حيف
نميشه که بازم حساب و کتاب کني ببيني ميرفتي بهتر بود يا ميايستادي. روبروي خود
خودخواه عافيت طلبت. هموني که بايد بهش نشون ميدادي راه اين نيست. جمع بزني براي
اينکه حسابت بهتر بشه؟ دردت ميآد يه کم ديگه جابجا بشي تا کسي هم اگه خواست. اگه
خسته بود. حتي اگه خيلي نميخواست بشينه. اگه اصلاً کارش نشستن اينجا و اونجا بود.
يه گوشه اين نيمکت بشينه ؟
من
که خيلي ديدم. اومدن و نشستنش برات آسونه ولي تا بياد بلند بشه تعادل اين نيمکت بههم
ميخوره. دليلش بي تعادلي نيمکته. بي ارزشي اين چيزي که بهش چسبيدي و هي ميخواي
برات همه چيز باشه.
ما
رو نه به خواست خودمون، بلکه به همون دليل که يه روزي قرار نبود روي نيمکت بشينيم
و براشون افت داشت، نشوندن روي همين پوسيدههايي که ميشه از خيلي دور بهش افتخار
کرد. ميشه گفت همه نسلي رو وادار کرد که سفيد بخت بشن. همين سهم هم براي ماها خيلي
زياده. ما که هيچ دري نبوده برامون که دربست کنار کسي باشيم. ما که ديگه کرکسها
دورمون چرخ ميزنن. ما که رنج و گنجمون همش عين هم شده. پايين و بالاي مجلسمون هيچ
فرقي نداره. ما که از آخرالزمون شروع شديم. سر خرديم اومديم اينجا درست روي يک
نيمکت. ما که پروازبا تاخيرمون بهتراز نپريدن و سقوط معني شده. اصلاً کي گفته که
اين دودو زدن براي حفظ تعادل و راز بقا لازمه. ما که طبعمون به زندان عادت کرده. مشکي
رنگ عشقمونه. پارسيگوي فرنگ نديدهايم. ما که همسايمون رو ملخ خور و وحشي ميبينيم.
ما کهسکوتمون از بي حرفيه. همونيم که نه
قلب داريم نه عقل ولي مهربانترين و باهوشترين مردم دنيا هستيم. ما که با دست خودمون دفن ميکنيم
و يادمون نميآد کجا انبار کرديم.
پ.ن:
همه اينا رو ولش؟ فال بگير ببين هواکي خوب ميشه بريم زير همون درخت ليل، روي
نيمکت خودمون بشينيم.
اين شيشه ها هرروز ضخيم تر ميشوند و آدميان آن
سويشان درحسرتي از من دور. تافته جدابافته نيستم. قاصدكي نازك تنم كه بيرون توي
سرما هي ميزند به شيشه و داد ميزند ولي كم جان. جان ضعيفش را توي بالهايش جمع
كرده و به كارش ادامه ميدهد با اينكه ميداند، فقط باد است كه او را درآغوش
ميكشد و به ناكجا خواهد برد.
پ.ن: موجودي كه پاهايش را براي هيچ كس
بازنكرده، هنوز كامل نيست.
راستش يه حرفي هست كه ميگه قلب آدمها مثل پرندههاي
وحشيه. اونها به كساني كه تربيتشون ميكنن علاقه مند ميشن. نميدونم شما يه پرنده
وحشي رو چرا تربيت ميكنيد و علاقه چه ربطي به خرمن موهاي شازده كوچواو داره. هرچي
كه هست از چشم ماست: ديدن، اشك ريختن و كينه توختن.
جايي كه آدمهاي كم عمق زندگي ميكنند، خيلي لازمنيست پارو بزني. با كمترين فشار روي لجنهاي
موجود جلو ميروي ولي باور نكن هنر كردهاي، حواست باشد كه درياي عميق پيش روست.
طوفان فقط افتادن سينه مادر آسمان است كه جلوي لبهاي تشنهات باران پخش ميكند،
حواست جمع باشد تاآن موقع سرت بالا باشد و دهانت را به موقع بازكني تا سيراب رحمت شوي.
تا مي تواني در كمين آسمان باش ولي سر به هوا نشو كه از رفتن غافل شوي. خدا منتظرم
هرسال پهن برگتر پاي قطرههامينشينم.
كورمال كورمال پخش ميشوم روي خاك تا از هيچ دانه آسماني غافل نشوم. حتي ريشه هايم
نيز اين مهم را به جا ميآورند. قدم ميزنم.كنار جويها آنقدر ريشه ميزنم تا دريابيابم. بسيار ميدوم تا به مادر قطره ها برسم. سراب
پشت گوش انداختهام و هنوز در راهم. اين تكثير خيلي بهتر از مدفون شدن در گورستان
انحصاري و با شكوهم خواهد بود. شگفت انگيز وشايد به قضاوت خيليها تاسف انگيز وبراي
من دلنشين مثل دانه هاي خاك در هماغوشي آسمان. پايين پر بود از صداي اولين
برخوردهاي باران با خاك. هيچم نشده باور كنم كه خاك تيره است. اگر اين گونه مينمايد
از ازدحام دانههاست كه مشتاق وصال زودترند با دانه هاي آسماني و شلوغ كردهاند
وسواد ساختهاند به اين نوبت عاشقي.
دوست
دارم بنويسم : نازي گلم يا گلكم تا تو هم توي دلت بگويي كه طرف آدم را دراز گوش
فرض كرده. ميشد اين طوري نمي بود. ميشد يك با يك برابر نبود ؟ اين طوري خيلي خوب
شير فهم ميشدم كه ديوار خانه شما بلندتر است.
آه خدا دستانم میلرزند و این ماهی فراری توی حوض آنها آب می خواهد.من که دودستم را به قنوت برداشته ام. روبروی چشمهایم داشته پرپر میزده.، حالا تکان نمی خورد. نمرده ولی دارد دیر می شود. فقط آن قدری باشد که بتواند نفس بکشد. خدایا این مه را از جلوی چشمهایش بردار. می ترسم اگر توی آب بیفتد به هوای اینکه همه جا آب است از دستانم بپرد بیرون وآزادی را تجربه کند. سنگ دل نیستم ولی خودخواهم و ماهی روی حوض را دو دستی محکم گرفته ام.
آنروز که با تو آشنا شدم. دقیقاً همان وقت که اسمت را شنیدم انگارخدا با چکش و سنبه اش سقف ناگشوده آسمان تیره شب را سوراخ کرد. ترا ازآن سوراخ داد پایین. باور کن هنوز که ماه بدر کامل می شود. من جای پایین آمدنت را می بینم. هر ماه، تازه بریده و با لبه های تیزو نور عجیبی که ازش میاید و مال این جاها نیست. از جای بریدگی آسمان هنوز گرد وخاک تازه در حال جابجا شدن است.
خواب دیدم. 11 سال طول کشید. خورشید بود که دستم را گرفته بود و می کشید بالا. تا وقتی بود نفهمیدم چه می کنم و چه اتفاقی برایم می افتد. همین طور که اوج می گرفتم می تالیدم که دستم سوخت ولم کن. سرانجام دلش برایم سوخت و ولم کرد. میان زمین و آسمان معلقم گذاشت و رفت.
تازه فهمیدم ارتفاع یعنی چه و میان زمین و آسمان کجاست. خورشید خانوم ترا به خدا همیشه بمان و جایی نرو. خسته نشو و طلب بهشت رفتن نکن. ناسلامتی تو خورشیدی و باید بتابی. خاصیتت همین است. کجا می خواهی بروی؟ لااقل بگذار کار دنیا تمام شود و زنگ آخر را بزتد. آن وقت نفس راحتی بکش و برو برای خودت باش. برو موسسات زیبایی و کلافهای روی صورتت را درمان کن یا ... اصلاً نتاب.
کاش عمرم قد می داد و پیش مرگت می شدم و پیش خودم می بالیدم که : هی! منم برادر پیش از آنکه بمیرد پیش پایش قربانی شده ام. کاش کمی پایینتر بودی تا سیاوش هم می توانست ازت عبور کند و نمره کامل بگید. ولی حیف که همه افسانه ها زیر پای تو اتفاق افتاده…
بعضی داستانها که توی واقعیت اتفاق می افتند رو خیلی سخت میشه توی یک فیلم هری پاتری هم باور کرد. بچه که بودیم توی دفتر مدرسه مان یک کره جغرافیایی بود که خیلی بزرگ و دارای برجستگیهای زیادی از ارتفاعات کوهستانی بود. روزی که معلم این توپ بزرگ رو سر کلاس آورد و اجازه داد چند تایی از بچه ها از نزدیک اون رو ببینند، متوجه یک چسب زخم سفید وکثیف شدم که چسبیده بود به یه جایی توی همسایگی ما. منم با انگشتای فضول بچگی مشغول ور رفتن و کندن چسب شدم. خونده و نخونده زنگ خورد و معلم کره جغرافی رو زد زیر بغلش برد. این شد که من هنوز جغرافیم ضعیف مونده و نمی دونم عشق آباد کجاست. شما یاد گرفتین ؟
لامپ اتاقم سوخته! ولي من اين لامپ رو دوست داشتم. بعضيها ميگن تو فقط به نورش عادت کرده بودي. باور ندارم. کارخونه سازندش فقط 2500 ساعت عمر مفيد براش نوشته بود. ولي اون بيشتر بود. ولي ديگه حق داره. چون گاهي ولتاژ شهر بالا و گاهي پايين مي رفت. گاهي وقتها من هم زياد روشن نگهش ميداشتم. روز و شب. مي خوام تعميرش کنم ولي دستم به رشته ظريفش که پاره شده و نور نداره نميرسه، چون تو خلاء خاصي قرار داره و اگه بازش کنم خراب ميشه.
شبها توي تاريکي ميشينم و بهش نگاه مي کنم به ياد روزها و شبهاي روشن. منتظرم تا تکنولوژيش بياد و بتونم اونو مثل اول داشته باشم. تو اتاقم. مثل قبل.
دوست دارم یه عاشق بنویسم الفش دود بکشه بره بره بره تا سقف آسمون، یه مجنون بنویسی که تو دریای نونش شنا کنم. یه بیست بنویسه که زیرش صدآفرین هم نبود مهم نیست. خانم معلم ها خیلی بیشتر از این نمیدونن یاد بدن. خودمون یاد گرفتیم و میدونیم. دوتا هفت بکشی کنار هم یعنی ما، دوتا هشت بکشم کنار هم یعنی کوه درد.
دوتا پنج بکشی یعنی قلب، دوتا صفر بکشم یعنی تخم مرغ بی رنگ عید امسال. دوتا پنجره بکشی بدون دیوار یعنی آزادی.دوتا ... نکشیده بگی، با لبهای نیمه بسته بگی: میدونم عزیزم!
بنویسی، یه چیزی بنویسی که احتیاج نباشه کسی بیاد از اون سر دنیا بخواد ترجمه کنه، همون باشه که می بینه، تا نگاه کنه ته دلش خالی بشه و ذوق کنه و بفهمه که اینو کی برای کی نوشته!
پ.ن: حتماً براتون پیش اومده، تو مسیرتون برسین سر یه کوچه فرعی و حس کنید باید برید، باید از این مسیر برید. رفتن یا نرفتنش مهم نیست. مهم اینه که من کوچم رو گم کردم. برای همین هم هی توکوچه پس کوچه ها دنبالش هستم. کور بی چراغ و بی بادیه گرسنه و خسته ام و هی ناله میکنم خفه و آزاد بدون اینکه برای آدمیزاد قابل دریافت باشه، یه چیزی مث کوکوی همون پرندهه که هی ور میزنه و اعصاب همه رو خراب میکنه.
دروغ مي گفت كه بي تو بهار نمي شود! تونبودي و بهار هم شد و اصلاً آن سال بهار بدون باران
آمده بود. خيابان خشكجاي پاي ورقهاي ديد و
بازديدهاي اول بهار بود بي هيچ سبزيي. تو چرا باورتشد وقتي
صدايت كرد. مثل همان روزهاي كودكي، در خواب ديدمت مثل همين حالايتبودي.
- دايي جان است.
و پيشانيت را بوسيدم و تو همينطور مبهوت سرت به بالا بود .
دردانه چه کسي بودي و از کجا آمدي که چنين شتابان قصد رفتن داري به کدام آيين
نطفهاي از تو ساخته اند؟ از کجاي قصه شروع کردهاي، پايان چه اندوهي را نويد دادهاي
لازمه اين آتش و و سوز و خاک و گردباد چه ديدهاي که چنين تعجيل داري و سر به کدام
قبله،تيزپا از من ميرهي، خويشتن توانمند کدام رستاخيزي، دست به کدام دعا برداشتهاي
. بازي دروغين دعا و نيايش و سلام همه وسواسهاي خود را بگذار و بر ما نگر که چنين
خوابي در خور چنين صدايي رسا نيست. چنين آشوبي دليل هيچ راهي نيست به ما هم کم مي
رسي ، کم فروش! آبي از آن گوارا بنوشانمان تا ماهم خاطره حضور تورا يادآور شويم و
جشن بگيريم درمان هميشگي زمين را و دل ببنديم به آيين بندگان. پيام ده و دست افشان
تا غبار ديدگانمان کنار رود و گوشهاي وصله دارمان بازي از سر آغاز کند. بگو که تشنه
شنيدنيم. بخوان که تشنه دريافتنيم. سر بر آستان تو داريم. رحمي کن پايان بده هرچه
اندوه مراد از دل ناصاف را به طلايه صبحي روشن از تراوش سرانگشتانت.
اولين باري که گفتي : هي تو چرا هوش نيستي و هي ريپ
ميزني ؟ هي مياي و ميري و ليچار بار ملت مي کني ؟زور ميزنم و باور مي کنم که بايد از اين سر تا اون سر پادگان را همينطور
کلاغ پر بروم و باور نمي کنم که تمام شود. پاي اين پياله که بنشيني، دل هر دل دلي
که باشيف از محبوبم شيکتر نيستي، حواست باشد که زيپ دهان کسي کشيده شده تا نگويد
او بهترين است. کسي بيهوده ، بيخود نشده که تب کند و هيچ پاشويهاي افاقه نکند و
طبيبش راه دور باشد و راه پر خاشاک باشد و شب بي تيمار و گورکن دست بهکارو سرمايه
نزول خوار به بازار عاشق فروشان. تو براي اولين بار آخر اين شب را گفتي و من
فهميدم. يعني خودم را زدم به کوچه علي چپ فهميدن و هي دوزانو نشستم و لب گزيدم از
نيافتن جان جان که شوکران به دست پيکي ازتو آمد و من ننوشيده مردم. براي هميشه و
آخرين بار پهلوي چهار پهلوي روياي تو که از چهار جهت نشيته بودي و تکان نميخوردي
تا جان دهم. واي که شب بلندي بود شب مردن من به وقت تمام سالهاي عمر، به شکل تلخترين
صبر زميني. باشد من مزدم را از خداي خود ، خداي عاشق مرده ها ، ميخواهم ولي از او
امان نميخواهم که زندگي اينگونه، و پر گفتن از لحظه مردنياين چنين طولاني، بسيار زندگي و زايش دارد.
این برف مزاحم هم اومده بود و روی تمام تنهاییام نشست. لعنتی منو خواب کرد زیر خودش و به تمام سیاهیهام رنگ سفید زد. می خواست تلاشش رو بکنه که بمونه و ضخیم بشینه رو همه چیزایی که گفتم . خودم هم تو هول و ولای اینم که موفق میشه یا نه؟
لاکردار خیلی جون سخت بود. هیچ نقطه ضعفی نداشت. پاک پاک. معصوم معصوم . سبکتر از اشک چشم عشاق، مونده بود رو سر و شونه غول خوابیده سیاه وجودم. همون زنجیری قدیمی که روزهای زیادی بهش غذا داده بودم تا بزرگش کنم قد این که هست. قد امروز. قد تمام نفرتی که از دنیا توش نشسته بود. قد تمام توهمی که اسمش رو گاهی حق طلبی و فلان و بهمان گذاشته بودم.
برف لعنتی یه چند وقتیه که داره بهش مهربونی میکنه و فقط مرفین سفید به بدنش تزریق میکنه تا آروم بشه و درد نکشه. تمام منیتها، خاطره های بد و منفی رو فراموش کنه. پدر سوخته فکر نمیکنه این جونور اسیر و عبیرش میشه و ماموریتش رو فراموش میکنه. دیوونه شده و با این چنین چیزی قصد جدال داره. با سرما میخواد گولش بزنه و بگه من هم صدای توام.
کاش تو بودی و آفتابم میشد.
غول بیدار میشد و تموم آدمیزادگان رو ادب می کرد. کاش این غول این قدر بی رحم نبود و تو میومدی و دوباره آسمون بالا سرش می شدی، آبی آبی و دور از دست. کاش این ننه ابری سرما سوخته، هی دلسوخته و هم درد غول من نبود. کاش غولکم به صدای نشستن دونه های سپید و چهره معصوم و مهربونشون بچه نمی شد و به بهونه سرما، لحاف گرم خورشید رو می طلبید. کاش واقعاً دلش سیاه بود. افسوس که این مومیایی که داره زیر دستای جادوگر پیر یعنی ننه سرما، روی فرش خوش خیالی خودش چمباتمه و در حال جمع کردن پاهاش تو دلش افسون میشه، منتظر نبود تا همراه همزادش تو بهار شاید دقیقاً ۲۷ اردیبهشت به دنیا بیاد.
ولی از یه چیز خاطر جمع بود. ماموریتش رو توی چند سال گذشته انجام داده بود. حسابی توی رحم لگد زده بود. کیفور نق و ناله کرده بودتوی همون دهلیز تاریک. آخه این غریزش بود. غولم از تاریکی می ترسید. ازجای تنگ و کوچیک دلش میگرفت. نفس بند میشدو چنگ میزد.
حالا اوضاع عوض شده. ته دلش آفتاب می خواد. ولی قانون طبیعت اینهکه برفها بباره و بباره و یخ بشه. اون وقت قهرمان قهرمان قصه بیاد و نوروز بشه و غولکم دوباره عاشق بشه.
خدایا کمکش کن که سفق ای غار رو سرش خراب نشه و تا بهار دووم بیاره تا آدم بشه. مثل قصه طارق که جبل الطارق رو فتح کرد می خواد قلعه آدمیت رو فتح کنه.
حدس میزنم جایی خواندم که روباه و شازده کوچولو هم سن و سال بودن که این طوری اهلی هم شدند. فصل زمستان و اولین برفها بود که نگاه روباه رو به خرمن موهای پسرک و چشمهای روشنش نزدیک کرد...
توي اين جاده رفتن و رفتن ديگه برا يه منتظر، كرخت كنندست.
بارون رو اصلاً يادم نبود، پاييز تهران بارون نداره. به حرف هيچ گربهسياهي هم
گوش نميده. آروم و بي هدف با ماشين ميخوريم بهشون و برف پاك كن هم كه انگار تنها
گردن كلفت شيشه دوسته هي مياد يه طرح قلب روي شيشه ميكشه و ميره.
واي 25 كيلومتر ديگه، دلم ميخواد پياده شم و برم خودم روي تابلو دست بكشم و ا
زنزديك وارسي كنم كه مبادا يه سري جوون بازيگوش به قصد شوخي دندونه وسط 35 رو پاك
نكرده باشند. این جاده باید به یه جای خوب ختم بشه!
نابرده رنج گنج ميشود و آسمان به زمين ميآيد و تو مهمان هميشه من ميماني. آسمان فارغ ميشود و درد نميزايد و جهل نميپايد و امير عاشقان باز شكاري را پرواز ميدهد و شكاري نيست و دست به دعا برميدارد و آسمان هميشه بارنده ميشود و يار به غار ميماند. پيدايش ميكنم و پيل از خانه تاريك بيرون ميآيد و رسوا ميشود و وجود مييابد و هويت ميخواهد و داستان شنيدني و فراموش كردني نميماند. پر نميگويم و دست به دعا برنميدارم و راه صواب نميدانم وپارو ميكنم هرچه برف باريده را قبل از آفتاب تموز. هفت نيست و هزار است كه تو مهمان مني. قصر نيست و جمشيد پاي روسبيان نمي بوسد و مسافر خود ميجويد. پ.ن .1 : تقديم به هدي عزيزم.
و بروی توی آسمان بالاتر از ماه بنشینی، تا اصلاً دیگر هیچ حسودی دستش به تو نرسد، و این قدر واضح دوست داشتنی شوی و من اینقدر وقیح اسمت را مثل ماه و مهر بیاورم که اصلاً کسی جرات نکند تا شک کند و من آنقدر با دیدن تو دیوانه شوم که مجانین هم با نظر به ماه نتوانند و آنقدر عذرم موجه شود که همیشه طاقباز زندگی کنم!
و تو فقط نور پخش کنی نه مثل درختان که فقط گاهی میوه می دهند یا مثلاً ماه که خیلی روزها پیدایش نیست.
نه اصلاً خیال همه حساب و کتابها را راحت کنی همه کاره شوی آن بالا برای خودت
سلیمان شب و روز باشی
دلت که گرفت فقط یک قطره از گوشه چشمت سر بدهی پایین! سرت هم که درد گرفت فقط تاریک کنی گوشه صورتت را با دستمال من هم میروم می خوابم انگار که شب است.
فقط قبل از اینکه صدایت را بالا ببری يكه برقی توی صورت پهنت نشان بده تا من آماده شنیدن رعدت باشم. خوب پر حرفی میکنم، عذر که وقتهایی هم مخصوصاً اینجا زیاد پیدا می شود که من به محبتت احتیاج دارم. اصلاً هم نمی ترسم که بیشتر از این سوخته گرمایت باشم و برای خودم ضدآفتاب علم کنم.
و این دیوار خراب شود و من و تو با هم بمیریم و ... اسرافیل ۲ و۳ را هم بزند و من همچنان طاقباز خواب باشم ! سرم درد بگیرد و تو سکوت کنی و نسیم باشی و صدایم بی هیچ نشانی بالا برود و تو لبخند بزنی و من یادم بیاید که دستم به تو نمی رسد و در عصبانیتم غلت بزنم و گرم شوم و بیهوده بسوزم ولی تو باز با گوشه چشمی خیسم کنی و من رحمت ببینم و خیس شوم و باز هم در مه تو، در جنگل، با دو پای کودکانه ام گم شوم و دور از خانه باشم.
چرا شاهنامه مي خوانيم با اينكه ميدانيم چه بلايي سر سهراب ميآد: يكي داستانيست پر آب چشم ... شايد چون زيبا و به درد بخوره، چرا عاشق ميشويم، شايد چون بهدرد بخوره؟ پ.ن : پول – ( آلبوم نیمه تاریک ماه - پينك فلويد) : دور شو ای پول شغلی خوب با مزدی بیشتر دست و پا کن تا رو به راه شوی مسخره است پول دو دستی بچسبش و دنبالش بدو ماشین نو- خاویار و خیال پردازیهای چهار ستاره این مزخرفات شیرین را به خورد من نده جنایت است پول می گویند که پول ریشه تمام بدیهاست اما اگر درخواست اضافه حقوق کنی دیگر پولی در کار نیست
آدم برفي عزيز لعنتي، چرا قبل از آب شدن خبرم نكردي ؟ دوست نداشتي آب شدنت رو ببينم يا اينكه برات مهم نبود به اندازه يه تابستون گرم بزرگ شدم ؟ آخه من با بي قيدي تمام زير سايه ات چمباتمه زده بودم . پ. ن : زندگيمون آزمون وخطاست ؟
ما كه خيلي كم به آسمون نگاه ميكنيم، تازه آدم از اين همه ستاره ضعيف كه فقط بلدن گاهي چشمك بزنن و هيچ چيزي جز به هم زدن سكوت ما و سوراخ كردن سقف آسمون ندارن، ثابت بر و بر واستادن و صور قبيحه فلكي رو شكل دادن،
دیشب کسی تا صبح پله های دلمو جارو میزد ، بد موقعي بود .ميترسيدم از پله ها بياد بالا و منو ببينه .اونوقت خيالش عوض بشه . ناراحت اين نبودم ،درد نداشت ولي قلقلكم ميومد.كمي هم صداش برام ناآشنا بود،چله تابستون و خش خش بيموقع ؟
من باید امروز باکم رو ازت پرکنم .چون میدانم که مصرفم زیاد است ولی روز اول ترک این اعتیاد به همین سختی است.کاش میدانستم کجا باخته ام .چون همنوز می خندم وخبر بد را نمی خواهم بشنوم.
دست راستی چون فکر میکرد باید یه حرف صمیمی بزنه ، خم شد به سمت چپ و شروع کرد به صحبت . سمت چپی هم که کمی مشکل بینایی داشت ، مثلاٌ چپ یا نزدیک بین بود ، به راست خم شد تا بهتر لب خونی کنه . ولی این حرکتش باعث شد سمت راستی بهش بر بخوره ودستش بیاد که طرف اصلاٌ تو باغ نبوده ، زود حرفشو تموم کرد ، خوبیش این بود که این حرفا بین خودشون بود ، هرچند کوتاه ولی صمیمی!
میزنم، چون سالیانیست نزده ام، شکسته بود یا اصلاٌ کجا بود؟ زیر زمین ، انباری حاج آقا جان، مهم این است که آرام به او چنگ میزنم. ناله اش دلم را خنک می کند. انگشتانم بیشتر روی آن میدوند به امید یافتن یک پرده ، پرده ای از خاطره که نمی دانم کجایش بود ، همه را یکی یکی امتحان می کنم .
صداي لطيف تو با ان قيافه كلنگي . پالتوي جناقي همراه رگ زدن آسمان كه ما را شست .سگ ساران سرواژه كردن گوش فراخ من در ميان جمع... همه ياوه بوده و خواهد بود!
رفت دوتاگوني پر اورد ، گذاشت جلوم كه: اينا مال او ناييه كه ديگه خيلي وقته بهم سر نزدن . ببين كدوم مال تو اه ،برش دار ! برو! من چهار چنگولي مشت كردم تو گوني و بعد كلي اين ور و اون ور كردن بالاخره پيداش كردم . خاكي و كثيف و كج و كوله . مال خيلي وقت پيش بود . دلم ولي هنوزسالم بود . انگار با ديدن من كلي ذوق كرده بود. برش داشتم و مث بچه محصلايي كه صداي زنگ مدرسه رو ميشنون ،زدم بيرون ! شاهدان گر دلبري اين سان كنند زاهدان را رخه در ايمان كنند
چرا كوچه هاي قديمي ، مث حالا كه همه بن بست شده اند ،به هم پيوسته بودن ؟ ببين !تو همش بازنده اي : چتر باز ، مفت باز ، سفسطه باز ولي من هميشه برنده ام مثل تو ، دغل باز !!