صداقت داشتن سادهترين کار دنيا نباشد، خيلي دم دستي است. از يک نگهبان صادق بگير تا يک مدير غير منعطف وبي عرضه. در مرحلهاي بالاتر دقيقاً جايي که ميتوان کلي آدم کاردان پيدا کرد که آيه و مکرو و مکرالله را در مورد خود صدق دادهاند و براي قدرتمندي بيشتر مسلمين و خيلي چيزهاي اينطوري دفاع کردهاند. اما نه آن فجر کاذب و نه تاريکي بعدش. صداقت را بايد از اينها فراتر دانست. رفتن به سمتي که واقعاً دنبال به قول اينها بيگ پيکچر عالم باشي و هي فيل خانه تاريک را به بيرون کيش کني. زماني که تمام تناقضها بي ارزش و حقير به نظرت ميآيد. زماني که دلهره هيچ خبر بد يا خوبي تو را آشفته نميکند. انگار براي تمام مسالههاي دنيا يا حداقل اکثريت آنها جواب داري. درست وقتي که از جنون زهد و بي مسئوليتي و بي تفاوتي رها باشي. عدل، همان موقع است که بايد مواظب بوده باشي و ريههايت را براي اين ارتفاعات آماده شده باشند. خيليها شده که سر چوب پاره را سرخ کردند و بي هر دليل واهي و سراب گونه سفر را با فقط رفتن و رفتن و انباشتن اشتباه گرفتهاند. به همين دليل مجبور به برگشت شدهاند. آن هم جايي که اصلاً فکرش را نميکردهاند.
با اين همه درد يک مسلمان هم پيدا شده و دارد روي اينها راه ميرود. حواست جمع اين باشد که گاهي ابر ميگذرد و توحواست نيست. براي آخرين بار عوض شو. براي آخرين بار يادت بيايد که دوبار زندگي نداريم. براي آخرين بار يادت باشد که درسهاي گرفته را دوباره تجديد نياوري. براي آخرين بار يادت باشد که همه حرفها زده شدهاست، کار ما شايد دقيقکردن مفاهيم و مصداقيابي آنها باشد. براي آخرين بار يادت بيايد که بشر بهترين موجود و يا بدترين موجود است، مستقيماً و بي هيچ تعارفي اگر همين حالا انتخابش را انجام دهد. براي آخرين بار يادت باشد که اين روزها در مقايسه با خيلي روزهاي ديگر طلايي است، پس شکر کن، نه به خاطر شاخ نداشته اسبي که سواري، بر پشتش، بلکه واقعاً براي بود و نبودها شاکر باش.
خيلي از اين مريد ومراد بازيها هيچي توش نيست:
به آواز خود در خلايق زدند
به چوب دوا، مشت فايق زدند
برون بر نهاده همه از سواد
همي نسخه باريده از مشت باد
براي همين است که تا به حال آنقدر اسير اين بازيها نشدهاي.
پ.ن:
اين روزها نظر دهي از استفاده از حساب سامان اينترنتي هم سخت تر شده است. بايد كد وارد كني. ميترسم برسد كه بايد اثر انگشتت را درست كني. براي همين از دوستاني که ميخونم ولي نميتونم نظر بذارن عذر ميخوام. به نظرم ديگه کار از کار گذشته و خيلي از دوستيها رو
كوچه ها و آدرسها بايد در اين زمينه پيش قدم شوند.
مايل و محتاج اين روزها هستم. كاش خداي هفت آسمان يكي بود. مي جنبيد وشب نشده به دعاي مردم ميرسيد. كاش ميماند، پاي حرفش و اين همه بدقول نبود. خوش قول اگر بود كه نميكشاندمان پاي دعاو نماز و عبادت و زنجه مويه و افيون. خيلي زود با اولين دردها دستمان را ميگرفت. ولي چه كنيم كه اين همه بي حواس شده و يادش نمانده كه آفريدهاش چقدر ضعيف است و احتياج به كمك دارد. چقدر فراوان ميخواهد و به حقارت رفتارش واقف نيست. چقدر كوتاه است و خيال بلند ميپزد.
كي وقت ميكنيم اين بلاهاي اجتماعي، اخلاقي،روحي كه خودمون سرخودمون درآورديم رو درمان كنيم.
فقط يه پدر خوانده ميخواستيم كه مهدي صداش كنيم و منتظر بشينيم كه درستش كنه. بيخود نيست كه شيعه بودن رو با گدايي اشتباه گرفتيم.
اينكه فلاني شاه جابلسا و جابلقا(دمولند و ايندولند امروزي) بوده، قابل باور نيست. ملت تحصيل دار امروز توي امورات يك ساختمان چند طبقه زير بار ماندهاند. فقط دوست دارند بازي در بياورند و پاي تختهاي كه از اولش هم ويترين بوتيك بوده، بدها و خوبها بنويسند. خط خطي كردن را مثل خيلي دوره هاي تاريخي دوست دارند. سالي از شاهشان زده ميشوند و تمام سياستهاي سخيف مورچه اي خود در اين مورد را فراموش مي كنند. لابدش هم معلوم است كه بعدش چه خواهد شد.
شايد گاهي شنيده باشيد که فلان جا چند تا خانم محترم بهايي خواسته باشند برادران کاملاً مسلمان و دو آتيشه را به راه انحراف بکشانند. براي من هم نه اين قدر غليظ، شد. آدمهاي بي کينه و مهربان ولي به زعم شخصي ام غمگين و منزوي مثل خيلي از اقليتها وحتي بدترتوي سرزمين مقدس خودشان هم مهجور. بيشتر شبيه يک جلسه پرزنت گلد کوئست. خانم نسبتاً مسني بود و از ارض موعودشان که صحبت مي کرد آدم را ياد مادربزرگها به آرزوي زيارت مکه، مي انداخت. خانم جوانتري با اينکه باردار بود و خيلي نمي شد انرژي صرف کند، نشسته بود و دقيقاً مثل اين مامان ما که گاهي ازالاهيات اسلامي صحبت ميکند، گُرمي گرفت وگاهي آرام چيني به صورتش مي انداخت که فقط مخصوص تجربه ديني آدمهاست، محوريت بحث را پيش مي برد. دختر و پسر جواني هم بودند. پسر خيلي متين و موقروبفهمي نفهمي بيشتر مثل همه امروزيها برداشتهاي شخصي خودش را از لابه لاي چهره اش مي ريخت بيرون. دختر جوان هم حتي وقت دعا آن قدر آرام چشمهايش را بسته بود، بينابين شيطنتهاي جواني، ياد آن اورادي که دردل داشت، خيلي لفظ قلم و شيرين از بعضي گوشه هاي بحث که غافل مانده بود حرف مي زد. انگار داشت رنگ مي زد به تکه پاره هاي يک باور که سيل خراب کرده بود تا بعدها هر کسي که در توانش بود بيايد و بسازدش براي اينکه اسمش کلبه باشد. کلبه بي نامي که شايد فقط سايه اش براي پسري مسلمان زاده مکان آرامشي کوتاه باشد. ولي او مشتاقٍِِِِِ مشتاق بود.
پ.ن : حيف که بشر امروز شده است عقيده فروش. اين آخرين چيزيست که زده به چوب حراج.
لازم نيست بگويم که به عقايد ديگران احترام مي گذارم و ساعت 9 که شد، نشد بدون مسواک، مي خوابم .
حقیقت خیلی تلخه. تلخیش مثل گوشت سلاخی شده صفراترکیده یک حیوان بزدل و ترسان از مرگ نیست. مثل هوای خشک و خالی از هر چیزیه که کلافت میکنه. درست مثل روزهایی که کلافه میشی و یکباره حس میکنی هیچ چیزی تو زندگیت نیست. خلاء مطلق که تو بعضی وقتها حتماً تجربه کردی. نه ترس داری، نه غم نه چیز دیگه، انگار که هورمون خلاء از جگرت ترشح شده و اولین روزیه که داری تجربه اش میکنی ولی هرچی که هست پاک کننده روح آدمیه. من که مرده این حسم و میخوامش عین داروی تلخ.
انگار که معده ات خالی باشه، بهتر بگم خیلی شبیه حس پریدن مستی. یه سبکی خاص داره که شاید بعضی اونو تجربه دینی بدونن.
Not
so far long ago, there was "HE" that one be questioned: why are you so severe to people? Said:
there is a "Rock" inside me that always muttering "I'm apart
from my mount" .said again: "but you face greeny,isn't it?
Said :" of course ,But there's a lot of
plants. I mean green ones that are surrounding me, they are some kind attached
and related to me, cause of this, I'm so green, but Corley impenetrable "he
said with pride and looking far horizon. Asked again with hesitation. "Is
there a reason to do the distance, rock and the mount?
"Of course! rock himself didn’t want that but
was the summer's heat , winter after by, the then summer hot days again may
separated me and my dad" said rapidly staring at his eyes.
1.کليشهاي
ديدم بر ديوار " خدا نزديک است" و چه دوربود گلدستههاي پر نورمسجدي که
کيشم درآن زنداني بود. زنداني از ديوار بيزار نيست و به خواب دوست ميدارد جشن
قدرت بگيرد و توطئه خنثي کند و به زندان خود دلخوش باشد. پوشال پشت پنجره را هم
عوض نمي کند تا بلکه اتفاقي آفتاب ببيند.
پريروزها
اين قدر زرد نشده بود که فکر ميکرد آرمانش ميتواند به درد همه آدمها بخورد.
همانها که آفتاب پرست هستند و اين غريزه را نميتوانند از خود بيرون کنند.
2. آه که
تهران چه سرد است و خالي است و شلوغ است و همهمه بي خبري در خود دارد. آه که بيرحم
است و زبانم از قفايم بيرون کشيده، پرم را سوخته و خاکستر نشين روزهاي رفتهام
گذاشته است.
آه که
همزبانها هم مثل من زبانشان جاي ديگري گير است و وقت نميکنند و گاهي التفات
ندارند که شهريه ماندن در اين شهر گران است. فصلهاي آفتابي هم براي خون جواني من و
دوستان خوبم تخفيف ويژه بهاره ندارند. پيش درآمد اين نوا نيز انقدر طولاني و خارج
از دستگاه شده که با کوک کردن ساز هم خيلي فاصله دارد. ساماني نيست که بانک سامان
بخواهد بياورد و آفرين و به به گفتن هم از قديم مال اميران عياش و مقامر روسپي
ستاست.
آه که
نيمه شب از از گذشتن نيز گذشته و دلبازي ما و همسايه مانده که شبها مينشينيم و
تخيل ميکنيم که چه شده بيا وببين. ببين که حوض گل ماهي هم لجن بسته و پس ازآن يخ
نيز، قبل از اينکه دستهاي کودکي و آب بازيمان را بيرون بکشيم.
آهي نرفته
بيرون که ديگري ميآيد و هي پشت هم قطار ميشود و ميبيني و خيال ميکني فرياد
قسم سخت ماندن است و لي خود مان از هويت ماجرا بهتر آگاهيم.
کاش صفرهم
کشف يا اختراع نشده بود تا اين توهم، معني دقيق نيابد. کاش نبود و مطمئنتر بودي
که ميشود لاي همين سايههاي افيوني هم زندگي کرد، ولي افسوس که جام شوکران است
گرم و دلپذير است و مکمل افيون توده هاست.
چشمهايمان طاقت دوري لحظه اي تو را ندارد و بودن شب و صبر آدميان خود يك معجزه هر روزه است. معجزه ديگر نيز باور به وجود آخر است. نميتواني كمك كني تا اين يكي را به همين صراحت كه هر روزصبح ميآيي باور كنم ؟
پ.ن : ميدانم مشكل كجاست. شايد تقصير خانم معلم ماست، درست بعد از اينكه هما دندانش افتاد، همين طوري ناغافل به ما گفت بايد از امروز با خودكار بنويسيد.
سر همون موقع ها كه من تازه به بوي پاك كن عادت كرده بودم. ازمان خواست زود بزرگ شويم.
دلم سخت از اين پيله، از اين مهمانخانه مردمكش گرفته است. بايد مطمئن شوم ابريشم پيله از اشك خراب نميشود تا يك دل سير براي ديوارش آبرو ريزي كنم.
پ.ن.1 :
خدايا چرا پير ميشيم عاقل ميشيم؟ چرا جوونيم فكر ميكنيم بهترين تصميم دنيا مال كبري بود كه رفت و ديگر نموند؟ اگه تو جووني عاقل نشديم ديگه اصلاً نميخوايم عاقل بشيم، چقدر نوشتيم توانا بود هركه دانا بود؟ دوست داشتم يه اسكنر دستي داشتم و خيلي چيزها رو اسكن دقيق ميكردم. از دستهاي عرقكردهاي كه دارند دسته گلي رو با خودشون ميبرند تا بيد مجنون كه از بس ويشيل بود و هي با باد تكون مي خورد و كلاً مشمئز كننده بود از سر كوچمون كندنش!
من كه ميدانم سر چهل روز درست ميشود. چه او باشد چه تو فكر كني كه نيست، خودش بايد بهتر بداندو تا به حال هم لابد دانسته!
هابيل اسم قابيل را دزديده بود. حالا قابيل زنده ماند و هميشه به خودش افتخار ميكرد. هابيل هم هميشه منت برادرش را ميكشيد.
راستي فهميدم، اسم آب نبات چوبي اينها سارا بود. ولي سارا انارداشت. انار را مطمئن هستم اسم سيب را ندزديد.
پ.ن:
۱. اين وسط برادري كه با سارا هم آغوش شده بود، روي زمين ماندگار شده است.
۲.اگه يه زماني كسي رو ديديد و شك داشتيد كه هابيله يا قابيل، حتماً به رديف دندونها و حالت دستاش نگاه كنيد،خودتون تفاوتش رو حدس ميزنيد. البته قابيل واقعي يه كم چاقتره، گاهي هم مست ميكنه ولي با همه اينها مودب تره!
۳. مطمئن نيستم، شايد طرف سوار قطار اسپانيايي نشده، نميشه و هنوز نيامده! عيدتون مبارك!
۴.تعجب و حيرت مال آدمهاييه كه زود قضاوت مي كنند؟
آخرين امپراطور ظهور نكرده، بايد ميرفت كارت ملي ميگرفت.
سباستين قبل از قديس شدن، سگش رو به پليس مبارزه با مواد مخدر اهدا كرده. و سند باد پسورد چهل دزد بغداد را نمي داند، تبليغشان را ديده كه دفترشان زعفرانيه است و اصلاً هيچ شعبه ديگري ندارند.سازماني اعلام كرده كه هزار و يك شب ديگر مي خواهيم تا به همه حسابهايشان رسيدگي شود.
پسر شجاع هم از بس واحد پاس نكرده، ديگر با خانم كوچولو هم كلاس نيست. پدر ژپتو هم در راديو دروغهاي پينوكيو راو يرايش و امروزي مي كند. ديگر روي ديواري هم نشاني از : دنياي زندوني ... نيست.
حتي وقت نميكنند بگويند : گل گلدون من ...
معلمي حرفي از علت العلل نمي گويد، و اكسير هم روزهاي جمعه اثر نمي كند و طرف پيدايش نيست، كه نيست !
من هنوز نشانی خانه استاد را می پرسم و چراغ می خواهم و شک دارم به این نشانیها که می دهند: پشتدیوار !
پس کوچه، صدای ناله ساز می شنوم و می خواند و میروم و دوزانو مینشینم .
سرمشق میگیرد و سیاه مشق می زنم و تند تند ورقها بالا می شود و استاد میبیند و گوشه ابرو می زند و بهتر شو می گوید و پشت دست می شوم و برگ زدن را یادم می دهد، به هرچه که فلسفیده ام ، سروده ام، بی صدا فقط همان نور شمع. می سوزم و می گریزم و برطاق سیاوش را میبینم نشسته با دفتر و دیوان و عضو می گیرد و جوک می گوید و مقامری می کند .
دل میکنم و سست می نشینم با این حریف شبهای تار، نرد می بازم و جاده مه را می شکافم و بی هدف تعقیب میکنم و سنگهای سفید را نشان می کنم ، قهرمیکنم و خون می تراوم .
می گردم تا آتش طوری پیدا کنم و بیتوته می کنم. کفشی هم ندارم و راحت داخل می شوم و چارقی می دوزم و او آرام که : همینجا معتکف شو ! همین خیابان شریعتی ! و نقطه ای میگذارد که حکم ثابت است.
روز نمی شود و بازی عوض می شود دست بُر می خورد و بی بی، بی دندان می خندد و راز سر به مهر می گوید و کینگ جشن می گیرد و بوق می زند و سوار می شوم . حالا دیگر باید صبح بشود! بشود ؟
پ. ن : نه پیک موتوری و نه کفشدار و نه تیم ملی ، فقط فضای سبز و Ice Pack!
كه يه شب درخواب، اين كتابخانه از ۴ ديوار اتاق كنده بشه و من زير اين همه انديشه دفن بشم،مخصوصاً از قفسه افسانه ها مي ترسيدم :شاهنامه، ايلياد و مریم مقدس و ...
چون بالاخره خواب بدم تعبیر شد!
خورشید درخانه سیاهی افتاد!
سالها چشم به راه يه خوابي باشي ،خوابي كه خودت هم دقيقاً ندوني چيه ،خواب بي ته و شايد با كمي قافيه كه همين ابتداش تورو ميكشونه به همون جايي كه توي يه خواب ،ته يه روز ، پر از خستگي كودكانه ،وقتي پاهاتو تو دلت جمع كردي ،شايدم شامت رو نخوردي ،اومده سراغت .ساعتها عرق كردي و ترسيدي وهول هول از خواب ها و روياهاي حتي نديده بعدي ،پريدي .ولي هيچ كدوم اون اصليه نشده !
خوابي كه شايد با خودت ميگي نبايد توي اون سن ميديدم !
ولي حالا ديگه باهاش دوست شدي ، ازش هيچ وحشتي نداري.درسته كه مبهمه ولي ميتوني درجه ابهامش و اينكه تاكي همه چيز روشن ميشه رو لااقل حدس بزني .
براي همين هم خيلي به وفور مي خوابي تا اگه شد ،گوشه اي ،ضميمه اي ،يا نسخه جديدي از اون آشناي رويايي رو پيدا كني ،چيزي يا كسي كه اصلاً هيچ نوعي نميشه براش متصورشد.
خداوند : خاموش! زنداني زمين باش!
... و كودك را مي پاييدم كه عروسكش را آنقدر روي دست بالابرده بود كه عروسك راحت هوا را ازهمان روزنه آسماني هورت مي كشيد.
همه هم راضي بودند.
بود و بود و بود تا اين دفعه !
پ.ن ۱: قوي ترين انگيزه براي كشتن آدمها، انگيزه هاي كودكي است كه ازتاريكي اين تونل تاريك و طولاني وحشت كرده و حتي به گريه افتاده .۱۳۸۶سال است كه ميگريد.
پ.ن ۲ :
- آقا شما مگه نميرونيد ؟
: خوب ،نه!
- پس اين ماشين چه جوري داره حركت ميكنه ؟
: داره ميره ،نگران نباش!
ما جفتگيري رو از خرگوش ياد گرفتيم ،ولي شيرمردي رو از گربه كه توسالهاي ۶۰ اينهمه آلودگي صوتي و تصويري توليد كرديم ،كيو كيو بنگ بنگ .
خيلي هم چيزهاي مهمي نيستند اينها كه براش اسامي مهم گذاشتيم .مثل :خاك . آّب . بيل .قابيل .
پ.ن :زرد بود و ازاهالي امروز بود وبا تمام گروههاي سني الف نسبت داشت:اخراجيها
اي داد و بيداد !پاك يادم رفته بود كه هردوسراين منحنيها به هم جفت شده !
پ.ن: اينا رو ول كن خودت خوبي ؟كي آزاد ميشي؟
كه دلار هم توش باشه ،عصيان ، اومانيزم و هزار تاي ديگه ؟
شما كه مخالفتي با اروتيزم اسلامي تو اين موارد نداري ؟
شما یک یوغ هستید.شماواقعاً ابزار مفیدی برای حفاظت ما هستید ومیبینم که از رگ گردن به ما نزدیکترید.فقط با غیرماکیان وکلاً اونهایی که قراره تا ابد روی زمین راه بروند دوست هستید.درواقع خیر خواهشان برای رسیدن به جایی که باید برسند هستید.همه جا ، حتی فکر کنم زحل را که سیاره بدقلق وشروری است چه ظریف و زیرکانه رام کرده اید .من کلی از داشتن شما افتخار میکنم وبه آنهایی که یله راه میروند انگشت تحقیر نشان میدهم.
-سلام با تحلیلگر آسمان صحبت میکنیم. خواهش میکنم نظرتون رو در مورد آسمون برای دوستان عزیزمون بفرماييد .
: بله، من هم سلام وعرض ادب دارم خدمت دوستان. آسمون یکی از پدیده های روزمره ولی در عین حال نادر زندگیه ، یعنی با اینکه همه جا هست وهر روز پیش می آد ولی گاهی چنان سخت پیش می آد که باعث حیرت همه میشه ولی گاهی حضور 24 ساعته خودش روتو زندگی بعضیها اصلاٌ حاضر نیست کمرنگ کنه ولی کلاٌ پدیده بسیار زیرکی قلمداد میشه یعنی دقیقاٌ جایی قرار داره که ازهر گزندی بدوره ، یعنی اصلاٌ مصون از هر ضربه ای ، به فرض اگه بخوای با مشت هم بزنی وبهش اثر کنه دستت کشیده وباز میشه یادت میره که میخواستی با مشت بزنیش ، میگن انگار به سمت آسمون دست به دعا برداشتی ...
- بله ممنونم ازتون که وقتتون رو در اختیار ما قرار دادید.
پايين :همه جا سبزه ، يه دنياي ديگه .
بالا: ملت بي خيال مرگ كسي ، لبخند هاي باريك تحويل هم ميدن يا با دسته عينكهاي آفتابيشون مشغولن ، پايين : نديدم كه غويي به صحرا بميرد . . .
بالا : سوت نجات غريق كه فرصت رفتن نداري .
بابا : سكوت خالي ! لبخند استحماري بهم تحويل ميده !
پ . ن : همه اسامي حقيقي است !!
اينجا همه چيز هست : آب ، خاك ، آتش .
ببينم ميتوني ، اصلاً وجودشو داري كه بدمي ؟
من كه با چند تا LD فرصت رو به ديگري ميدم!
مرا به لبان دخترك بي خيال مي آويزد .
تاريخ را هم غلط نوشته اند .
امروز حتمآ فرق ميكند باكودكي تو كه1385 سال تنها بودي .
اولين مسافر بعد از افطار را هم
از بوي تند عطرش ميشناسم .
پاي پياده به ناكجا فقط ميشود رفت .
هواي تاريك ،عشقي چنين سياه هم مي طلبد .
آن هم پاي پياده ، با كوله بار تكرار
درد ولذت
سود و زيان
خواب و بيدار
زنگ و صيقل .
همه اينها كه گفتم را با هم ،
نشنيده بگير .
: مستقيم ، آقا ؟
- سوار شو!!
