بديهارا هم دارد. باور دارم از ماري جوانا هم بدتر است.
3- مارسل پروست در "در جستجوي زمان از دست رفته" حرفي دارد به اين مضمون که ما خيلي وقتها حتي زماني که شديدترين احساسات مذهبيمان گل ميکند، داريم به کم نظيري گرايشات معنويمان امنياز ميدهيم. احياناً منظورم مراتب عرفاني و سلوک اسلامي نيست. تجربيان شخصي خودم است.
امسال براي هر دوستي تبريک خاصي فرستادم. فکر کنم اين در ارتباطمان، هيچ کاري نکند شفافيت ايجاد ميکند
