تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
شنبه شانزدهم آذر 1387
خونه! ...  

روزي كه رفتم و ديدم يه مرد لال اشتباهي كرده بود. انگار يه سري سيمان رو اشتباهي به آب داده بود. پدرم با اشاره‌هاي شكسته و بسته داشت بهش مي‌فهموند كارش اشتباه بوده.

روزي كه دلم مي‌رفت براي شوري نايلون بيسكوييتهاي لاي درو پنجره‌هاي آلومينيومي تازه نصب شده. حتي روز اول كه رفتيم توي خونمون پدر با ماشين روي سبدنوي حمام رفت. ولي دوباره همون مدل رو خريديم.  روزي كه پدر با داييها درب اتاق پذيرايي رو رنگ روغن زدند. روزي كه كتابخونه اومد. همون غول سفيد كه امروز قابل ترحم گوشه‌اي افتاده. روزي كه حوض بود. كنار حياط. تابستون. مادر مواظب و روي پله‌ها. من و خواهرم هم مشغول آب بازي. اون حوض هم شده يه باغچه فراموش شده و پر از چيزاي هرز. كاشيهاي حياط كه زيرشون پر بود از خاك نو و پدر رو مي‌كشوند به اينكه دونه دونه اونا رو در بياره و به باغچه‌هاي ضد فوتبالم اضافه كنه. تاج خروس مخملي كه تنها حيوون خونگيي بود كه دوست داشتم روي سر مخمليش رو نوازش كنم. همون عكس چهارم دبستان با دوخته‌هاي استثنايي مادر. دختر لوس همسايه كه اولين باربازي،‌ پاك كن آك‌بندش رو از نايلون و درآوردم و خشونتش رو ديدم. كتابهاي كانون پرورش فكري،‌ مجله نهال انقلاب، كيهان بچه‌ها كه انگار عالم‌ترين بچه دور وبرم يعني پسر عموم هم اونو تاييد كرده بود. آدم كوچولو بازي،‌ اتاق اسباب بازي،‌ عروسك خواهرم كه بابك بود ولي بيشتر شبيه باب، بور بود. آمدن خواهر هاي ديگه بعدها،‌كه اصلاً نفهميدم كي بزرگ شدند. وگاهي مثل فراموشي زده‌ها از توي عكسهاي موجود كه تنها مدرك مورد استدلال زندگي بودند،‌ به يه چيزايي اعتراف مي‌كنم ولي انصافاً يادم نيست. شبهايي كه سينه تاريك آسمون با شهاب سنگي خط ميافتاد. شبهاي سر رفتن پيت نفت زير منبع. روزهاي اضطراب مدرسه و آمدن سرويس،‌ تهديد هر روز مدرسه نرفتن من،‌ بلوغ. كز،‌ لرزان، هيجان گناه آلود و عجيب،‌ توصيه‌ها و دانش مشترك همسالان، برف آن سال كه توي ناحيه ما نادر بود بهانه عكاسي توي حياط. مرادي كرماني، هاكل بري و تام ساير. كتابخانه كانون پرورشي،‌ محو شدن جنس مخالف از صحنه بازي بي آنكه به جايي بر بخورد. شهر قصه. سگهاي آخر شب كه از محله‌هاي دور آمده بودند. ترسشان از گربه‌هاي زير شيرواني. كابوس داستانهاي علمي تخيلي كداك. نجوم. دانشمند. اطلاعات علمي. تاريخ تمدن ويل دورانت. شهيد مطهري. به من بگو چرا. مسابقه جلف هفته و پيشنهاد پياده سازي از روي نوار. قهر سعيد براي نوشتن مطلب علمي در مورد مگسها توي گروه علمي مدرسه راهنمايي. شبهاي بيهوده بلند احياء كمربند بازي و كتك خوردن پسرعموي قهرمانم بارها از بچه‌هاي بزرگتر از خودش. بوي بارون. صداي بارون. سيگار مور. شكستن لامپ تير برق و پاره شدن صورتم به عنوان اولين تروماي روزگارم. راديوي 10 موج. راديوهاي بيگانه. باز هم بلوغ. اولين Shaving كه معلم زبان خجالتم داد. آزيتا كه جوراب نمي‌پوشيد و خريد مي‌رفت. كلاس قرآن. عم جزء خواندن پسرعمو. سر صبح مثل قرص و شربت اجباري. مساحت مستطيل كه كسي بلد نبود. مقدمه انشاء. چانه زدن با معلم علوم سر فاصله ابرها تا زمين. ترانزيستور! بسيار ساده است. دوراهي بين نجوم والكترونيك. ياكوزا نوسترا. نمايشنامه اشعث. جلسه‌هاي 21 بهمن. جايزه و تعطيلي مدرسه. آمدن به خانه از پنجره. نابودي چشمه و آب گير پشت خانه. امضاء عليه معلم جغرافي براي ضغف تدريس طول و عرض جغرافيايي. عينك دودي كه اگر مي‌شكست دود مي‌كرد. كيفهاي سنگين كه در راه برگشت تاب مي‌خوردند تا چند متري به هدف كمك كنند. خنديدن  از تعريف ماده مخلوط كه از به هم آويختن دو يا چند ماده تشكيل مي‌شد. 90 كه به دو بخش پذير نبود جز از دور روي برگه دوستم. اولين تقلب قابيل. خودكار و نايلونهاي فتح و بيك كه به بخاري مي‌چسبيد. دود زدن چراغ گرد سوز. مزدك موشكباران شده كه خود نويس فشنگي داشت. تر و تميز بود. ولي لوس اون هم وقت تصحيح املاش. سرودن شعر. نوشتن داستان...

پ.ن : خوش بختي ازديد من خيلي وقته كه براي اينجا نيست. اين دنيا ظرفيتش رو نداره. وقتي اين ديوار خراب بشه. اميدم كه يه نوري از خوش بختي بهم بخوره. تصور همين وعده براي ادامه دادن كافيه. اين به معني ترك زندگي و زهد نيست. محكم ادامه دادن ازبيرون و سست شدن دروني حتي براي فولاد هم پيش مي‌آد. اگه در اوج حرارت جواني بزاريش توي آب سرد و ازش بخواي هيس! سرد بشه. حالا هرچي ميخواد باشه: سربازي، ازدواج دانشجويي، بلوغ اجتماعي زودرس از نوع مخصوص جهان سوم توي خودشون البته نه متوسط جهاني.

توي شهر مرده‌ها اصلاً همدردي ديدين؟‌ كه يكي بگه دلم براي فلاني كباب شد چون مثلاٌ نصف صورتش نبود. يا حتي شاد بشن براي مرگ نزديكانشون. تا از تنهايي در بيان؟

 

اينكه يه ملت تحقير شده باشيم بهتربه ما انگيزه ميده تا بهترين ملت دنيا؟ مشكل اينه كه هميشه مي‌خوايم بازي رو باسرباز تموم كنيم.


یکشنبه پنجم اسفند 1386
دنيا ...  
دنيا چرا به ما پشت كردي ؟
درسته يه روزي تحويلت نمي گرفتيم. خيالمون تو هم ميدونيكه ارزشت كمه. نميدونستيم اينقدر مغروري و اين قدرانتقام جو هستي.
باورمون نبود كه تموم روزهاي خوشي رو به ناخوشي انتقام ميكشي.
رسيده و نرسيده شروع كردي به ديكته گفتن ما هم سر وتهش اومديم تا اين روز كه چه ديكته ها نوشتيم و چه غلطا كه كرديم. اسمشم گذاشتيم پيرن پاره كردن و از اين حرفا...

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
قصد و قصور ...  

قصيده بلند خويش را پيش از رفتن آفتاب، بر پشت برگ بنويس. تقويمت امروز تعطيل چه کنمهاي بسياري است. سرما را حکمت بستن، خود ستايش آغاز بهار است. دست پير مرد هواي روبرو را شکافت و بر چهره پرچين او کشيد و گفت : شايد در اين خيري است.

سقف روياهايم زود به زود کوتاه خواهد شد وماه از خجلت اين حقيقت کم و کمتر مي‌شود. ولي ماه نو که آمد دوباره سقفي بلندتر مي‌سازم. دوباره مرور مي‌کنم، پاييز و زمستان را و به صداي زوزه باد، آبستن بهار مي‌ايستم و رو به افق فرياد که : دلگرميهاي مرا فقط شاليزار مي پزد و مي‌داند.


دوشنبه شانزدهم مهر 1386
رخش ...  
هي روزگار!
پاييز رو هم مث همه فصلها زود دادي دستم. بعدش هم گفتي بگير سهمت از زندگي اينه كه تند تند بريزم تو كاست: روزها و سالها، س مثل مدرسه، س مثل پودر رخت شويي، چون سفيد ميكنه : خاطره ها رو با برگ ريزان مدرسه، موها رو با نم نم بارون دانشگاه، حالا هم ديگه اين رستم دستان بايد به رخشش بنزين بزنه تا بره با ديو سفيد هم‌آورد بشه!
پ.ن: پوف! دفتر سفيد نقاشي، بدون هيچ خطي، نه منحني و دلواري و نه حتي خط زمينه، عادت كرده بودم به يه برگ خشك تا يه ماه له شده وسط دل سفيدش، بي صدا خواب، تو همون كفن سفيد، برگ بي ناله اصلاً تو مخيله‌اش نبود كه روزي به درخت بوده. مث من كه يادم نيست. مدرسه رخش. پوف!
شنبه چهاردهم مهر 1386
دهه دوم اعترافات ...  
11. شنيدم بارها شنيدم شايد در زندگي بعديم زرنگتر باشم. حواسم جمع و جورتر باشه. دقيق‌تر و گوش به زنگ تو! اصلاً آيروبيك ميرم براي انعطاف بدني بيشتر، باشه باشه عصبي نشو! دفعه ديگه اسمت رو هم ياد مي‌گيرم حالا اصلاً وقت نيست، خدا حافظ هرچه كه بودي عزيزم!
12. يادم نيست دنبال چي بودم، چي مي‌خواستم، يه اعتراف سنگين، يادم نيست اصلاً كي هستم، تكراري شدم، مخلوط با صداي جير جير تنم، بوي موندگي از گوشه و كنار صورتم، از شيارهاي چهره‌ام كه گاهي بهشون خطوط تجربه ميگن من كه باورم نميشه اين خطوط موازي روي صورتم جايي به هم برسن و بگم: هي!‌ اينجا پايان دنياست. والا آسمون خط خطي تر از اين حرفها بود.
13. زن: مرور سريع با انگشت.
مرد : گيراندن سيگار، آتش، نور قرمز نوك سيگار، مكث و دود محبوس.
زن: نيم‌خيز، با صداي بلند رو به مرد و با هيجان كمتر.
مرد: كمر شكن كردن سيگار جايي نه كف زير سيگاري بلكه روي تل سيگارهاي قبلي، كشيدن چيزي از دست زن.
زن : ول دادن وسيله‌اي كه دردست داردو رفتن به سمت تلفن.
مرد: قاپيدن و گرفتن شماره.
بازهم مرد: 30 ثانيه گوش دادن و به همين حدود ناخن جويدن زن.
- چي‌شد ؟
: بازم هيچي! شرايطش به پول ما نمي‌خوره؟
-اشكال نداره!
مرد: گيراندن سيگار، آتش، گويي آتش توپخانه، آتش شليك نخست، براي آغاز جنگ، جنگ با همه سربالاييها، سربالاييهايي كه ملاي ده ما مي‌گفت مث سربالايي قبره، قبر مؤمن، مومن باش!
14. خونه كشي:
داغ بود كه تو اين سرما رو دلش مي‌بود و مي‌سريدو پخش مي‌شد تو حياط زمستون و گرد مي‌انداخت وسط دل حياط و سر راهش ذوب مي‌زد و مي‌رفت تادم در، خون بود يا هرچي نمي‌دونم. گرم و بخاردار بودو آه! آه به قدر بند انگشت شايدم كمتر مث يه تو دهني خفه و خاموش هميشه همين بود. بازم همين ميمونه، بدا به حال سياه زمستون كه با سواد اين خون سياه بشه و بغض كني گوشه اتاق و هول بشي بياي جلو و احياناً يادت بره پرت بشي تو كوچه كه فردا چه‌كنم و كجا فرار كنم و بازم همون داستان.
داستان فرهنگ هميشه، كه اصلاً نه به زندگي پشت شيشه است نه توي جعبه. همه يه جور و يه شكل قرص و محكم زير خفت آدم.
گناه داره آخه چقدر محكم گرفتي ولش كن! آدمه! ظريفه! ...
همين بوده و اين صحبتا دسته دسته موي سپيد كه از گوشه سرش بيرون ريخته و تازه جلوي آيينه همسايه ميفهمه كه عمري اين‌طوري بوده!
15. روز، پايين، ساز دهني غمگين از عبور ماشينها، بارون، يه داستان، يه پاكت پر از استعداد و بازهم كوله به دوش، با اين‌همه هيكل نخ نما و عوضي با صورتهاي آويزوون و دستهاي آلوده همراه وهم يه زندگيه سبز كه زير لب مي‌خوند :
گفت فحش نام ليلي مي‌كنم، خاطر خود را ...
و بعد تصميم گرفتم هيچي نگم، بي مخاطب، مخاطب ريالي، دقيقاً نوشتن روي ديوار، بدتر نوشتن با ذغال، ته كوچه بن بست، شعر يا سياه مشق فرق نداره،‌ مهم اينه كه بنويسم: سيزيف عزيزم دلم برات تنگ شده و بعد برم دستام رو بشورم!
16. نمي دونم كي‌شد، چي‌شد ولي صبح كه رفتم ديدم رودخونه‌ي محله‌مون تبديل به يه فاضلاب رو باز شده، حتي درخت‌ها هم اصلاً ازشون سيم برق آويزونه، خواستيد باور كنيد منم خبر كنيد بيايم با همديگه باور كنيم كه عوضي شده!
17. تو كه مرا مي‌خواني يقين بدان در نوشتن من سهيم بوده‌اي. پس تلاش وافري به خرج بده و چند بار بخوان، نه كه فكركني جريمه شده‌اي، كه همه دنيا دار جريمه است، گمان كنم كه تو انتخاب شده‌اي!
18. حكايت اول : امير متعلمان را گفتند اين اميري به چه يافتي؟ گفت : روز يافتم و خواندم و جستم و البته كافور بود كه اول از همه كار هر سه اينها بكردي. پس تامل كرد و نصيحت بگشود كه راست‌‌داشتن، پاك دادن و بركار بودن صفت ديوان است.
حكايت آخر: امير ما شيخ مصلح الدين جزايري را پرسيدند. في‌الوقت جواب فرمود : راست دارو بركار باش و امير نيز!
19. پرنده فلزي : راحت ميتونه بهت نشون بده چقدر كوچيكي وقتي رو دوشش سوار ميشي، به هيچ چيزي بند نيستي اون پايين و با چهره واقعي عكسهاي كتاب جغرافيت از نزديك سرگم ميشي تا همه اينها يادت بره. ولي روزها توي دقيقاً‌ وسط ظهر گرم روياي هند گرم رو مي‌بينم. رو سرم تاج بود. دور و برم پر از خدم و حشم پادشاه. اصلاً فكرنمي‌كردم جز سواري تشريفات استفاده‌ ديگه‌اي ازم بشه. ميترسم تو اين شهر بي آب و علف آدمها تلف بشم. نميشه رژيم پيتزاي سبزيجات گرفت به جاي علف خوردن!
20. زود باش!‌نوبت توئه كه يه حرفي بزني كه صددرصد ميدوني پشيمون ميشي: جهش ژنتيكي انسان به نور!
شنبه چهاردهم مهر 1386
دهه اول اعترافات ...  
1. از بچگي فهميدم ميل عجيبي به تاثير گذاشتن روي اطرافيانم دارم. كه بعدترها فهميدم شايد قسمتي از اين قضيه ژنتيكي هم باشه، شايد مهر طلبي، واژه‌اي علمي.
من زياد يك آدم رو در چهارچوب روان‌شناسي نمي‌‌پسندم. گرچه شرط لازم و ابتدايي يك انسان، استفاده از علم روان شناسي و آب مايه زندگي سالم تلقي ميشه ولي هميشه P انگاه Q فكر كردن، نسل هرچي عقله از بين مي‌بره، لايه‌هاي معرفتي ادمها، هر چه بيشر داخلش ميشم، مثا لايه‌هاي يك پياز با كيفيت‌تر، بكرتر و تندترههيچ آدمي نديدم اينطوري باشه واصلاً به سطحي بودن هيچ آدمي اعتقاد ندارم و شديداً با دوستداران عمو سام مشكل دارم، نمود اين كارهاشون رو هم مي‌بينم كه همه چيز رو بسته‌بندي كردن: چگونه بالغ شويم در 24 روز، آداب زندگي در 4 هفته، و خيلي از اين حرفهاي پوزيتيويستي كه به خودشون رفته!
2. چند تا حرف قلنبه :
هرچه محبت داري نثارش كن ولي هرچه اعتماد داري به پاي او مريز!
زشت‌ترين بي‌وفايي، فاش‌كردن راز است.
جاهل را سرزنش مكن كه دشمن مي‌گردد، دوست را سرزنش كن تا دوستت بدارد.
3. حتماً شنيده‌ايد كه ناخودآگاه جمعي روي خيلي رفتارهاي عاطفي ما موثر است. مثل : عشق، آشنا پنداري، تشخيص آني، بعضي نمادهاي خاص و معاني اسطوره‌ها. (منبع را يادم نيست)
4. ل. ب : لب گزيده بي صفت.
تا آنجا كه يادم هست ياران را به دو دسته بسيار بزرگ تقسيم كرده بودند: اصحاب ميز و صندلي و اصحاب روغن و گريس. دسته دوم بيشتر عوام بودند كه شكمهاشان برآمده و بدنهاشان ورزيده و سبيلها تابيده بود. روزها نعره زدندي و ساطور به‌دست رژه رفتندي و شب هنگام مست از روزDVDهاي هاليوودي را زير و رو كردندي و نيم خورده‌، دست در گردن يار به خواب افتادندي و هراز گاهي به ياد ايام جواني راه توچالرا پيش گرفتندي و از حسن سحر خيزي خود خرسند به شب رسيدندي.
5. تا اومدي باز كردي، فهميدم چي مي‌گي، دهن!
6. كاش اين دنياي ما هم اين طوري بودف هركي ميتونست دوستاي ديگري رو ببينه، هر كي مزاحم داشت باهاش قطع ارتباط ميكرد، وقتي دلت مي‌گرفت، مي‌نشستي با يه آدم ناشناس حرف مي‌زديف صبح‌هايي كه حس . حال كسي رو نداشتي نامرئي مي‌رفتي سر كار، عضو هزارتا سازمان بودي بدون اينكه يك بار هم اونجا بري وكار مهمي انجام بدي، اصلاً كاش مي‌شد چهره خودت رو انتخاب كني و هر وقت خسته شدي عوضش كني!
7. كاش تو هم مث همه مادرشوهرهاي‌ قديمي ميزدي. لگدي مي‌زدي به شكم زائوي طرف و راحتش مي‌كردي يا وقت گيس و گيس‌كشي چادرتو محكم مي‌بستي به كمرت و دست به كمر با هزار اطوار و سليطه بازي هرچي مي‌شد بالا‌مي‌آوردي تو صورت طرف! اون وقت همسايه‌ها با پادر ميوني و گيس سفيدي مي‌افتادن وسط و با سلام و صلوات دست مي‌گرفتن.
حيف! حيف كه اين روزا به مرده‌ي هم نگاه هم نمي‌كنن. شايدم مث اين موجوداتي كه تو تاريكي زندگي مي‌كنن، كور شدن. قدرتي خدا شنيدم اينهااز بس نور نديدن خدا هم ازشون سوي چشماشون رو كامل گرفته گفته چشمتون كور مي‌خواستين به وقتش اسقتاده كنين.
8. درست مي‌شي. بي و ببيني براي اين خزعبلات تره هم خرد نمي‌كنن. يا ممكنه بت بگن اينا كار بچه محصلهاي عاشق‌پيشه است. اون موقست كه تازه مي‌گيري راه رو اشتباه‌ اومدي، مي‌بايست ميرفتي بيل مي‌زدي، اونم اگه نوبتت باشه، خاك گور اين ملت رو مث همه مرده‌هاي دنيا به ترتيب و با تشريفات ميشه بيل زد. نه اينكه خودت مختار باشي همه اين سهم رو برداشت كني، هر كسي هم تو مراسم تدفين هست حق داره ومنتظر نوبته!
9. سلام به كهنه پاره هاي 15 سالگي، دفتر پاك شده و گاهي چركنويس نوجواني!
ميگن به وقت انشاء اول چرك‌نويس ميشه، ولي من خيليها رو از همون اول جووني ديدم كه پاك‌نويس بودن!
ولي دوره حجر كه بين 30 و 40 60 و 15 هيچ فرقي قايل نيست. نه آفتاب و نه مهتاب براش فرقي نداشته! اعتراف مي‌كنم كه خيلي وقتها فرقي نداره برام، 15 ، 30 ، 40 و غيره.
10. دنگ،‌دنگ، دنگ ... وقت خاموشيه!ولي من هنوزم صدام بلنده، دنگ، دنگ، دنگ! وقت بستن درهاست، ولي من هنوز اين بار سنگين رو دارم به سمت در مي‌كشم. دنگ، دنگ، دنگ! وقت رفتنه ، وقت كندنه، وقت بريدنه ولي من هنوز... بالا رفتيم چيزي نبود. پايين هم كه بهمون ياد دادن هيچ خبري نبوده، قصه هم كه هميشه گوش نوازه حتي اگه اينقدر تلخ باشه!

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
Fairy Land ...  

من مال سرزميني هستم كه شرق و غربش او نقدر نزديكه‌ كه خورشيد روزي چندبار طلوع و غروب ميكنه!

شايد اين لطف خورشيد بوده باشه! سرزميني از جنس طلا، از جنس جنبش،‌از جنس دانش ولي شكسته در باد، پيچيده در دهليز روز !

پ .ن: حتماً سايت جامع گردشگري ايران رو ببينيد!

یکشنبه سوم تیر 1386
بچگی ...  
این بچه ها کی بزرگ میشن تا بفهمن اطرافیانشون چه نگاه بچه گونه ای بهشون دارن ؟
جمعه هجدهم اسفند 1385
3 در 17 بار ...  
1.پرت، پرت ،پرت میشم وسرسر می آم پایین ، اونم 17 بار .آرنج و زانوهام کثیف شده ، بچه جلویی هم می خواد دستش به این بغل باشه تا هول هول نخوره زمین .
2. پرت، پرت ،پرت میشم تو کف براق شرکت ،لیوانهای یکبار مصرف، پیجر، کاغذ کاغذ، روغن روغن ، پیجر . . . اونم 17 بار .آرنج وزانوهام رو مالش میدم وازپنجره سرویس به بیرون نگاه میکنم ، شاید پنج دقیقه بعد دیگه بچه جلویی هم دستش به این بغل گیر کرده که آروم بدون اینکه به عقب نگاه کنه: بالاخره قرارمون میشه برای کی ؟ . . . .من هم هول هول زمین میخورم کف ماشین سرویس .
3. پرت، پرت ،پرت میشم وسرسر می آم پایین ، دیگه شمارش یادم نیست ، فقط آرنج وزانوهام رو به زور خاکی میکنم . بچه جلویی سربرگردونده وبه من نگه میکنه با تعجب وریشخند ، مثه اینکه برای سر خوردن هنوز بچه ای ، ودراین حین دستش از اون بغل رها میشه ودمر میشه روی خاک .من هم همونجا گیر میکنم .هرچی زور میزنم نمیتونم پایین بیام.
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385
كودكي ...  
همش صوت بود ، كلمه تو حرفاش نداشت .
ومرا تكرار ميكرد .
روبرو كودك آينه لبخند ميزد .
كاش من هم مثل او كاريكاتوريست بودم !!
راديو پيام : امروز همه راهها به كودكي مسدود است
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385
نتيجه بي خوابي ...  
وقتي خواب نداري ، شب نداري ، خوب ... روز نداري ،‌كار نداري ،‌
پس تو كتاب اول آمار هم نداري ،
راحت يقين بدون ،‌ طلبكار و بدهكار نداري !