يه چندتا حرف هست که براي
خودم خيلي اهوراييه وهر وقت ميخونم چشمام
رو تر ميکنه :
به خورشيد:
كاش
ميآمدي، ميديدي هر صبح كه به همه سر ميزني، اين همه نور پخش ميكني، و گاهي باز
دلت مي گيرد و به تنهايي پشت ابرها احتياج داري و زماني كه يكهو مي پري بيرون
. . . فكر چشمهاي مارا نكن. چشمهاي ما از اين بازيهاي تو اشك آلود نيست.چشمهايمان طاقت دوري لحظه اي تو را ندارد و بودن شب و صبر آدميان خود يك
معجزه هر روزه است. معجزه ديگر نيز باور به وجود آخر است. نميتواني كمك كني تا
اين يكي را به همين صراحت كه هر روزصبح ميآيي باور كنم ؟
پ.ن : ميدانم مشكل كجاست.
شايد تقصير خانم معلم ماست، درست بعد از اينكه هما دندانش افتاد، همين طوري
ناغافل به ما گفت بايد از امروز با خودكار بنويسيد. سر همون موقع ها كه من تازه به
بوي پاك كن عادت كرده بودم. ازمان خواست زود بزرگ شويم.
سفر زيادي : خدايا ! من كه خيلي بد سفرم. چرا منو دايم
السفر آفريدي ؟
اما حرفم اين بار اينه :
ايمان، لق لقه زبان بودنمان
هم بند همان استدلالهاي جناحي و توهم توطئهايمان، رنگ بازيهاي دهه 60 است که
انگار دوباره بايد تکرار شود. کلي گويي ازدوره اسلامي هم به همان اندازه تصاوير
کلي از نبي اکرم داشتنمان باعث وحدت رويه شده و شيعه شيفتگيمان را درمان ميکند،
که امروز به درمان نداشتن رويه و نقد و شفافيت اعتقاد داريم. همانقدر جهل پذيري و
خرافه بافيمان نزديک ابهام و ممنوع التصوير بودن امامانمان است کهدر اين چاه هر سنگي انداختهايم. يک روز تمام
باور و اعتقادمان را نقاشي کرديم و سند و مدرکهاي ديگر آنقدر برايمان سخت شد که
همه را ريختيم توي چاه. امروز که کلاً نخوانده و نديده مايليم اين نقاشيها را که
خيلي وضوح ندارند و زير آفتاب مدرنيته به نظرمان بيرنگ شدهاند به زحمت و
همينطور فلهاي و گلهاي، رنگ دوباره بزنيم. اين طرف ماجرا را هم يادمان ميرود
که راه رفتن کبک هم خيلي هزينهها دارد و الفاظي مثل مشارکت و اينها خيلي
راحتالحلقوم نيست که بشود باهاش آش بخت باز کن براي ملت درست کرد. ملتي که بختش
هنوز توي گرههاي سيزده نوروز گير کرده و دنبال ان جي اوهاي سبز براي آشتي با طبيعت
افتاده تا بلکه اين فعاليتها مکمل آموزشهاي رفع حاجتي صدا و سيما بيشتر به خود
سانسوريمان کمک کند. زماني که سينما شده وسيله اي که افراد بتونن زندگي رو بزنن
جلو و يا عقب،بلکه چيزي ياد بگيرند. ما که 1400 سال از اين سينماي ديني داريم،
محکوميم که جريانها رو با دور تند ببينيم.
يکي
از نکات مهمي که از استاد قاضي طباطبايي آموختم اين بود که فرق آدمهاي حرفهاي(آنها که آن سمت ديوارند) با بقيه
دانستن نکات ريز است، اين پيدا کردن مصداقها خيلي به حرفهاي شدن کمک ميکند.
گاهي افراد فقط با رفتن در عمق ميخواهند به خودشان و احياناً ديگران توان لازم
براي عميق شدن را نشان بدهند(نکته اين نبود) . تهمت غير حرفهاي فکر کردن گاهي به
هر قشري که نگاه ميکنم به راحتي وارده. مثلاً مشاوران مديريت مخصوصاً صنايع
خواندهها خيلي ابزار محور عمل مي کنند و از اصل ماجرا غافل ميمانند. همين طور
است براي آنهايي که احياناً هنر خواندهاند و دستي بر اين آتش دارند. خيلي که
وضعيت موجود راببيني دستت ميآيد که کساني از رشتههاي متفرقه ميروند يک چيزي در
هنر و در سطح کارشناسي ارشد ميخوانند که لزوماً از الفباي عملي و تکنيکي قضيه
فاصله زيادي دارند و به تعبيري بيابزار و خيلي عاميانه پاجاي بزرگان ميگذارند.
آنهايي هم که اصالتاً هنري بزرگ شدهاند(کارشناسيشان را دود چراغ خوردهاند) و به
نوعي خود را ميراثدار ميدانند. خيلي بجنبند و فاصله خود را با اين قشر که اين
روزها دارند عظيم ميشوند زياد کنند، دنياي خود و ايشان را با چند تا فاکتور ساده
و نميگويم غلط جدا ميکنند. يکي مربوط به دغدغههايشان در مورد تاليف و تعلق به
اين صنف است و اينقدر بديهي بهنظر ميرسد که حداقل براي بنده جاي حرف ندارد. ديگر
اينکه ممکن است دسته تازه وارد را متهم کنند که فقط دکوراتيو کار ميکنند و محتوي
واقعي و سبک مورد ادعايشان را در حد قابل قبول ندارند. نميدانم. حرف ايشان تا
حدودي درست است. ولي آيا واقعاً چيزي به نام رسالت هنري هنوز اين روزها وجود دارد؟
جواب بديهي را ميگذارم و به سراغ حوزههاي ديگر ميروم. در خيلي از مسايل ما به خاطر
اينکه به نظر بنده ادب علمي نداريم و اصلاً تابع بيسبکي و هرج و مرج ذاتي محتوا
شدهايم، به راحتي اين خطوط را خيلي پر رنگ ايجاد ميکنيم. مثلاً همين عده که
فيگور زشتشان پرواضح ايشان را ازجامعه مخاطب واقعيشان، همانها که به توليدات فکريايشان
نياز دارند، را نگاه ميکنم، دقيقاً در خيلي از موارد زايش هنري را که اغلب در
اين سطوح از درون نظم فکري و رفتاري برميخيزد، در شبنشينيهاي سوت و کور پر زرق و
برق يا استاد خداييهاي بت پرستانهشان، جستجو ميکنند. حاضر نيستند اعتراف کنندکه
اساتيد برجستهشان، واقعاً به تعبيري دچار نظم فکري بالايي هستند و اين را درکل
رفتار و زندگيشان تسري دادهاند. من کمتر آدم هنريي در سطح نوآموز ميشناسم که
براي شروع هر کاري بتواند خيلي واضح و منطقي بگويد روش انجام کار براي او چيست.
ممکن است خيلي سعي کند که به زور خود را در يک نحله فکري خاص ببيند. ولي خيلي که
از آن زمان ميگذرد يادش ميآيد با اين انتخاب سبک و گويش، فقط خودش را دست بهسر
کرده و اگر خيلي طرفدار هم داشته باشد، عوامفريبي نمودهاست. اين بيصدايي و هرج
و مرج امروزي که از هنريها مثال زدم، در همه امور هست. اما از آن رو که اينها
آزاد انديش ترين آدمها بايد باشند، برايم اين سوال پيش ميآيد که واقعاً چقدر
انديشيده تا چه رسد به اينکه آزاد باشد.
موئلف شدن خيلي سخت است و خيلي فرق نميکند
تهران، توي مرکز فتنه باشي يا توي دهکورهاي که متولد شدي مشغول باشي.
خيلي از اين توليدات که اسمش همان
محصول فکري است، با عرض معذرت، چس ناله روح فرسوده و سرخوردهاي بيش نيست. شايد
يک کمي طنز باشد ولي مثلاً کسي ميگفت اين پسرک فيلم خانه دوست کجاست اگر کمي
بلندتر صحبت ميکرد، اين همه علاف نميشد. به نظرم درد فاصله امروز تا ديروز همين
بلندتر صحبت کردن است که بيخودي ما را دچار يک سناريوي تکراري نمودهاست. برعکس
مشکل ديگري هم داريم. از بس حرف زدن بلد نيستيم و تا تريبون به دست ميشويم از شبه
سياست سخن ميگوييم و کليات را به هم ميبافيم، از بس خارج زدهايم (خارج از صنف
فکري و کاري و طبقاتيمان) همهمه درست ميکنيم و خودمان و همه را ميخواهيم غرق
کنيم. اين دوره به هر ترتيب ميگذرد. چه بهتر که خودمان عامل بلوغ خودمان باشيم نه
اينکه ترس دوران پيري و بيخردي پايان عمرمان باعث ماجرا شود. پيراني شويم که لايق
پيامبري قوممان باشيم. همين امروز که به ظاهرقهرمان هستيم بايد دستکشهاي غرور و
هرج و مرج خواهي و تنوع طلبيهاي روسپيگونه رابراي هميشه آويزان کنيم. ياد بگيريم
که به عنوان مثال تاريخ براي آموختن است، نه فال و فخر و فحاشي به ملت ديگر دنيا.
شمردن سنگ قبرها فقط مال آدمهاي ياغي است که يا درفکر انتقام و کينه ابدي از نسلي
به نسلديگري ميروند يا دستشان به نقد
امروز بند نيست. صوفي، پشمينه پوش متنسک
به دنياي ارواح نيست که شبها را مثل دزدها دنبال بخت خود، آرزو بپرورد. ابن الوقت
است. باور دارم که اين ديوار همينطوري مفت تشکيل شده و بايد به زودي خراب شود.
خيلي ازماها بعضي سوالات نوجواني
را تا آخر عمرهي تغيير فرمت ميدهيم و همراه خودمان هرازچند گاهي مثل يک نيش مخدر
فرومي کنيم: Hey
am I qualified for …?
ديديد
گاهي حرفهاي آدمهاي دهههاي مختلف براي هم نامفهوم است؟ مثلاً آنهايي که دهه 30
عمرشان را ميگذرانند، گاهي حرفهاي بيستيها را جيک جيک ميشنوند. اين چه بديهايي
دارد؟ چه خوبيهايي.
خدا کند اين حرفهايم عوام فريبي نباشد. اصل داستان اين است که من خيلي وقتها عاشق آدمها ميشوم و نگاه ميکنم ميبينم
راست گفته که اشرف مخلوقات هستند. هر کدام چيزي دارند که توي دنيا لنگهاش موجود نيست و از اين همه آفرينش لذت مي برم.
/*
/*]]>*/
فک نميکردم که بيايي تو سر کوچتون/ لات شديم تازگيا
هردومون
مياي ببيني که هوا ابريه/ همينجوري ميآم ميبينم
آفتابيه؟
خط جديد براي عابرا زدن فراوون/ گمون کنم که زائرا
زياد ميان کوچتون
بهانه هم بهانههاي تازه نه قديمي/ ترانه هم ستارههاي
بي فروغ غيبي
يکي رو از دور که صدا ميزني/ توهمي به جان ما ميزني
فک ميکنم دوباره دوري از من/ زود ميپرم جلو که
بودي با من؟
اما تو که عشقت لب جوبي نيست/ کلاس زندگيت به اين
خوبي نيست
همش اسير باطلي صب تا شب/ تو فکر آب و هم گلي پر زتب
هميشه بار زندگي به دوشي/ بگو که اين بساطو چن فروشي؟
چراهمش تو فکر نون نشستي؟/ مگر تو عهد آدمي نبستي؟
نگفتي اون روز که ميخوام بيام به دنيا/ کافيه تا
بشم لحاف ملا؟
فقط بيان سرم تعارف کنن/ بازي اين جهاني رو مف(مفت)کنن
بگن همش همينه قصد اينجا/ بعدشو هم نديده
هيچکي تا به حالا
آدمهاي بزرگي رو ميشناسم که با يک جمله احمقانه
و يا خيلي بديهي سالياني دووم آوردن. به همين دليل فکر نميکنم که اين برنامههای بیرونی و درونی، شخصی و شرکتی،
خيلي مهم باشه که بريم هي بنويسيم و خط بزنيم.
یکی گفته آرزوهاي بزرگ از نقصان آدميست. دوستی ميگفت که
مثل 21سالهها برخورد نکن. آدمهاي بيشعور هميشه در اطراف ما فراوانند. راه
موردنظر خود را برو و براي خيلي چيزهاي بيهوده وقت خود را تلف نکن. اين مهم است که
مي تواني کارهاي مهم انجام دهي ولي اين بسيار بد است که نمي تواني براي اين مجموعه
کارهايت خط مشي تعيين نمايي. بهترين موردي که مي توان به ظاهر زندگي را درست کرد.
به همين منظور ميتوان براي ما زندگي ساز کرد.
راستي اين روزمرگيهات رو صاف كن ببين چي از توش
در ميآد؟
شاید این باشه:
مردم عادي هيچ جاي دنيا عاشق سينه چاك سياست نيستند.
ملت ايران براي دستيابي به
بهترين سرگرميها ازتنوع طلبي سياسي بالايي برخوردارند.
اقبال به شاهين تشبيه شده. شايد
اين بخواهد خطر ناك بودن هر فرصت را هم بيان نمايد
تو هر بار كه زمستون ميشه
دوباره يادت مياد كه بر خلاف اونهاي ديگه بايد بيدار ميشدي. منتظرت نبودم. كاش كاش
ميزدم امسال از زير برف پارسال بيدار نشده باشي و برات مراسم تدفين ميگرفتم. اين
شب ژانويه كه دارم توي سرما راه ميرم هرآن ميـترسم كه دوباره راه بيفتي، دور همه
شهر كه مرا سياه زنگي كني. بروي داريه و دنبك بزني و بزك كني كه من غول فلانيم
بياييد و ببينيد. ايني كه داريد ميبينيد همچين چيزيه. غولكم با اينكه قاعده بردار
نيستي و حتي برعكس توي سياه سرماي زمستون هر وقت كه من تنها ميشم بيدار ميشي، ازت
خواهش ميكنم كه بري بدون دوختن دهن شيطون فقط بري. از من بري بيرون و براي هميشه
آزاد بشي. نشه ديگه بياي بشيني سر دوشم. بگي پاشو بريم يه كم با آدميزاد ور بريم.
سر به سرش بذاريم. بهش حالي كنيم چقدر چپقش با يه بادچاق ميشه و يه كم كه زياد بشه
ميشه غم باد. بگيم كه ترب باغچه از اون بيشتر ريشه داره. بگيم كه همش آبه. حتي با
اينكهفرار ميكنه از اينكه مغزش هم خشك
باشه. همش توي آبه. بوق بزنيم كه هي برو تو بغل يكي تا آب مغزت گرم بمونه و يخ
نزنه. بيچاره خيلي ميترسه از اينكه خشك مغز باشه.
امضاء جن بو داده
پ.ن: حديث روشن:شبي كه سراغ فرشتهها نري، شيطان مياد به سراغت
و قرار شبهاي بعدي رو هم باهات ميزاره.
پ.ن.اِ حديث روشن:
من فقط يك فرشته لازم دارم.
آخرين باري كه گريه كردم خيلي
معلوم نبود. مردها اصولاً خيلي چيزي نميمالن كه چيزي از اون بدتر روي
صورتشون قاطي بشه. مثل فيل آروم گريه ميكنند و اصلاً از اون ارتفاع كسي چيزي
نميبينه. گريههاشون هم براي فرشتهها خندهداره، چون به طور طبيعي فرشتهها
بال دارن وفيلها فقط اميد دارن به
پرواز. اختلافي هم كه بين اين دو موجود در حال حاضر وجود داره ناشي از اختلاف
وزنشونه و به اين سادگي با رژيمهاي پويا كاشاني يا رژيمهاي اخلاقي مشابه،
قابل جبران نيست.
ميدانم. براي اين روزهاي تلخ
هم دل تنگ خواهم شد. خداوند آدم را احمق آفريد. همين طوري الكي از بين اين همه جا
عاشقزمين و كبودي آسمان آبي شد. از بين
اين همه مزه فقط شيرين شد. هرچه قرار شد يادش باشد براي ماندن زير چتر زندگي. حالا
همه اين قواعد الكي به كنار. داستان احمق شدن بيشتر هر نسل و هر بار ديگر از كجا
قرار شد باشد؟ از كجا معلوم با اين اوصاف آخر ماجرا به عقلانيت كلي آدم بكشد؟ روي
چه حسابي بايد دست روي دست گذاشت و همينطور آدميزاد بود تا بالاخره گندش در بيايد
كه خدا بيا و ببين اين هم از اشرف مخلوقات. بيا استعفا بدهيم. اصلاً اگر قبول نكرد
يك شب دقيقاً سر يك ساعت معلوم در برويم. بيا مثل بچه آدم قول بده كه خيال خود را
از آدم بودن خلاص كنيم.
باز از اين روزها وشبهاي
غريب. اين آدمهاي توي كوچه و خيابان را كه نگاه مي كني دارند حسابي فرار مي كنند.
خيلي برايشام فرقي ندارد كه براي مظلوميت حسين گريه كنند يا مظلوميتها و سختيهايي
كه از بچگي تا به حال داشتهاند. براي آن روزهايي كه سرد بوده و كفش درست و حسابي
پايشان نبوده تا امروز كه مادر بچهها فقط با يك نگاهش از بي لباسي بچهها دلشان
را كباب كرده. باور كن از ريش و سبيلشان جلوي آينه خجالت ميكشند.
آهاي خانم جان حواست هست كه داري با مرد خانواده صحبت
ميكني ؟ درست است كهدوره قبيله و
اين بازيها سر شده ولي جدي به جاي او اگر بودي باور كن تا كمر توي بيچارگي و
چه كنم فرو ميرفتي. همه را يك كرباس ديدن مال آنهايي است كه سليقه ندارند. درست
جلوي پايشان راهم حتي نمي توانند ببينند. بالاو پايين اين روزها همه چيزسالم است. براي چي هي اين طرف و آن طرف
ميروي و مدلهاي مختلف زندگي را زير و رو ميكني تويي كه مي داني از كارت فقط
ميخواهي اسناد و مدارك جمع كني عليه زندگي. دست انداختي خودت را عين يك
مارماهي كه نه ماهي است نه مار. معلومنيست اين جور زندگيها كه سخت داري كپيشان ميكني به درد چه كارت
ميخورت.
آي آقا حواست هست
اين جنسي كه ارزان يا گران، به هرشكل خريدي و آوردي خانه ات خيلي جاهايش عكس
جام دارد. نه اينكه به درد جام زدن و عياشيبخورد. نه! اصل قصه دارد ميگويد شكستني است. خيلي جاهايش تاكيد
بيشتري دارد. خودت بايد مواظب اموالت باشي و بيخودي آنرا دست ديگران ندهي و
يا نخواهي كه خيلي از بارهاي زندگيات را روي اين موجودات شكننده قرار دهي. اي
آقا، ازهر دست بدهي از همان دست
ميگيري. هي بگو جنس خوب كجا بود. خودت چه تحفهاي داري برادر؟ هي بيا بگو مرد
ميخواهد فلان قباحت را انجام دهد(عمل شنيع نكاح) بابا مرد بودن كه اولين
غريزه آدميست. اين روزها تازه مد شده به جاي اين حرفها . . . خيلي با حيا شده
ايم براي اين جروبحثهاتقريباً همهاش را ميدانيم.
فرق آدم و حيوان فكر نكنم خيلي
به متكلم بودن و اين حرفها باشد. بيشتر به اين است كه آدم اميد دارد و با
همان به تنهايي حتي بي اكسيژن هم زنده مي ماند.
باز اين سر سزايش سكوت است و
غفلت. باز اين آدم بي هوا رفته جايي تا به سبيلش دستي بكشد و بگويد خيلي مرد
شده است. نگو تا فلان جايش سوخته كه درس نمي گيرد از خطاها. باور كن اين
خطاهاي انباشته. حال و احوال خودت رو پرسيدي؟ ديدي چطوري روزها وشبات طي شد؟
ديدي چطوري ميشه خودت رو كنترل نكني
من همينكه گاهي شبي نيمه شبي قدم ميزنم و ميبينم خوش بختي پشت شيشه ها جريان داره برام كافي ميشه وراحت ميخوابم
از روزهاي حسرت خوردنم خندم ميگيره. روزهايي در حسرت عشقهاي زميني، كه وقتي جامعه مون داره بالغ ميشه ميفهمه كه توش هيچي نيست. از روزهاي هم جواري و علاقه، عين يه آدم عاقل دل كندم. مثل همون آدم ازديد خيلي بي وطن، كه داره با انسان بودنش حال ميكنه. شب كه ميشه نميگه كارد بخوره به اين شيكم يا يه وجب پايينتر كه يه روزي براي شير خوردن گاو ميخريد و حالا سير خوردنش رو توي دشت بي فرهنگيش 30 ساله كه جا گذاشته.
ولي بقيه داره، همين قدم زدنها وقتي آسمون كوره و خورشيد نداره هميشه به جاهاي خوب ختم نميشه. زياد ديديم و گفتم از اين. بذار همون شب كور باشه و اميد مرغ حق كه اومده و ما به جاي جغد شوم داريم بهش سنگ ميزنيم. هرچي شب كور باشه، اهل سراب نيست. زار كه بزني اخمش ميگيره، برق چشماش رو من كه تاب ندارم، تازه صداش رو بگو كه ديرتر مياد و از ته دلت شروع ميشه به بالا اومدن، بازم غافلگير ميشي. آره همه غافليم. پشتش دلش ميسوزه.آخ! چقدر تو خوبي كه اشكت هم زودتر ازما از اون بالا سر ريز ميشه. حتي شمع و چراغها رو خاموش ميكنه كه خلق الله خجالت نكشن و تو بيسوي چراغ كشي آسمون بزنن به چاك. ترس خشكيدشون هم كه حتي قاعده دو قطره سوز دل هم نيست كه توي هول و ولاي در رفتن از خيسي بارون گم بشه و روز كه شد دوباره نقاب زني و قداره كشي از نو، عين مفت باختن من كه سالهاست بازي از نو دارم روزم رو تقلب ميكنم و شبا دوباره فكر پاك كردنم. حرف آدم هميشه عاصي و خجالت زده نيست. باور كن دست جور نيست و الا همين الساعه مياومدم و بارم رو زمين ميگذاشتم. كوله بار خالي اين دوره رو، كه قاعده يك سيب زميني هم رگ و ريشه نداره. كوله بار فحش و فحشا رو كه في المجلس قبل از موعد پيش خريد كرديم، مبادا از كسي چيزي كمتر داشته باشيم و همه چيز رو... فقط گرگ و ميش صبح فاصله داره با تقليد و تقلب مون و الا شبش كه بيابان واستسقاست، روزش هم خلاصه الجنايات قرنهاي پيش از اينه. شك نكن كه تو هم عين خيليها كه اصلاً اين حرفها شون نيست، شيفته ي همون گرگ و ميش سر صبحند و فرصت براشون همون يك دم آخريه كه هر شب رو صورت كبود صبح جا ميمونه. دستاويز زندگيشون اين قطره باريكهاي شب نمه كه معلوم نيست پيشاب قلندر مست و خرابيه كه از ضعف طاقت به بارآورده يا دردي زاهديه كه به خاك افشونده. دست كم اينقدر آدم شرمنده و روي سياه هست براي طهارت كه وقتش نميشه بخت دلمه هاي آسموني به زمين برسه.
عين سوزن سوزنهاي خدا روي سقف آسمون قبولت دارم خدا كه حتي خواستي شب رو با اين همه، روز كني ولي نشد. بيشتر تلاش كن.
پ.ن: دوباره كار مارفوزه هاست. حتي براي تولد دوباره هم كه شده.
گربه ايراني چه جور مي تواند باشد: اگر دستش به گوشت نرسد كه معلوم است. ولي امان از روزي كه برسد، بنده خدا نيست و سگهاي همسايه را هم دنبال ميكند. تازه اسمش را هم رشادت و اين حرفها ميگذارد.
پ.ن: اينها همه ميتواند تذكر به خود باشد نه غرزدن صرف. شنيدهام كه ميگويند مرگ ازپاها آغاز ميشود. مثل من كه هر روز دارم اول جوراب ميپوشم و به سر كار ميروم.
اينجا ته انشاي ماست. اينجا نه علم خوب است نه ثروت. تازه بعد از اين همه
فهميديم اينجا هيچ خبري نيست. مقصود همان هيچ است، مستقل از هر تفسيري. مكاني بي
عشق، خاكي بي نور.
نظرم اون بالا كسي اگه آب رو اين طوري تقسيم نكنه كه اين پايين اين همه
ميراب ميرغضب نداريم.
ديديد انواع تئوريهاي مديريتي كه در مورد بد خيم و خوش خيم بودن يك پديده بحث
ميكنند و مثل يك جراح سيستم را بهاهورا
مزدا و اهريمن تقسيم ميكنند ؟ درست مثل پاك كردن مرغ (قطعاً براي خوردن )است كه
بد و خوب دارد و بايد سوا شود. اين جور ديدن دنيا فقط ذائقه ماست. منظورم فقط حل
نشدن در اين نگاه و فكر ساده سازي شده است.
سلام دوست گرامي سعي كن
بيايي و بروي براي خودت زندگي دست و پا كني به ياد همه اينها كه گفتم براي خريت
ملت دعا كني. يادت باشد احوال همه را بپرسي و بروي برا ي خودت حال كني. بيهوده
رفته ايدرست،ولي برگشتن خطاي دبل ايجاد ميكند. براي همين
هم ميروي و ميايي بيرون اين زمين زندگي را براي خودت وديگران تلخ و تباه ميكني.
شايد هم برويپي كار خودت به همين خيالهاي
الكي و كف دستيها دل خوش باش و به خودت بگو : خدايا توفيقم ده تا براي خودم كلبه
عشقي بسازم از نوع بشر. براي همين هم بروي مبارك خودت هم نياور كه هابیل مقتول كه
ديگر نسلي نداشته و يادت باشد كه هيچ وقت نقش جانور محافظه كار شاخ زن را بازي
نكني كه حتي اعتبار شاخ زدنش هم به تقيه و مراقبه است
قبل- اگه يه روز به پايان دوره رياست
جمهوري مونده باشه، فكر ميكنم كلي بادكنك هوا كنن تا بلكه يه كاري كرده باشن.
بارنگهاي مختلف از شعوب و قوميتهاي متفاوت، همه مهر ورز. ولي چشمم آب نميخوره كه
به جاي هليوم، از استيلن استفاده نكنن، هزينهي اقتصاديش مهم نيست.
بعد-چي شده كه ديگه كسي با من بميرم تو بميري خاطرخواه كسي نميشه؟ چه كاره كه
بوي آشنايي شده سرب و كتابهاي بي رنگ مدرسه به رنگيهاي امروز ترجيح نداره؟ من كه
ميدونم تابلوي پايان يه گوشه، ته خط داره خاك ميخوره ورنگ ميبازه.
بعدي - آدم اگه گياه هم باشه، از توي
خاك دراومده. زير آفتاب فقط نوازش دست باد هم باشه كافيه. اشك و التماس آسمون ازش
ميخواد كه بالاترين باشه. دوست داشتني.
الزاماً - بعضيها فضا زمان اطرافشون رو دچارخميدگي مي كنن. اين آدمها كه من هنوز به شكلي سنتي به بد و خوبشون علاقه مندم، خيلي نبايد
ازشون اسم برد. چون واقعاً خيلي از موارد به خاطر توصيفات ناقص اون خميدگي فضا ازبين ميره. من كه
قول ميدم اون دنيا فقط بشينم و خاطرات خوبم با اونها رو مرور كنم. فكر ميكنم براي
بهترين تصوير لازمه خوب عمل كنم. ساده است. اگر واقعاً جفتك نزنم. يادمه از بچگي ياد
گرفتم كه مدل آدمها قلب طلايي پشت ستاره حلبيه. منتهي يه عده از اين جلوتر رفتند و
به همين خاصيت كلانتر، از دستش فرار ميكنند.
هوا: يكيه كه
هميشه بهم ميگه زياد به آسمون نگاه نكن. اصلاً نپرس از كي كبود شده. راهتو برو.
ولي شما هم اگه جاي من گاهي به آسمون نگاه ميكردين، اسير گنبد كبودش نميشدين؟
ابراي دور و نزديك وقتي تنهان، تازه بهتر كبوديش رو ميبينيد.
زمين:
جان شما
تعارف نميكنم. هولم نكنيد. عيسي در اين موارد گفته كسي كه به تو ظلم ميكنه بذار به
اون طرف هم بكنه. محمد(آقا) ولي گفته تو هم بهش ظلم بكن. براي همين هم ميگم:
متوسط
بودن خيلي خوبه. اون وسط گرم و نرمتره. يكي داره هولت ميده. يكي شايد دستت رو
گرفته ميبردت. نه تو جريان باد مخالفي نه از ترس گرگ در حال فرار. نمره عقليش هم
خوبه، براي اعتدال و استفاده از گردن ديگري براي تعهدات. حتي اگر عضو كميته
طرفداران آلودگي هواي تهران باشي. بخواب دوست خوبم. متوسط باش. حتي اگه نور فانوس
دريايي هي بياد و بره و تو رو بدخواب كنه.
وقتي ما
تازه توي سلام و عليك قضيه هستيم، اين قدر دنبال پيشينه تاريخي بودنمون غير منطقي
نيست؟ خيلي از اساتيد هنري رو ديدم كه استاد دود و نعشگي هستند. گاهي سوال ميكنم
اينها ميخوان جمعي رو نجات بدن؟
خيلي
ازاين دختراي نقاش فقط درست لباس پوشيدن و آرايش كردن رو ياد ميگرن. انصافاً
خيليها هم بيشتر از اين سطح هستند: معشوقههاي قويتر.
پ.ن :
اين آبجي رنگينك خيلي هنرمنده. از هر هفت انگشتش هنر ميريزه –
سه تا رو بريده چون با اين فضاي اسطورهاي راحت تره- خانم، جسارتاً اصالتاً خونتون
كجاست؟
به روزگار ما آدمها خيلي توي كار هم موش ميدوانند.
نه اين حواشي را ولش كن. اين روزها موشها و آدمها خيلي شبيه هم شدهاند. زندگيشان
فقط خوردن و سير نشدن و جويدن شده است. تا چشم كار ميكند در حال جويدن هستند. از
تله موش هم بي خبرند. راه رفت و آمدهاشان هم ترجيح ميدهند با هم تداخلي
نداشته باشد. اين طوري بهتر طعمه پيدا ميكنند. طعمههايي براي جويدن صرف تا
دندانهايشان بيشتر رشد نكند و مزاحم سلامتيشان نباشد.اگر خيلي معقول شدند، پنير ميخورند،خدا را شكر، تا چشم كار ميكند.
نسلي كه بزرگترين تفريحش رونويسي روي ارزشهايش است،
تفريح نه، فرافكني و فراموشي موقت درد. درد نبودن، نخواستن و سر به برف بردن. پسر
وسط افسانههاي آدما گم شدم. ايراني گري، دين گريزي، دين بهي، روشنفكري،شعر، شلغم و شطحيات هزاربار تكرار، نه فقط فردا
بعد از ظهر. سرما پس از گرما، سيري وگرسنگي. غم نان، غمباد عيان، روساي ماشين
امضاء، تحولات، تملكلات، مقبرهها، تاريخ بافي مثل قاقالي لي بزرگان، رتق و فتق امور مثل جراحي اقتصادي. تب يونجه مثل هماني كه فقط دو روز پالانش روي
دوشش نيست وگرنه همان است كه از ابتدا مينمود. براي همين سرما زده شده و تب.
اون اول صف يكي يه خبطي كرده، حالا هرچي بگي صف به
هم، كسي قبول نميكنه!
الف)سريالهاي تلويزيوني بهم نهيب ميدن كه ميشه شرعي
رفتار كرد ولي اخلاقي نبود. خوبه! اينطوري به نظر بعضي از اين حرفا درسته:
1. در حضور پايه هاي شرعي، مباني اخلاقي گذاشتن روي بحث
محتويات آموزشي، تفريحي، تاريخ معاصري تلويزيون، به حق نيست. ولي نكته غم انگيز رفتن به سمت شرع كهنه تر از
اخلاقيات روزمره و قابل استفاده است. شاهد اين مدعا مثل سپري شدن روز و شبواضح است.
2. درصورت مشكل ميشه مرزها و يا تعاريف اخلاقي رو عوض
كرد، جوري كه همه توش جا بشن. والا نوح هم دم آخري همه رو سوار كرد. حالا شما
ميخواي سوار نشو. ديگه دوره برچسبهاي التقاطي زدن به افراد گذشته، به همين دليل
ميشه همه چي با هم و ميشه خيلي راحت
استراتژي بيننده خنثي، اجرا بشه.
ب) موضوع فوق مشت ازخروار سينما، ادبيات و حتي مديريت
اجرايي در سطوح نه چندان پايين است.
ج) دشمن مديريت تغييرات، تغييرات صوري است. از فرهنگ
سازي گرفته تا جراحي اقتصادي، همه پشت شيشههاي ضخيم اتفاق ميافته.خيلي هنر كنيم
ميتونيم از بيرون نگاهي داشته باشيم و دعا كنيم.
د) تقريباً هر آدمي كه توي علوم انساني و اينجا پروژه
اجرايي انجام ميده خودش اذعان ميكنه، خيلي با كيفيت مطلوب فاصله داره. فقط كلي
گوييهاي اهل فن رو ميشه از يه جا تصحيح كرد. حدس ميزنم متولي وجود نداره. كيفيت
خروجيهاي دانشگاه خيلي پايينه و با توجه به اين قاعده كلي آموزش دانشگاهي توي
ايران كه كيفيت فرد فرد خروجيها در
مقايسه با ورودشان پايينتره، توي علوم انساني اين قاعده پر تاثيرتره. حالا
دوستان به حق ياناحق و يك طرفه دم از ديد
فانتزي و مهجوريت ميزنن.
مشكل اينه كه يه سري آدم
توليد شده توي اين زمينه كه نميخواد كارش رو درست انجام بده و يا غوضش كنه. كي
اين آوار ميريزه خدا ميدونه!
پ.ن:
اين همه فاميليتهاي بي هدف و مضر، فقط بيايند دور هم وقت و
منابع ديگري را اتلاف كنند. توي زندگي افراد سرك بكشند و حسادتها و كم و كاستيهاي
خود را اصلاح نمايند. براي همين هم به روز ناسلامتي طرف را كادو پيچ نامهربانيهاي
گرگ درلباس برهگي خود ميكنند. امام
علي(ع) گفته كه از مشورت با حسود، ترسو و نميدانم چي، بپرهيز. دوستان هم
متاسفانه نميتوانند بههمين سادگي خوب
باشند. به راحتي تحت تاثير جبر زمانه ميروند.
بي نيازي از خلق خيلي خوب است.
وقتي هيچ بادي نميوزد و همه جا آرام است، وقت شناسايي فراميرسد.
وقتي كه تو شايد آنرا آرامش قبل از طوفان بداني ولي ديگري پيروزي را از دل سكوت
استفاده مينمايد.
تست آيينه، بازي ديپاك چوبرا، فال، هميوپاتي، آنتي
بيوتيكهاي ذهني، كلاههاي موفقيت و كلاههايي كه سر خود گذاشتيم از قديم با كلمات
قصار و حالا با مينيمال يا هر چيز ديگر. همه نشان دهنده علاقه مان به ماوراست. به
هر حال هر كسي ديدگاه خودش را دارد، مرتيكه بنفش، زنيكه صورتي! اين دوات اينقدر از اشك و ناله ام رقيق شده است كه ديگر
غير قابل استفاده و غير قابل تحمل مي نمايد. گاهي يادم مي رود كه گربه را براي موش
گرفتن ميخواهيم، مهم نيست سياه باشد ياسفيد،
روز را براي روشني لازم داريم. آفتاب و ابر خيلي مهم نيست.
وقتي گفتمن
ازحرفاتون سردرنميآرم. يعني لطفاً ادبيات بحثتون رو عوض كنيد، نا سلامتي من يك
مديرم. بايد وقتي باكسي شطرنج بازي ميكنند، مهره را محكم ميكوبند
روي صفحه يا دست به مهره كه ميشوند، توي صورت مخاطب بازي را ادامه ميدهند.
به قولهاي مالي خود ديرتر يا زودتر عمل ميكنند تا
طرف بفهمد كه مفت پول نميگيرد. به بيان بهتر شما يا به رييستان بدهكار هستيد يا
از او طلب داريد.
ما
ايرانيها حداقل از زماني كه براي من قابل رديابي است، يعني دهه ي 60 كه بچه بودم،
مي شود گفت اهل مقدمه بوده ايم. موسيقي سنتي يا اصلاً همين موسيقي لوس آنجلسي را
ببينيد. سخنرانيها و كتابها هم ايضاً.
داستان مال
وقتي است كه ازآن وقت من هنوز هم اين ترديد ها و مقدمه ها را نمي فهمم و اصولاً با
مقدمه ها مشكل دارم. بي مقدمه بگويم معلمي داشتيم سال چهارم دبستان، قرار به
نوشتن انشا، اولين روز سال تحصيلي و اينكه بايد انشاء كامل باشدو الخ.
آمديم
خانه، دايي جان بارها اين درب آشپزخانه را باز كرد و آمد تو و اينكه اين يعني
"مقدمه" . ما هم از همان وقت به بلاهت تمام نفهميديم كه اين در توئ
كتابهاي بي در و پيكر چه مي كرده يا مثلاً مقدمه ي بهره وري و خيلي از اينها مثل
آموزش مقابله بازلزله يا هدفمند كردن يارانه ها مقدمه اش چيست ؟ تازه اين همه
مقدمه به كنار دولت هسته ي سختي دارد وبه همين دليل كوچك بشو نيست يا مافياي موجود
كوچكترين تمايلي به اصلاح و تغيير ساختار ندارد؟
نكته ي بي ربط: هنرمندهايي كه مي شناسم خيلي
كارشان درست است، روي خط زمينه نمي نويسند.
اين روزها همه راست كرده اند، چون مي گويند : در راستاي. تازه تحقق اهداف را بگو كه حدس مي زنم بايد به شكل ارگاسم، زود بازده باشد. نكته ديگر اينكه مد شده بگوييم سازمانهاي يادگيرنده،مثل حسني كه توي دبيرستان و دانشگاه چيزي دستگيرش نشده و حالا آمده پيش خاله جان مكتب برود. پ.ن: سنگ بود كه انقلاب شد، كاغذ بود كه خاتمي آمد وحالا قيچي شد هرچه خواستم بگويم.
لعنت به تو که خود شیرینی، شیرین نزول می خوری و اطعام می کنی پشتش برای حسین.
به تو که میگی دولت باید کوچیک بشه و هزار شا خه میسازی و میگی باشه. به
کارآفرینی بیکاری. به زباله ساز. وام سوز انبوه
ساز. پیمانکارحجم ساز. مسئول وعده پرداز. مافیای نفتی، دزد اقتصادی، متوهم توطئه ، رفیق دزد و شریک قافله.
1.بیا مث بابای پیر مهربون، همون که تو مزرعه اش یه غده داشت، یه ترب گنده داشت،
فقر واز ریشه بکشیم بیرون.با این تکون یا اون تکون. دید چپ یا راست هر کدومش چربید. همه.
2.فقر ما اول فقر
فرهنگی ماست. اینکه تو خیلی از خونواده های خیلی زیر خط فقر نمی بینی زنجیره ی عوامل به پول ختم نشه باید عوض بشه.
خدا
چقدر دنیاکوچک است و کوهها به هم رسیده اند و آدمیان فقط حرف از Teamwork می
زنند و این از فرهنگ واژگانشان بیرون نمی آیدو به هم نمی رسند. تندگویی و تند
خوانی لابد باعث همه ی اینهاست. وقت گذاشتن، انرژی گذاشتن . . . هه هه! پاییدن هر
روزه ی خویش، بیشتر خویش را به خود فرو کردن؟ نفرساعت های بیهوده در خویش.
شب بود. ماه پشت ابر بود. امین و اکرم (اعظم سابق) ماه و ستاره ها را نمی
دیدند. از خدا خواستند. باد ابرها را کنار زد. بی کلک. اکرم گفت: به به !
دارا و سارا هم بودند. توی مهتابی چای می نوشیدند و به بچه هایشان می بالیدند.
حرفشان تن نبود. طاقتشان طاق نبود. از بی برقی می شدماه و ستاره ها را تماشا کرد.
زیر خط فقر شدید اصطلاح غریبی نبود و فکرشان هم نبود که کبک باشند. برف کجا
بودتوی این گرما.
پ.ن: قوی ترین اسیدی که می شناسم اسید معده است. هر چیزی را در خود حل می کند:
فرهنگ، هوش، آزادی، عدالت اجتماعی، ائتلاف، ...
خوشا به حال اونی که تو جامش داره و مینوشه و با همون اسید مست میشه.
دخترك
كه هنوز نمي توانست براي بيش از دقيقه اي بايستد از بازيهاي افسون انگيز حبابها كه
پدرش درست مي كرد، ريسه رفته بود از خنده و من مي گريستم از ريسمان محكمي كه به
همه جاي تنم پيچيده بود. شهوت پرستي و بي مسئوليتي بود كه هنوز كودك خويش را
نداشتم؟
بچه که بودیم فقط می شنیدیم راه
مستقیم است، طراط مستقیم. ولی بعدها یاد گرفتیم که روشهای انعطاف پذیر موفق ترند و
جزو رویکردهای انقلابی دنیای مدرن هستند. هدف و وسیله ها همه بی رنگ. من و تو هر دو یک راه را می رفتیم. تو چرا اینقدر
داری به اوج می روی؟
خستگی. خستگی نمی گذارد فکر کنی. درست انتخاب کنی.فقط تورا می برد به رخوت
سقوط. سقوط آژاد و یله. خیلی وقتها آدم معنی آزادی را این طوری میگیرد و به خیال
خودش دارد آنرا تجربه می کند. خستگی خیلی آهسته و مرموز روی تمام چیزهایی که ته
دلت قبول داشتی رنگ می زندو باورت می دهد که بالاخره راحت شوی ولی آرامش رسیدن به
یک تکیه گاه مطمئن را به آدم نمی دهد. خدا باورکن که من اشتباه کردم. باور کن
شعورم به این نرسید که آدم می تواند خستگی ناپذیر باشد. طعم روشنفکری آدم را خسته
می کند. اولین دشمن آزادی، سراب خستگی است.
چرا قصه ما هميشه گرگ داره؟ چرا بايد اين وجود اهريمني همه جا مارو تعقيب كنه ؟ اين نكته بيشتر اذيت ميكنه كه گرگها قانونشون حمله هفت تاييه. توي اين داستانها كه شش تاي ديگه مخفي شدن و به گرگ احمق دلقك خط ميدن. مارو بگو كه همينطور الكي دلمون به ته قصه خوشه. بعيده كه بازي بي هيچ حركتي به نفع ما باشه. دعا خوندن و در دجله انداختن فقط آب رو بيشتر گل آلود ميكنه و زيباييهاي عبور آّب رو ازمون ميگيره. اما علي كنكوري، علي غصه خور، بوش مياد داره ايمان مياره كه سر بالايي رو بايد بالا بره و الا همه ي اين كه رفته رو بايد سر بخوره و سقوط كنه.
هيچ جمله اي در كار نبود. مرد فقط شكايت ميكرد. همه تعريفش را شنيده بودند. حتي خيليها وقتي بهش فكر مي كردند، توي دلشان نوروشور مي افتاد. اما خودش خيلي خسته بود. مثل يك نقاشي كارتوني شده بود كه به ديوار اتاق بچه ها آويزان است. شكارچي تفنگ به دست رو به بالا، با يك پا كه روي شكار است. اما شكار كه زنده است مثل فروشنده هاي مغازه ها زل زده به روبرو هيچ عبوري برايش ممكن نبود. سالها اسير بوهاي خوش اتاق بچه ها بود بي آنكه لحظه اي بتواند يادش بيايد روز اول اينقدر خنثي و بي حركت بوده باشد. از زندگي آهسته اش به آن صورت ناراضي نبود ولي ديگر داشت براي هميشه همانجا متوقف مي شد. حتي نمي توانست لحظه اي از ژست خارج شود. كلاهش را در بياورد. تفنگ را گوشه اي بگذارد. اصلاً برود سبيلهايش را بزند بدون اينكه به شير يله زير پايش فكر كند. كانال تلويزيون را عوض كند. روزنامه اتاق بابا را كش برود. كاش دستش مي رسيد و قيچي را برمي داشت و تنها خودش را بدون هيچ وسيله ي ديگري مي بريد از روي عكس و براي هميشه تغيير شغل مي داد. از شكارچي بودن و شكار كردن فقط روزهايي كه با بچه هاي خانه بود يادش مانده بود. حالا آنها بزرگ شده بودند و فهميده بودند كه شكارچي اصلاً وجود ندارد. اگر داشت كه كشاورزها به جاي دست به دعا برداشتن براي باران، مي رفتند شكار. حتي سلاخها هم كه ناغافل حيواني را سر مي برند و هر شب پشيمان ته دلشان قدري مي سوزد به حال آينده شان، بي تف و نفرين مي رفتند و رو دررو شكارچي مي شدند.
اينجا كه ما زيست مي نماييم – مي كنيم قبيح مي نمايد - گربه ها دنبال مرگ موش هستند جاي موش ، هم، آدمها دنبال قرص برنج. زهر زياديشان شده كه هر روز پاي منقل پاد زهر نوش مي كنند. كنار منقلها كه بايد نان پخت. بماند. حتي كنار آب رمق گل كردن ندارند و گاهي از درد بيضه و مثانه مي بازند به آّب مي بازند. برگ ريزانشان طولاني تر از بهار است. خجستگي و برجستگي جرم است. آرش هم كمانش را گم كرده و كلاس گيتار فشرده مي رودتا از بي وفايي بزند واز يارش خبر بگيرد. خوب حق دارد، بلكه تخمداني كمانش را به خاطر بياورد. راه شيري هم قهر كرده و ديگرپرده اش را نمي اندازد روي پشه بند ها مان. اصلاً هيچ بندي بر بند نيست جز در بند و پوزه بند. جاييست اينجا كه ما زيست مي كنيم. هر روز ورزش مي كنيم، بهتر از ديواري بالا برويم. حيف كه هر سال يكي مي آيد خط لبه ديوار را مي برد بالاتر. امسال كه ديوار چين شده، شده 780 تومان.بغچه مان حيف پهن است زير دست و پاها كه آمد و رفت مي كنند والا تا به حال چيده بوديم و از قباحت كار محمد خان قاجار رفته بوديم. نقطه پرگار وجود آمده تا زير ناف ايستاده و همه را آنجا دور مي دهد. نادر خان هم با اسبش رم كرده بس كه صف طولاني آدميان بي سبيل را ديده كه زير ابرو بر مي دارند و با قافيه حرف مي زنند و زاويه دار راه مي روند، پوشك بسته اند يا زير اين آفتاب سوخته اند يا چه...
پ.ن :
شاعران را دوست ندارم. اينها پيامبران را بد نام كرده اند و روسپيان كه سهم خرابيشان از عدالت خداوندي معلوم است. و مسكينان ... هنوز شب نشده و فتيله چراغ پايين نيامده كه رميده اند و رفته اند از پشت.
شايد زياد راه ميرم. شايدم شبا كه رسيدم خونه، هرچي نامردمي ديدم رو توي اونا جا ميزارم و ميام پيشت.
گاهي بال در ميارم و بي كفشهام به فضاي تو پرواز مي كنم. ولي صداهاي مهيب جرات خيلي بالا رفتن رو ازم ميگيره. شايد خدا انسانها رو ضعيف آفريده كه به كمك هم قوي بشن. افسوس كه اونا خلاف طبيعتشون رفتار ميكنن. برخلاف همه آگاهيهاشون و ممارستهايي كه اسمش رو زندگي و سن و سال ميدونن. اما با خودم عهد دارم كه زياد راه برم.
1. جواني يعني جادو، يعني جربزه، يعني دوصد گفته. مثل جربزه اي كه موقع ديدن دختر جاوني را كه گشت ارشاد بزكش مي كرد و مرا جلوي متروي نواب نگه داشته بود تا بيشتر بفهمم و ببينم. ببينم كه چقدر بي جربزه زندگي كردن راحت است.
2. موئلف شدن خيلي سخت است. اي شير مرد كه آمدي و فقط تئاتر كار مي كني. خيليها نشسته اند لب باغچه هنر بي نر مثل شير بي يال و دم و فقط براي يادگاري سه ماه تعطيلات مدرسه افتخار ميكنند كه روزي تئاتر فروش بوده اند و هر چه داشته اند از صدقه سر همان روزهاست.
عدالت در دست ما دروغي بيش نيست. مثل عنكبوتي زهري كه فكر ميكند حريف را با تنيدنهاي بي پايانش ضربه مي كند بي آنكه از زهرش استفاده كند.
تلخك خيلي وقت است از اين سرزمين رفته، گرين كارت گرفته. آنجا حداقل اسم دارد و سر زبان است. ژوكر است و روي سبيل سلطان تاب مي خورد. بعد از ظهرها هم براي رفع حاجتش در يك پيتزا يي فقط ادويه ميزند به غذاي مردم گرسنه كه بعد از كار مي طلبد چيزي بخورند.
آمد. زود جای زخم بریدگی پشت بازویش لو داد که کارش را کرده است. رفته و سرب کار گذاشته تویش قبل از اینکه کسی سرب داغ بکارد... بهش غبطه می خورم. خودم اگر سرب داشتم می زدم به قلاب و می رفتم ماهی گیری و خیلی روشنفکرانه تصور می کردم و خالی می بستم که آنها را برای بالانس چرخها به کار برده ام.
اول : از سامان سالور با فیلم " چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" که زیبایی هاش به نظرم اینطوری مینمود: نحوه ارتباطات سیسیلی افراد با هم در فیلم به علاوه راز بقای عاشقانه، نه فقط برای عشق که برای زندگی و انتخاب درخور ترین صدا و تصویر برای درگیری افراد برای یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم توسط محسن نامجو که دیگه تصویرش برای من جا افتاده تر از صداش شده. دوم: چه دلی دارد این حمامی که کیسه می کشد به پشت یار! برای من نوعی نویسنده ها شیرین تر از فیلمسازها هستند، مثل موسی(ع) که همش تصویردریا شکافتن و آتش و کوه و اینهاست ولی محمد(ص) همش کتاب و جزوه ودرس و ... سوم: تمام مشکل ما از عادت به مشورت با بزرگترهاست.
معلم پرسید: 3 در 4 چند می شود؟ شاگرد گفت: عکس میشود آقا، قاب، پرسونلی می شود آقا! معلم دوباره خندید و گفت : آری و باز خندید. شاگرد با تردید پرسید: پس چرا مادر مان که مرد هیچ رقم 3 در 4 نبود؟ حتی روی اعلامیه دیوار. و پیش خودش سوال کرد: پرسونلی ؟
پدرم گفت. کاش من ميگفتم: وقتي آدم امکانات فضانوردي نداشته باشد و جاي غدد درون ريز و برون ريزش جابجا شود، نمي تواند فکر چپ و راست و آينده را بکند، فکر روزهاي موسوم به ... . پدرم گفت: يک حجامت ساده که اينقدر درد ندارد.
من فکر ميکردم يا زمزمه ميکردم يادم نيست. سي سال است، تازه زده به جاي وريد سرخرگ را بريده و بازم خون کثيف ازش ميايد. تيرهتر از قبل، نوک سوزن بوده يا چه چيزي نمي دانم ولي جايش بد جوري چرک کرده و شده زخم سياه و بد شکل و قيافهاي که اين نسل 57 دوستش دارد يا شايد عادت کرده و به فکر درمان کوتاهش هم نيست. بابا يکي اين خون را بند بياورد لااقل تا زردي مريض را انقلابي، عرفاني، عشقي يا هر چيز ديگري نناميم. شده زندگي توي مکعبهاي بزرگ با طعم درد دل همسايه، شبها وقتي آرشه رو روي سازش ميکشه تازه ميفهمم دنيا از منفي بينهايت تا مثبت بي نهايت، همه روي ميز خداوند جمع شده و داره يکه و تنها بازي مي کنه. بذار خوش باشه و بهش اعتراض نکن.
آخرين روز دنيا قطعاً اگه اعلام بشه صلح ميشه. کاش ميشد شايعه کرد تا هر روز ... .
يه زماني توي کلاس زبان ياد گرفتم کهnative speaker باشم. هميشه فکر ميکردم يه آدم باتجربه چه برخوردي با مسايل داره و در عوض يه جوان خام چه برخوردي.افسوس که اين نسخه رو ديگه يادم رفته!
پ.ن.1: خدا! ديگه قادر متعال نباش. فکر ميکنم اونقدر ازت تعريف کرديم که توقعمون بالارفته و خودمون نمي تونيم درستش کنيم.
پ.ن.2 : دوستي مي گفت براي گشايش در شطرنج بايد از پيادههاي وسط استفاده کرد نه از کنار.
قبول. ولي نگاه که ميکنم، هميشه اون وسط گامبي دادم و چيزي درست نشد.
يک پرتره بزرگ بود. و توي بزگراه همراه با آفتاب دود زده صبح، خيلي خفه و نازيبا انگار داشت طلوع ميکرد. کي سفارشش را داده بود، مهيب و بد قواره، مرده شور. مناسبتش چه بود آخر؟ همينطوري بي دليل که چيزي را آنجا نصب نميکردند. بايد يک مناسبت تبليغاتي يا فرهنگي و غيره ميداشت. اصلاً بايد حاوي يک پيامي ميبود. ولي به طرز رقت انگيزي، فقط چندش آور بود. نميدانم. از اين تيپ چيزها را فقط ميشد، نه در گالريهاي هنري معاصر، بلکه توي کتابهاي تاريخي آن هم مثلاً تو بگويي تاريخ وسطي پيدا کرد. منظره اعدام بود، با زمينه سياه شبيه يک گودال بزرگ آب، آن هم در شب تاريک. تعدادي سرباز کلاه به سر و تفنگ به دست آن هم تفگهاي کشيده و باريک از اين فاصله مثل فشفشه هايي که شب چهار شنبه سوري دست پسر بچه هاي 8-7 ساله ميبيني که دارند مي دوند به سمت نور، انگار همين يکجا ميشود روشنشان کرد. سربازها با شلوارهاي سفيد مثل لشگر ناپلئون، يکي نيم خيز و در حال تقلا براي ايستادن تمام قد ، ديگري شايد در حال دراز شدن روي زمين بودند. فرمانده بر خلاف واقعيت اين جوخه هاي فرانسوي سياه و بلند بالا، همراه فرياد و قنداق تفنگش با دستور آتش، به طرز دراز و اريب و مسخره کل کادر را زخمي کرده بود.
نه! مثل اينکه يکسري کرم توي پيله را نشان ميداد که هر کدام در مرحلهاي در حال پروانه شدن باشند و مثلاً توي آب جوش و در حال ازبين رفتن براي گرفتن ابريشم ازشان. يک ملاقه بزرگ سياه کل کادر را پر کرده بود و داشت يکي يکي را هم ميزد يا با ضربهاي ميبرد زير آب. ولي هرچه بود. چندش آور بود و اصلاً مناسب نبود سر صبح، انگار که فاز و نول را به سر و ته بزرگراه وصل کرده باشي و همه ماشينهاو مسافران بيچاره صبحگاهيش را چزانده باشي . با ديدنش ياد اين بيفتي که کي اين شوخي بي مزه را کشيده و از همه مهمتر توي دلت به کسي که جرات کرده و اين را نصب کرده آن هم توي بزرگراه به اين شلوغي ، بي کله بگويي.
نگاه ميکنم يک روي سکه کاغذي 200 ريالي را " اعتقادات و پايبنديهاي ديني در پيشگيري از اعتياد نقش موثري دارد". سکه را رو نکرده توي کيسه دم در مياندازم و به صف اين همه بي هفت سين منتظر اتوبوسهاي معجزه گر قاليباف ميايستم. کاش لاغرتر از اين بودم تا سريعتر ميرسيدم.
بستم دريغ هزار ويک شبه بودن با فقط اوهام تو را، بريدم از هر چه تاريک و روشن و شعار و ذهن خالي خود را چون بشر بدوي برگ پوش نه و الآن نه شايد بعداً مي گذارم و زمان را رمق رفتن بي من نيست و نخواهد بود. پ.ن :
اول : آسمان تهران بيمار است. ميغرد و بغض ميکند و نميگريد. مرام دارد و فکر سيزده منحوس ملت بيچاره هم هست ولي کمي ديوانگي دارد و دقيقاً دو قدم مانده به صبح دارد اين اداها را در ميآورد.
برج ميلاد هم که زاييده همين سايه آسمان است، مثل يک وافور روشن در شبهاي تار ايستاده و يا شايد رجوليت نبوده تا امروز يا مثل يک مشت بسته که انگشت وسطش رو به آسمان است در حال طعنه بازي است. از تماشاي اين بازي بي نتيجه و هر شب اين دو خسته ميشوم و فقط به صبح فکر ميکنم، هر شب.
دوم : بارون باشه و دست باشه و ريزريز پاک کنه پيشونيت رو و کنار بره موهات و سفيدي پيشونيت معلوم باشه، لبخند تو باشه و صدا که: پسر جفت هفت ميخواي!
باخته باشي و بريزي و تاست پاک شده باشه و بگه : تقلب نکن!
بگي هفت اومده، جفتش. بگيري تو دستت بياري بالا توي نور وببيني هيچي نيستو 2535 بار ديگه ببازي، قل قل کني نه مثل سماور کودکي صبح قبل از مدرسه و يادت بياد اين وافوره. درد بياد تو صورتت و مغزت بهت بگه : دوباره بازي کن!
تلخ باشه و حب باشه و بالا بري و بگي دست از اول و بريزي وسط هرچي مونده!
پ.ن : ميگفت آدم با جنبه اي است، بعدها فهميدم دو جانبه است، نامرد!
سوم : من بايد تا آخر اين راهرو برم، تا ايستگاه آخر، حتي اگه مسافري نداشته باشم، تا حرم مطهر. بيون اين آکواريوم قشنگ دونه هاي نرم از نوع پودر خاطره شويي ميآد و همه چيز رو Bleach ميکنه، مي ترسم.
مي ترسم خاطره هاي مهمي رو زير دست و پاهاي نرم خودش له کنه، مثل تو که نديدمت و مطمئن هستم آرزو به دل مي ميرم. مث همون ماهي درياي شمال که تو جنوبه و راهي براي رسيدن به شمال نداره. يا همون پاسبان اصغر که ميخواست جاي زري باشه و يا ...
اين سعيد هم حسابي حاليشه که هيچ کارهاي نيست، دائم نق مي زنه و اسباب بازيهاشو پرت ميکنه. انگار توي 25 سالگي هم بايد دنبالش باشي تا يه وقت خبطي نکنه بدون اينکه پاچه شلوارش رو ماليده باشه نره توي کوچه خاک بازي.
مادرها هم گاهي مرد دنيا ميان مثل من که صبح جلوي آيينه دم دستشويي حس ميکنم بايد ريشم رو بتراشم و آماده رفتن به سر کار بشم ولي اول سعيد رو که تنها آدم ديگه خونست بيدار ميکنم.
پ.ن :
حلال زاده باشي يا حرام، به دايي ات مربوط باشي يا کشور همسايه، يادت بيايد که فرقي نداشت، چون يکي از دو خوبي بود که نصيب شد و از آن موقع ها ياد گرفتيم که ميشود بيهوده هم جنگيد مثل جنگهاي ماتادورها رو در روي حيوانات. اصلاً چه فرقي دارد که روبروي کي بوده باشد؟
يه چيزي توي آدم بزرگا هست که اونها رو از بچهها
سوا ميکنه. همون که تو جوونا غضروفي و انعطاف پذيره و تو پيرا ساييده و شکننده و
ترد. نميدونم به رجوليت مربوط باشه يا نه ولي نيرويي شبيه همونه که هر چي آدم سنش
زياد ميشه اين تصوير قويتر ميشه، مثل يه پير زن که تيپش اين طوري شده.
پ.ن:
شب ولنتاين بالاخره افتاد شب جمعه، ولي نفهميديم
ولنتاين عاشق کشونه يا مثل شباي جمعه ايراني معشوق ...؟
پ.ن:
قانون جنگل : ما حتي فقط ادمهاي قوي رو دوست داريم ؟
لعنت بر اين سرزمين که آدمهاي خوب همه جاش رو گرفتن
و جايي براي اعمال قانون باقي نمونده .
آقا مجيد خيلي خوب بود. خيلي خوب. اصلاً اهل بود.
ولي بهش مي گفتند تو گرگي. تو مثل سنباده خشن و ناصافي. اخلاقت بد است. اداب
اجتماعي بلد نيستي. حساب زمان و مکان را نداري و نميداني مثلاً فلان تاريخ براي
ما چرا مهم هست يا اصلاً هست يا نه.
ميدانم! مشکل کجا بود. هيچ ماسکي اندازه پوزه بلند
و کشيده آقا مجيد نبود. دندانهايش هم به هيچ طريق سيمي نميشد تا براي هميشه برود
توي آن پوزه دراز. آقا مجيد ميخواست به فرنگ برود براي مداوا.
ولي از تصميمش منصرف شده بود. چون زياد خوانده و ديده بود که آنجا گرگها مشکلي
باآدمها ندارند ولي هر چه کلنجار رفته بود با خودش ميديد دلش براي همينها،
اينجاييها تنگ ميشد. اين شده بود که مانده بود براي هميشه گرگ پيشاني سفيد وسط
اين همه آدم، تنهاي تنهاي تنها.
و به قول
دوستم وحشيانه فكر مي كنم يا نمي كنم و مي بينم دنياي آدمها باطلنماست. سهل و
ممتنع است. درونشان غولي زنجير شده كه به آواز زنجيرش خو نمي كند و عملاً خيلي
وقتها زندگيشان شستن يك بشقاب و چيدن طعم گيلاس است. از خانه بيرون ميروم. لباس پر
از كفرم را مي پوشم و كلاه نفرتم را سرميكنم. بلكه شاخ ديو را پنهان كنم ولي
افسوس از من كه نميدانم اين نه باعث استتار ميشود،بلكه عيان تر ميشودهمه پنهان
كردنيها. گليم را به اندازه پاي خود ميكشم و توجيه ميكنم هرچه زهد آموختهام را
ازميان تكه پارههاي مسموعم. اشك درغ گرگي را دارم كه توبهاش معلوم است. فال ميگيرم
" بنوش جام " و عود ميسوزم و زيرزيركي سوز ميكنم. زبالهاي را ميشوزم
كه بيشتر فضا را آلوده ميكند و باز هم توجيه سوز دل دارم و رنگ ميزنم به همه چيز
دنيا و خيال ميبافم كه عمو زنجير باف به چه قصدي ميبافد و دلتنگ كه بوده كه اين
چنين بر پشت كوهها اسير ميكند ظلمي را كه خود افروخته است.
پايان ميجويم
و زندگي ادامه ميدهد و من فخر ميكنم كه چنين شده است و آرام است روز ديگر با
طلوع خورشيد، نق نق و فس فس ميكنم و للهاي ميخواهم تا زيرم را عوض كند.
باور دارم
كه اين اب اشك ديده است. واي! گستاخم و شلاق به دست شعر ميخوانم و باز هم تصوير
ميسازم. بيننده را نكوهش ميكنم كه تو از ضمير ناخودآگاه خود غافل بودي و چنين و
چنان.
ولي شب
هنگام گالري طلايي هنوزهاي روزانهام تاريك ميشود و من ، حوض، آن هم حوض نقاشي.
پ.ن : پدر بزرگم هميشه ميگه من يه نوجوون 14 سالهام.
اون 70 سالشه و اشتباه ميكنه چون سواد نداره.
پدربزرگم نميدونه كه شريعت دقيقاً چيه و يا صوفيه چي فكر ميكنن.
اون بايد يه نوجوون جاهل و عاشق باشه.
من واقعاً ميترسم كه يه روزي عليه كتاب خوندن و ملا شدن يه كارايي صورت بده.
کاوه آهنگر بود، نه فوق لیسانس علوم مهندسی، هنرمندطراح آرم و لوگو و پرچم هم نبود که رایت خودش رو طراحی کنه، بیمه تامین اجتماعی نداشتن هم دلیل حرکتش نبود، یا احیاناً بچه شهرستانی هم نبود که به جای گفتمان حرکت کنه، هیچ باور نمیکنم که تب نداشت، تب زایمان، تب زاییدن نسلی که اصلاحگر و مولف باشن. نسلی که واسطه رحمت خودشون، خودشون هستن.
گاهی خیلیها اینطور فکر می کنند که به یک زنجیر برای سقوط آزاد متصل هستند. ولی متاسفانه پریدن و زمین خوردن کله داغشان را به هوش می آورد. شخصاً اعتقاد دارم شادی مثل برگ پاییزاست.
پ.ن : اگه دوست داری اون ور روی دیوار. جایی که من نمی بینم، برگ آخر رو نقاشی کن.
بوي كافور بعد از بوي باروت است كه آتش كينهات را خاموش ميكند. تويي كه تماماً كينه هستي. كينهاي حيواني از اين رنگ يا آن رنگ. از اين ايدئولوژي يا آن يكي، تلختر اينكه روي دو پا راه بروي و پيف پيف كني و اشرف مخلوقات باشي
باز هم دنياي آدمها با شكلهاي مختلف: خار دار و ... آدمهايي كه خيلي دور از همديگه عاشق هم هستند. مثل اهالي تهران كه پاريسيها رو خيلي دوست دارند و يا آلمانيهايي كه عاشق فرهنگ ايراني شدند. هيچ هم حاضر نيستند و يا نميتونند جاي هم زندگي كنن.
دلم پوسيد از ديدن اين شير پُر يال و كوپال كه شمشيرش رو آماده كرده و رو به دنيا هي تهديد ميكند و توي توهم ژاندارم بودن خودش خوش است و متلك مي گويد به ديگران كه من 2500 سال سلطان جنگل آدميان بودم. شير دندان طلايي هيچ وقت لبخند نميزند. جرات پايين آمدن و دست خالي نبرد كردن را هم ندارد. سالهاست كه ريز ريز با باد لرزيده و چهار چنگولي به ديرك پرچم چسبيده كه نكند اين يكي را باد كله معلق كند. طفلكي آدمهاي پاي اين پرچم كه دارند بازي ملي گرايي را تماشا ميكنند و نمي دانند سرطان فقط به خاطر زندگي زير دكلهاي فشار قوي نيست. مي شود كه زير حرفها و ادعاهاي تاريخي هم سرطان خون گرفت. سرطان ايراني گري، خود بزرگ بيني، اخلاقگرايي، سرطان شاهان بيقلمرو ...
اين همه عقل كرديم كه بعد از 2500 سال زندگيمان بشود آخر هفته ها، آخر شبها و ...
اينقدرغرق صداي خودمان شديم كه ديگر قابل تشخيص نيست كه صدا مال يك گله گوسفند است يا يك دسته آدم كه تحصيلات دانشگاهيشان گوش جهانيان را كر كرده و سابقه نابغههايش چشم بد خواهان را كور نمودهاست.
روزي شد كه گل سرخ تصميم گرفت خارهاي خودش رو بشكنه. روز خوبي بود. همه گلها تصميمي شبيه اين گرفته بودند، از بس پدر و مادرهاشون از وجود اين قضيه بد نام شده بودند، اين طوري شده بود.
ولي بعد از مدتي گلهاي بي خار دسته دسته، لوس و بي معني، بي دفاع، عين بچه قورباغههاي بي استخون شده بودن مسخره باد.
درباره من
درباره : سلام ديوار روبرو! اميدوارم روزي نباشي و بين ما و آنها آشتي شود. ایمیل مدیر وبلاگ