ديوار مفت :
gratiswalle.blogspot.com
يه چندتا حرف هست که براي خودم خيلي اهوراييه و هر وقت ميخونم چشمام رو تر ميکنه :
كاش ميآمدي، ميديدي هر صبح كه به همه سر ميزني، اين همه نور پخش ميكني، و گاهي باز دلت مي گيرد و به تنهايي پشت ابرها احتياج داري و زماني كه يكهو مي پري بيرون . . . فكر چشمهاي مارا نكن. چشمهاي ما از اين بازيهاي تو اشك آلود نيست.چشمهايمان طاقت دوري لحظه اي تو را ندارد و بودن شب و صبر آدميان خود يك معجزه هر روزه است. معجزه ديگر نيز باور به وجود آخر است. نميتواني كمك كني تا اين يكي را به همين صراحت كه هر روزصبح ميآيي باور كنم ؟
پ.ن : ميدانم مشكل كجاست. شايد تقصير خانم معلم ماست، درست بعد از اينكه هما دندانش افتاد، همين طوري ناغافل به ما گفت بايد از امروز با خودكار بنويسيد. سر همون موقع ها كه من تازه به بوي پاك كن عادت كرده بودم. ازمان خواست زود بزرگ شويم.
اما حرفم اين بار اينه :
ايمان، لق لقه زبان بودنمان هم بند همان استدلالهاي جناحي و توهم توطئهايمان، رنگ بازيهاي دهه 60 است که انگار دوباره بايد تکرار شود. کلي گويي ازدوره اسلامي هم به همان اندازه تصاوير کلي از نبي اکرم داشتنمان باعث وحدت رويه شده و شيعه شيفتگيمان را درمان ميکند، که امروز به درمان نداشتن رويه و نقد و شفافيت اعتقاد داريم. همانقدر جهل پذيري و خرافه بافيمان نزديک ابهام و ممنوع التصوير بودن امامانمان است که در اين چاه هر سنگي انداختهايم. يک روز تمام باور و اعتقادمان را نقاشي کرديم و سند و مدرکهاي ديگر آنقدر برايمان سخت شد که همه را ريختيم توي چاه. امروز که کلاً نخوانده و نديده مايليم اين نقاشيها را که خيلي وضوح ندارند و زير آفتاب مدرنيته به نظرمان بيرنگ شدهاند به زحمت و همينطور فلهاي و گلهاي، رنگ دوباره بزنيم. اين طرف ماجرا را هم يادمان ميرود که راه رفتن کبک هم خيلي هزينهها دارد و الفاظي مثل مشارکت و اينها خيلي راحتالحلقوم نيست که بشود باهاش آش بخت باز کن براي ملت درست کرد. ملتي که بختش هنوز توي گرههاي سيزده نوروز گير کرده و دنبال ان جي اوهاي سبز براي آشتي با طبيعت افتاده تا بلکه اين فعاليتها مکمل آموزشهاي رفع حاجتي صدا و سيما بيشتر به خود سانسوريمان کمک کند. زماني که سينما شده وسيله اي که افراد بتونن زندگي رو بزنن جلو و يا عقب،بلکه چيزي ياد بگيرند. ما که 1400 سال از اين سينماي ديني داريم، محکوميم که جريانها رو با دور تند ببينيم.
پ.ن :
سعي ميکنم از اين به بعد اينجا بنويسم
يکي از نکات مهمي که از استاد قاضي طباطبايي آموختم اين بود که فرق آدمهاي حرفهاي(آنها که آن سمت ديوارند) با بقيه دانستن نکات ريز است، اين پيدا کردن مصداقها خيلي به حرفهاي شدن کمک ميکند. گاهي افراد فقط با رفتن در عمق ميخواهند به خودشان و احياناً ديگران توان لازم براي عميق شدن را نشان بدهند(نکته اين نبود) . تهمت غير حرفهاي فکر کردن گاهي به هر قشري که نگاه ميکنم به راحتي وارده. مثلاً مشاوران مديريت مخصوصاً صنايع خواندهها خيلي ابزار محور عمل مي کنند و از اصل ماجرا غافل ميمانند. همين طور است براي آنهايي که احياناً هنر خواندهاند و دستي بر اين آتش دارند. خيلي که وضعيت موجود راببيني دستت ميآيد که کساني از رشتههاي متفرقه ميروند يک چيزي در هنر و در سطح کارشناسي ارشد ميخوانند که لزوماً از الفباي عملي و تکنيکي قضيه فاصله زيادي دارند و به تعبيري بيابزار و خيلي عاميانه پاجاي بزرگان ميگذارند. آنهايي هم که اصالتاً هنري بزرگ شدهاند(کارشناسيشان را دود چراغ خوردهاند) و به نوعي خود را ميراثدار ميدانند. خيلي بجنبند و فاصله خود را با اين قشر که اين روزها دارند عظيم ميشوند زياد کنند، دنياي خود و ايشان را با چند تا فاکتور ساده و نميگويم غلط جدا ميکنند. يکي مربوط به دغدغههايشان در مورد تاليف و تعلق به اين صنف است و اينقدر بديهي بهنظر ميرسد که حداقل براي بنده جاي حرف ندارد. ديگر اينکه ممکن است دسته تازه وارد را متهم کنند که فقط دکوراتيو کار ميکنند و محتوي واقعي و سبک مورد ادعايشان را در حد قابل قبول ندارند. نميدانم. حرف ايشان تا حدودي درست است. ولي آيا واقعاً چيزي به نام رسالت هنري هنوز اين روزها وجود دارد؟ جواب بديهي را ميگذارم و به سراغ حوزههاي ديگر ميروم. در خيلي از مسايل ما به خاطر اينکه به نظر بنده ادب علمي نداريم و اصلاً تابع بيسبکي و هرج و مرج ذاتي محتوا شدهايم، به راحتي اين خطوط را خيلي پر رنگ ايجاد ميکنيم. مثلاً همين عده که فيگور زشتشان پرواضح ايشان را ازجامعه مخاطب واقعيشان، همانها که به توليدات فکريايشان نياز دارند، را نگاه ميکنم، دقيقاً در خيلي از موارد زايش هنري را که اغلب در اين سطوح از درون نظم فکري و رفتاري برميخيزد، در شبنشينيهاي سوت و کور پر زرق و برق يا استاد خداييهاي بت پرستانهشان، جستجو ميکنند. حاضر نيستند اعتراف کنندکه اساتيد برجستهشان، واقعاً به تعبيري دچار نظم فکري بالايي هستند و اين را درکل رفتار و زندگيشان تسري دادهاند. من کمتر آدم هنريي در سطح نوآموز ميشناسم که براي شروع هر کاري بتواند خيلي واضح و منطقي بگويد روش انجام کار براي او چيست. ممکن است خيلي سعي کند که به زور خود را در يک نحله فکري خاص ببيند. ولي خيلي که از آن زمان ميگذرد يادش ميآيد با اين انتخاب سبک و گويش، فقط خودش را دست بهسر کرده و اگر خيلي طرفدار هم داشته باشد، عوامفريبي نمودهاست. اين بيصدايي و هرج و مرج امروزي که از هنريها مثال زدم، در همه امور هست. اما از آن رو که اينها آزاد انديش ترين آدمها بايد باشند، برايم اين سوال پيش ميآيد که واقعاً چقدر انديشيده تا چه رسد به اينکه آزاد باشد.
موئلف شدن خيلي سخت است و خيلي فرق نميکند تهران، توي مرکز فتنه باشي يا توي دهکورهاي که متولد شدي مشغول باشي.
خيلي ازماها بعضي سوالات نوجواني را تا آخر عمرهي تغيير فرمت ميدهيم و همراه خودمان هرازچند گاهي مثل يک نيش مخدر فرومي کنيم: Hey am I qualified for …?
خدا کند اين حرفهايم عوام فريبي نباشد. اصل داستان اين است که من خيلي وقتها عاشق آدمها ميشوم و نگاه ميکنم ميبينم راست گفته که اشرف مخلوقات هستند. هر کدام چيزي دارند که توي دنيا لنگهاش موجود نيست و از اين همه آفرينش لذت مي برم.
1- اينجا خيلي چيزها ميشود نوشت. از اينکه چرا خيلي از دخترهاي نوجون از فيلمهاي هندي لذت ميبرند گرفته تا روزهايي که خودمان خاکستريش ميکنيم.آن هم با کوچکترين ترشح رنگي اين مساله را خيلي بديهي ميدانيم که نقاش بزرگ اينرا خواسته است. از اين بنويسيم که ميشود همجواريها و علاقهها را يکجا جمع کرد. اصلاً به بهانه تبريک بهار خيلي بنويسيم که جوانتريهامان، درست همان زماني که به قول شهيار قنبري حرير موهاي مينا داشت کارش را ميکرد، با آمدن بهار دلمان عجيب ميلرزيد. ولي حالا مثل يک گله که چوپان توي دره رها کرده راه ميافتيم توي بازار ببينيم چي بخريم براي سال نو.
2- فرق اساسي ما با ملت فقير هند و خيلي از کشورهاي همسايه اين باشد که حداقل اين چند صدايي ديني که دارند و يا مهمتر از آن خداي ضعيفي که دارند باعث شده تا بهتر از ما فکر کنند. مثل ما نمينشينند و به قول دکتر سروش در ميانه پرداخت سهم دل و عقل گير نميکنند. داشتن خداي متعال همين بديهارا هم دارد. باور دارم از ماري جوانا هم بدتر است.
3- مارسل پروست در "در جستجوي زمان از دست رفته" حرفي دارد به اين مضمون که ما خيلي وقتها حتي زماني که شديدترين احساسات مذهبيمان گل ميکند، داريم به کم نظيري گرايشات معنويمان امنياز ميدهيم. احياناً منظورم مراتب عرفاني و سلوک اسلامي نيست. تجربيان شخصي خودم است.
امسال براي هر دوستي تبريک خاصي فرستادم. فکر کنم اين در ارتباطمان، هيچ کاري نکند شفافيت ايجاد ميکند
صداقت داشتن سادهترين کار دنيا نباشد، خيلي دم دستي است. از يک نگهبان صادق بگير تا يک مدير غير منعطف وبي عرضه. در مرحلهاي بالاتر دقيقاً جايي که ميتوان کلي آدم کاردان پيدا کرد که آيه و مکرو و مکرالله را در مورد خود صدق دادهاند و براي قدرتمندي بيشتر مسلمين و خيلي چيزهاي اينطوري دفاع کردهاند. اما نه آن فجر کاذب و نه تاريکي بعدش. صداقت را بايد از اينها فراتر دانست. رفتن به سمتي که واقعاً دنبال به قول اينها بيگ پيکچر عالم باشي و هي فيل خانه تاريک را به بيرون کيش کني. زماني که تمام تناقضها بي ارزش و حقير به نظرت ميآيد. زماني که دلهره هيچ خبر بد يا خوبي تو را آشفته نميکند. انگار براي تمام مسالههاي دنيا يا حداقل اکثريت آنها جواب داري. درست وقتي که از جنون زهد و بي مسئوليتي و بي تفاوتي رها باشي. عدل، همان موقع است که بايد مواظب بوده باشي و ريههايت را براي اين ارتفاعات آماده شده باشند. خيليها شده که سر چوب پاره را سرخ کردند و بي هر دليل واهي و سراب گونه سفر را با فقط رفتن و رفتن و انباشتن اشتباه گرفتهاند. به همين دليل مجبور به برگشت شدهاند. آن هم جايي که اصلاً فکرش را نميکردهاند.
حيف نميشه که بازم حساب و کتاب کني ببيني ميرفتي بهتر بود يا ميايستادي. روبروي خود خودخواه عافيت طلبت. هموني که بايد بهش نشون ميدادي راه اين نيست. جمع بزني براي اينکه حسابت بهتر بشه؟ دردت ميآد يه کم ديگه جابجا بشي تا کسي هم اگه خواست. اگه خسته بود. حتي اگه خيلي نميخواست بشينه. اگه اصلاً کارش نشستن اينجا و اونجا بود. يه گوشه اين نيمکت بشينه ؟
من که خيلي ديدم. اومدن و نشستنش برات آسونه ولي تا بياد بلند بشه تعادل اين نيمکت بههم ميخوره. دليلش بي تعادلي نيمکته. بي ارزشي اين چيزي که بهش چسبيدي و هي ميخواي برات همه چيز باشه.
ما رو نه به خواست خودمون، بلکه به همون دليل که يه روزي قرار نبود روي نيمکت بشينيم و براشون افت داشت، نشوندن روي همين پوسيدههايي که ميشه از خيلي دور بهش افتخار کرد. ميشه گفت همه نسلي رو وادار کرد که سفيد بخت بشن. همين سهم هم براي ماها خيلي زياده. ما که هيچ دري نبوده برامون که دربست کنار کسي باشيم. ما که ديگه کرکسها دورمون چرخ ميزنن. ما که رنج و گنجمون همش عين هم شده. پايين و بالاي مجلسمون هيچ فرقي نداره. ما که از آخرالزمون شروع شديم. سر خرديم اومديم اينجا درست روي يک نيمکت. ما که پروازبا تاخيرمون بهتراز نپريدن و سقوط معني شده. اصلاً کي گفته که اين دودو زدن براي حفظ تعادل و راز بقا لازمه. ما که طبعمون به زندان عادت کرده. مشکي رنگ عشقمونه. پارسيگوي فرنگ نديدهايم. ما که همسايمون رو ملخ خور و وحشي ميبينيم. ما که سکوتمون از بي حرفيه. همونيم که نه قلب داريم نه عقل ولي مهربانترين و باهوشترين مردم دنيا هستيم. ما که با دست خودمون دفن ميکنيم و يادمون نميآد کجا انبار کرديم.
پ.ن: همه اينا رو ولش؟ فال بگير ببين هواکي خوب ميشه بريم زير همون درخت ليل، روي نيمکت خودمون بشينيم.
1- فكر مي كنم خوبي مثل يه گلوله برف باشه. يا طاقتش رو نداريم كه بندازن از يقه پيراهنمون بره پايين يا اينكه اگه خيلي مستقيم دادن دستمون، فوري ميخوايم ردش كنيم بره. بعدش هم كلي به خودمون امتياز مثبت بديم.
2- اينکه کسي رو ميبيني و براي گرفتن ارتباط بهش ميگي شما بايد فلاني باشي براي ما که زياد توي دشت بي فرهنگي ول ميزنيم خنده داره و همچنين مواردي از اين دست.
2- يکي از مکانيزمهاي حيوانات در مقابل نيروي ناشناخته و به ظاهر خطرناک خود را به مردن زدن است. اين مکانيزم براي ما انسانها نيز صدق ميکند. قسمت زيادي از اين بي تفاوتيهاي ملت از اين مساله نشات ميگيرد که در مفابل خيلي از عوامل بياختيار به اين دست ميزنند. ميشوند مردههاي متحرکي که نميدانند راههاي بهتري براي دفع خطر هم ممکن است وجود داشته باشد. اينطوري ميشوند صبور و با کمي فلفل و نمک اضافي، هميشه درصحنه و هوشيار. درست زماني که حرکاتي از روي ناهوشياري انجام ميدهند. بدترين چيزي که در اين مورد ممکن است براي بعضي شبهه وطن دوستي ايجاد کند،دقيق وقتي که فکر ميکني مواظب هستند تا در مواقع لازم حتي از جان خودشان بگذرند، وقت دررفتنشان ميرسد.
3- زندگي خيلي هيجان انگيزتراز اينه که براي مسايل بي اهميت پاي خودت رو قلم کني و نتوني راهي بشي تا رازهاي دنيا رو کشف کني. مثل يه پرنده که صبح روي برف هاي سرد بيدار ميشه. آفتاب توي صورتش که ميخوره تازه يادش ميآد که شب سردي رو گذرونده و بههر صورت امروز روز ديگه اي.
سر در بساط چون تو يار خوش قدي/ بيش از همه کرامت دلدار ديگريست
دير است بازي و وقت نشاط نيست/ پايين معرکه هم انگارآشوب ديگريست
سوزد رمق زمن ايدهپروري/ کاهد زمان چو اوهم پير ديگريست
از اين هواي پر زتعارف دلم گرفت/مارا حديث وفات هم آرزوي ديگريست
زين پس بسي خوش است کفن و دفن/ ديگر صدا زميانه، سرکوب ديگريست
عمرم مدام رفت به اين نمايش تنبيه و طفل/ بارم کج و مقصد دراز و توطئه از نام ديگريست
چشم عزيز و دم تبدار توست/ الا همين سخن که با فرد ديگريست
پايان گرفت جام جهان نوش تلخوار/ جايم کجاست؟ به گمانم جاي ديگريست
اين حسن و آن صنم و بوي وصل يار/دلقي و پوستين گرگ بهر ميش ديگريست
فترت نماي و دست بريارگير/ کين آقتاب اول زمستان ديگريست
رخصت رفيق پهن دنده و افسون نگارما/ اين سخت جاني از تو حتم، خواب ديگريست
با اين همه درد يک مسلمان هم پيدا شده و دارد روي اينها راه ميرود. حواست جمع اين باشد که گاهي ابر ميگذرد و توحواست نيست. براي آخرين بار عوض شو. براي آخرين بار يادت بيايد که دوبار زندگي نداريم. براي آخرين بار يادت باشد که درسهاي گرفته را دوباره تجديد نياوري. براي آخرين بار يادت باشد که همه حرفها زده شدهاست، کار ما شايد دقيقکردن مفاهيم و مصداقيابي آنها باشد. براي آخرين بار يادت بيايد که بشر بهترين موجود و يا بدترين موجود است، مستقيماً و بي هيچ تعارفي اگر همين حالا انتخابش را انجام دهد. براي آخرين بار يادت باشد که اين روزها در مقايسه با خيلي روزهاي ديگر طلايي است، پس شکر کن، نه به خاطر شاخ نداشته اسبي که سواري، بر پشتش، بلکه واقعاً براي بود و نبودها شاکر باش.
خيلي از اين مريد ومراد بازيها هيچي توش نيست:
به آواز خود در خلايق زدند
به چوب دوا، مشت فايق زدند
برون بر نهاده همه از سواد
همي نسخه باريده از مشت باد
براي همين است که تا به حال آنقدر اسير اين بازيها نشدهاي.
پ.ن:
اين روزها نظر دهي از استفاده از حساب سامان اينترنتي هم سخت تر شده است. بايد كد وارد كني. ميترسم برسد كه بايد اثر انگشتت را درست كني. براي همين از دوستاني که ميخونم ولي نميتونم نظر بذارن عذر ميخوام. به نظرم ديگه کار از کار گذشته و خيلي از دوستيها رو
كوچه ها و آدرسها بايد در اين زمينه پيش قدم شوند.
یکی گفته آرزوهاي بزرگ از نقصان آدميست. دوستی ميگفت که مثل 21سالهها برخورد نکن. آدمهاي بيشعور هميشه در اطراف ما فراوانند. راه موردنظر خود را برو و براي خيلي چيزهاي بيهوده وقت خود را تلف نکن. اين مهم است که مي تواني کارهاي مهم انجام دهي ولي اين بسيار بد است که نمي تواني براي اين مجموعه کارهايت خط مشي تعيين نمايي. بهترين موردي که مي توان به ظاهر زندگي را درست کرد. به همين منظور ميتوان براي ما زندگي ساز کرد.
راستي اين روزمرگيهات رو صاف كن ببين چي از توش در ميآد؟
شاید این باشه:
تو اي مرد جوان استخواني
جناب مستطاب لنكراني
چرا عاقل پشيمان گشته از كار
مواجب قطع شد در پيش و پس كار
نه هر كو داستان رفته باطل
گرفته ره پدافند غير عامل
درين دشت ويروس و پر باكتري
نمودند ياران بي ادعا، دكتري
يكي تيغ بر مغز و ديگر بر استخوان
چو ديگر دل و كار ديگر درون دهان
گروهي به بيني نمودند روي
بسي هم به چين وشكن كار جوي
چو جمعي پي مشتري بي ذغال
به کار دغل گشته با روبهان باز کار
نمودند اين خلق را مشتري
براي همين، ساليان بستري
ادامه دارد...
پ.ن :
شب يلداي پارسال، که نميدونم چرا زود آمده بود. به هر حال گرفتار سه نقطه هستيم هنوز.
قربونت برم آقا که با اين وضع نفت و نتيجهاش پروژهها، خودت داري يه جوري درستش ميکني. آقا من که ميدونم با اينايي. پس منم بي درد سر به اينا راي ميدم. تا اوضاع همين طوري گل و بلبل پيش بره.
عزل عزا :كي هست كه هميشه من ايراني، شيعه يا جهان سومي يا هر طوري شما فرض كنيد رو تنبيه ميكنه. براي همين هم من هر سال به شكل كاملاً تيمي و از جون و دل خودم پيش قدم ميشم و حساب و كتاب ميكنم كه گريه و توبه كنم از كارم، حالا اگه شد در شكل عزاداري باشه كه ديگه نور علي النور ميشه.
ادامه : اين قابليت فراموشي به خيلي چيزها كمك ميكنه و از مشخصه هاي هوش طبيعي بشر مايه مباهاته. ولي با اين همه براي من هميشه اين سوال هست :
آيا اين يکي از باگهاي روح ماست که به سمت بيماري و نارحتي تمايل داريم يا حداقل به بيماران و افراد ناراحت ؟ ومهمتر از همه اين ارتباط بين فراموشي و فرافکني و ياد آوري ماجرا به شکل همدرديه. قطعاً جوابهاي تئوري به دردم نخورده. اين لغزشهاي زباني و خوابها هميشه من غول را لو داده است.
پ.ن.1 : راستي امکان جديد بلاگفا براي تبادل سابقه خيلي خوبه. خوشحال ميشم فايل دوستان رو هم داشته باشم.
پ.ن.2 : يکي خيط ميکاره، يکي ميگه اشکالي نداره. يکي ديگه متاسف ميشه!
حال ميکنم با تويي که زبان به بيخيالي باز کردي و دلت آشوبه. سليمان من باش تا زمان شکست طبيعت برسد.
احسان اردستاني هم از پروژههايمان رفت. اين علامت بدي ميتونه باشه. شدهام عين اين پير دخترها كه مواظب همكارهاي پروژهاي هستم. اين ذينفعان كجا هستند نميدانم.
تو هر بار كه زمستون ميشه دوباره يادت مياد كه بر خلاف اونهاي ديگه بايد بيدار ميشدي. منتظرت نبودم. كاش كاش ميزدم امسال از زير برف پارسال بيدار نشده باشي و برات مراسم تدفين ميگرفتم. اين شب ژانويه كه دارم توي سرما راه ميرم هرآن ميـترسم كه دوباره راه بيفتي، دور همه شهر كه مرا سياه زنگي كني. بروي داريه و دنبك بزني و بزك كني كه من غول فلانيم بياييد و ببينيد. ايني كه داريد ميبينيد همچين چيزيه. غولكم با اينكه قاعده بردار نيستي و حتي برعكس توي سياه سرماي زمستون هر وقت كه من تنها ميشم بيدار ميشي، ازت خواهش ميكنم كه بري بدون دوختن دهن شيطون فقط بري. از من بري بيرون و براي هميشه آزاد بشي. نشه ديگه بياي بشيني سر دوشم. بگي پاشو بريم يه كم با آدميزاد ور بريم. سر به سرش بذاريم. بهش حالي كنيم چقدر چپقش با يه بادچاق ميشه و يه كم كه زياد بشه ميشه غم باد. بگيم كه ترب باغچه از اون بيشتر ريشه داره. بگيم كه همش آبه. حتي با اينكه فرار ميكنه از اينكه مغزش هم خشك باشه. همش توي آبه. بوق بزنيم كه هي برو تو بغل يكي تا آب مغزت گرم بمونه و يخ نزنه. بيچاره خيلي ميترسه از اينكه خشك مغز باشه.
امضاء جن بو داده
پ.ن: حديث روشن: شبي كه سراغ فرشتهها نري، شيطان مياد به سراغت و قرار شبهاي بعدي رو هم باهات ميزاره.
پ.ن.اِ حديث روشن:
ميدانم. براي اين روزهاي تلخ هم دل تنگ خواهم شد. خداوند آدم را احمق آفريد. همين طوري الكي از بين اين همه جا عاشق زمين و كبودي آسمان آبي شد. از بين اين همه مزه فقط شيرين شد. هرچه قرار شد يادش باشد براي ماندن زير چتر زندگي. حالا همه اين قواعد الكي به كنار. داستان احمق شدن بيشتر هر نسل و هر بار ديگر از كجا قرار شد باشد؟ از كجا معلوم با اين اوصاف آخر ماجرا به عقلانيت كلي آدم بكشد؟ روي چه حسابي بايد دست روي دست گذاشت و همينطور آدميزاد بود تا بالاخره گندش در بيايد كه خدا بيا و ببين اين هم از اشرف مخلوقات. بيا استعفا بدهيم. اصلاً اگر قبول نكرد يك شب دقيقاً سر يك ساعت معلوم در برويم. بيا مثل بچه آدم قول بده كه خيال خود را از آدم بودن خلاص كنيم.
باز از اين روزها وشبهاي غريب. اين آدمهاي توي كوچه و خيابان را كه نگاه مي كني دارند حسابي فرار مي كنند. خيلي برايشام فرقي ندارد كه براي مظلوميت حسين گريه كنند يا مظلوميتها و سختيهايي كه از بچگي تا به حال داشتهاند. براي آن روزهايي كه سرد بوده و كفش درست و حسابي پايشان نبوده تا امروز كه مادر بچهها فقط با يك نگاهش از بي لباسي بچهها دلشان را كباب كرده. باور كن از ريش و سبيلشان جلوي آينه خجالت ميكشند.
حميد زودتر از همه ميرسيد. هركاري مي كرد باورش نشده بود نميتواند از زير كار در برود. جلوي آينه ميايستاد و با خودش قول و قرار مي كرد كه از اين به بعد كمي تنبلي كند و براي خودش صبح از مسير ديگري برود تا بهش خوش بگذرد. از همه مهتر كسي آن ديد را نسبت به كارهايش نميداشت. خيلي شده بود كه منشي فس فسوي اداره با چشم نازك كردن و كلي ادا بهش گفته بود نا سلامتي معاون مدير كل است و ميتواند ديرتر بياد و يا حتي فقط چند دقيقه مانده به اولين جلسه صبحگاهي برسد سر كار. خيلي وقتها فكر ميكرد كه منشي از سر دوستي و صداقتش اين حرفها را ميزند. ولي از اين مطمئن بود كه دخترك بيشتر براي اينكه تنبلي كند و ديرتر بيايد، اين اداهاي خواهرانه را درميآورد. به هر صورت فقط اين نبود. همه حتي زنش هم اين حرف را ميزدند. هر كدام به نوعي گرفتار توهم خير خواهي و مصلحت بيني شده بودند. هيچ كدامشان نميـتوانستند درستكاري اين همه سال او را بفهمند. فقط گاهي زنش بود. آن هم براي پز دادن جلوي برادرهايش صداقت كارياش را بزرگ نمايي ميكرد. در اين مواقع وقتي ياد او ميافتاد خندهاش ميگرفت. زنش مثل اردكهايي كه با افتخار روي آب ميروند، و خيس نميشوند. دم تكان ميداد و با حرارت خاصي از تعريف و تمجيدها، رد كردن رشوه دهندههايي كه بارها خودش تعريف كرده بودو حتي آنها را چند باري توي ماشينهاي گرانقيمتشان نشانش داده بود، حرف زده بود. يادش بود كه حتي گاهي به او يادآور شده بود كه مسايل كارياش را خوب يا بد، افتخارآميز يا خفت آور براي برادرهايش تعريف نكند. چون برادرهايش با خيلي از اين آدمهاي مرفه و بيدرد ارتباط نزديك دارند و ممكن است بخواهند از طريق ايشان امتياز به دست بياورند. ولي زنش اشك ريخته بود و او را بي احساس خوانده بود. ولي همان شب غرور را كنار گذاشته و آمده بود دست و پايش را زير لحاف گرم كند كه بدون مقدمه او را بوسيده و گفته بود بهش افتخار ميكند. او هم يادش آمد كه توي اين جور مواقع خيلي حواسش نبوده و داشته افراد پيشنهاد دهنده را مرور مي كرده است. حتي يادش آمد كه جمع مبالغي كه بهش پيشنهاد داده بودند براي خريد يك ويلاي كنار دريا توي آن روزگار خيلي خوب بود. گاهي هيچ تفاوتي بين غلت زدن توي تخت خواب و يانشستن پشت فرمان ماشينش نميديد. بچهها توصيه كرده بودند كه با اين وضع هوش و حواس پشت فرمان ننشيند. نديده گرفته بود. يكي دوبارهم تصادف كرده بود. دفعه آخر زده بود پير زن بيحواسي را درب و داغان كرده بود. شايد فكرش هم خندهدار بود. ولي اين بار چندمين باري بود كه بعد از اينكه كلي توي صف ايستاده بود، هرچي زور ميزد يادش نميآمد چرا توي صف ايستاده. فقط يك نگاهي به پسر تر و فرزي كه روي جعبه شيرها جابجا ميشد كرد و در جوابش خيلي معطل نماند.به خانه كه رسيد مثل هر روز خيلي با دقت نانها را قيچي كرد و در حالي كه داشت تكههاي نان را گرم ميكرد، يادش آمد كه چهار شنبه است. براي خودش فكر ميكرد كه اين روزها هميشه براي كاركنانش عزيز بوده است. با يك پوزخند برگشت طرف اتاق خواب و آرام توي رختخواب خزيد. از اينكه حداقل يك روز را ميتوانست بدون دردسر به اين ماجراها خاتمه دهد، خوشحال بود. باورش نميشد به همين راحتي بتواند مريض و سرما خورده توي خانه بخوابد.
اين شيشه ها هرروز ضخيم تر ميشوند و آدميان آن سويشان درحسرتي از من دور. تافته جدابافته نيستم. قاصدكي نازك تنم كه بيرون توي سرما هي ميزند به شيشه و داد ميزند ولي كم جان. جان ضعيفش را توي بالهايش جمع كرده و به كارش ادامه ميدهد با اينكه ميداند، فقط باد است كه او را درآغوش ميكشد و به ناكجا خواهد برد.
پ.ن: موجودي كه پاهايش را براي هيچ كس بازنكرده، هنوز كامل نيست.
راستش يه حرفي هست كه ميگه قلب آدمها مثل پرندههاي وحشيه. اونها به كساني كه تربيتشون ميكنن علاقه مند ميشن. نميدونم شما يه پرنده وحشي رو چرا تربيت ميكنيد و علاقه چه ربطي به خرمن موهاي شازده كوچواو داره. هرچي كه هست از چشم ماست: ديدن، اشك ريختن و كينه توختن.
سياه و سفيد صبح بود كه مثل دوتا دوست كه الكي همديگر را سالهاست، نگه داشتند، مرد هيزم ميريخت توي آتش و آتش هم با زبان درازي و شادشادكردنش جوابش را مثل يك فاحشه حراف ميداد. دستهاي گرمش را روي صورت مرد ميكشيد و آرام از همان ميان ميكشيد بالا در گوشش و ميگفت كه : ببين زندگيت رو خراب كرد. بايد انتقام بگيري. بايد بري و . . . ميان حرفهايش هر ميكشيد و ميگفت كه بايد برود و همه چيز را تمام كند. مرد هر چه بيشتر دست به دست آتش ميداد بيشتر مي سوخت و گاهي مجبور ميشد دستش را عقب بكشد. حتي يكبار كه احساس كرد گلويش خشك شده دست كرد و مشت برف پري را توي دهنش فشار داد. حس كرد ديگر دندانهايش به هم فشرده نميشوند. به جاي اينكه راحت شده باشد بيشتر حس ميكرد خرفت شده و كم كم بايد روزهاي باقيمانده زندگيش را به فراموش كردن ماجراهايي كه برايش پيش آمده بود كند. از اين فكر يكهاي خورد. بلند شد و بي معطلي از كنار آتش حركت كرد تا بلكه كاري صورت بدهد. آتش مثل يك عجوزه حسود افتاده بود روي چشمانش و برق انقام را بيشتر روشن ميكرد. خيلي تلاش ميكرد تا اينطوري نماند. به هر صورت بايد ميرفت يك جاي ديگر دنيا تا همه چيز را فراموش كند. سعي كرد توي راه جنگلي شروع كند به دويدن. كفشش را درآورد تا راحت باشد. زمين سرد را زير پايش احساس كرد. خيلي زودتر از آنچه كه حدس ميزد كف پايش از حس افتاد. زانو زد توي برف. شروع كرد به خنديدن. از اينكه به اين زودي آتش انتقامش سرد شده بود به خودش مي خنديد. حتي فكر جلوترش را كه ميكرد خيلي مطمئن نبود بعد اين بيست و چند سال چوب بري توي جنگلهاي روسيه، بتواند آدرس معشوقه ساده لوحش توي تهران را پيدا كند و يا اصلاً چند كلمه درست و حسابي آدرس بپرسد. باز هم خنديد، از اين خوشحال بود كه بدون نوشيدن توانسته اين همه خودش را سرگرم كند. لبهايش را با انگشت لمس كرد. خشك و دردناك شده بود و از زور قهقههاي كه ناگهان سرداده بود تركيده بود. سرما خونش را لخته كرده بود. خواست يك جوري حتي با داد زدن خيالش راحت شود كه زنده است ولي ترسيد باد صدايش را كج و كوله كند و اصل حرفش را عوض كند. خاموش شدن آتش هم مهم نبود. چنبره مه صبح گاهي آمده بود مثل يك توده مهربان ولي خاكستري، درست عين يك مادر بزرگ پير كه وافور به دست نسشته روبرويت و هي دود مي كشد از روي آتش كه انگار تمام مفاصل و استخوانهايش بخواهند ساكت شوند، روبرويش آرام گرفته بود. سرش را آرام روي برفها گذاشت كه چشمهايش را ببندد و آماده شنيدن حرفهاي مادر بزرگش باشد. از زير پلك مواظب بود. با آمدن روز دردهاي مادر بزرگ هم خوب ميشدند. آرام ميديد پير زن كه توي افق جاده لميده بود صورتش گل ميانداخت به چه بزرگي. تمام افق را گرفته بود. مرد به خودش نهيب دوباره اي زد و فقط يادش آمد انگار از مادر بزرگش يك لبخندي ديده بود. داشت بهش دلداري ميداد و ميگفت، به همان زبان مادريشان ميگفت كه كله پدر معشوق را سگ شاشيد. ديگر ناي خنده نداشت. با همان دهاني كه نصفش توي برف جاده جنگلي گير كرده بود. با خنده حرف مادر بزرگش را تاييد كرد. حتي سر هم تكان نداد. مادر بزرگ همه چيز را زود ميفهميد و انگار منتظر خنده او باشد با همين آخرين دود و دم صبحگاهي توي افق داشت محو ميشد.
احوالش را كه پرسيد با سرجواب گرفت. ديگر دوست نداشت يادش بياورند و حتي به اين بهانه حال و احوال كنند. حتي رزوهايي نشسته بود و به انواع احوال پرسيهايي كه براي شروع صحبت خوشايند بود فكر ميكرد. دست به سركردن آدمها از همه سخت تر شده بود برايش. انگار ميخواست جاي زخمهايش را برايش فوت كنند. ولي زود ميفهميد مه هيچ فايدهاي برايش ندارند. نك و نالههايي كه هر روز ميشنيد شده بودند يك سري موجود واقعي كه از گل و گردنش بالا ميرفتند. او هم بلافاصله تا كسي شروع ميكرد به صحبت شروع ميكرد به سر تكان دادن تا اجازه ندهد هيچ كدام از اين موجودات اشتباهي بروند توي گوشش. حتي وقتي با دوست دخترش بود، با اينكه سعي ميكرد ناراحتش نكند، ولي باز هم اين موجودات گوشش را قلقلك ميدادند. گاهي ميزد به سرش كه همان وسط حرفهايش فنجان قهوه را خالي كند توي گوشش تا اگر چيزي هم آن جا دارد كم كم جاگير ميشود، از بين برود. اين بار هم وسط حرفهاي او بود كه خواست گردن بچرخاند. ولي دست دخترك انگاركه بخواخد او را دمر كند محكم رفت روي گردنش. اين جور مواقع بايد شروع ميكرد به جر زني تا بتواند جوري مسير موجودات را مه الان راحت تر راه دست دخترك تا گوشش را گرفته بودندو مثل يك لشگر هزار سوار به تاخت ميآمدند را ميگرفتند. ولي جاده تازه تاسيس با اينكه باريك بود حسابي جاي تاخت وتاز خوبي شده بود. حركتي نداشت. موجودات هم خاطر جمع داشتند مسابقه ميدادند. هر بار كه دخترك خودش را لوس ميكرد،احساس ميكرد يكي دو دسته ازآن شيطانترها به تاخت بيشتري دارند ميدوند آن تو. حسابي عرق كرده بود. و سعي ميكرد توي چشمايش نگاه كند. ولي زود ميديد كه دستههاي شيطانترها زياد شدهاند و عن قريب كارش را يكسره ميكنند. نگاهش را ميدزديد و به لب و دهان دخترك ميدوخت. اين كار كمي سرعت آنها را كم ميكرد. حتي باعث ميشد دختر دستش را از روي گردنش بردارد. ولي اين هم دايمي نبود. چون ميخواست لاك ناخنش را نشانش دهد
: جيغ شده ؟
- نه! دوست دارم.
و با اين جواب دوباره موجودات را حس ميكرد كه به تاخت بيشتري حريم قلعه را شكسته بودند و با سر وصداي زيادشان سرود فتح ميخواندند. آن شب گوشش تا صبح درد ميكرد. ولي گرم شده بود. مخصوصاً وقتي شنيده بود كه براي هفته بعد خانوادهشان را دعوت كرده بودند.
طرف همش حساب ميكرد كه اگر با فلاني نبود حداقل شبي 30 تومان زده بود به جيب. گاهي از اين افكار خندهاش ميگرفت. بضي مواقع ميخواست ازاينكه جوانياش را داشت سر چيزهاي اينطوري تباه ميكرد ميخنديد. بايد ميگشت و بهانه بهتري براي زندگي پيدا ميكرد. خراب كردن خيلي برايش آسان بود ولي بازهم فكرش را كه ميكرد خود را مجبور ميديد به تاوان همه خرابيهاي احتمالي يك بار ديگر خيلي چيزهاي لوس را دوباره بسازد. سعي ميكرد خيلي سيستمي و منظم فكركند ولي مجبور بود اين افكار راكنار بگذارد. بارها شده بود كه همينطوري توي افكار خودش سوار ماشيني بشود و بعد كه حواسش برگشت با داد و بيداد طرف را مجاب كند كه اين كاره نيست. و به زور پياده شود. از فكر كردن به روزهايي كه نگاههاي مردم، حتي هم جنسهايش عين اين بود كه يك جنس بنجل را ورانداز ميكنند، حسابي سرگرم ميشد. مثل كودكي بود. همهي حس ترحمي هم كه دريافت ميكرد، گذشته بود. سعي ميكرد اينها را يادش بياورد، اما سخت بود. به خودش نهيب زد و دوباره شروع كرد به ور رفتن بازيپ كاپشن طرف، حتي هرچه كرد تا با حركت دستهاي او روي گل و گردنش گرم شود هم نتوانست. تمام صورتش با نسيمي ساده كه از پنجره ميآمد، منقبض شده بود. تلفن همراهش شروع كرد به خاموش و روشن اتاق. اين بهانه او را از بغل مرد بيرون كشيد.
تلفن را كه قطع كرد. احساس كرد براي خشكي گلويش بايد كمي آب بخورد.
مرد خيلي درهم و ناراحت راهنمايي اش كرد. احساس بدي نبود.هرچه بود از سعيد خوش اخلاقتر و آقاتر بود كه سر سرد شدن به آن سادگي درهم بشود و سيگارش را روشن كند. مرد هرچه كه ميخواست اشكالي نداشت، حداقل به او مظنون نبود. ليوان آب را كه سر كشيد، مثل اينكه بچه شده باشد، با ذوق و شوق دوباره توي اتاق تاريك دويد.
روزي كه رفتم و ديدم يه مرد لال اشتباهي كرده بود. انگار يه سري سيمان رو اشتباهي به آب داده بود. پدرم با اشارههاي شكسته و بسته داشت بهش ميفهموند كارش اشتباه بوده.
روزي كه دلم ميرفت براي شوري نايلون بيسكوييتهاي لاي درو پنجرههاي آلومينيومي تازه نصب شده. حتي روز اول كه رفتيم توي خونمون پدر با ماشين روي سبدنوي حمام رفت. ولي دوباره همون مدل رو خريديم. روزي كه پدر با داييها درب اتاق پذيرايي رو رنگ روغن زدند. روزي كه كتابخونه اومد. همون غول سفيد كه امروز قابل ترحم گوشهاي افتاده. روزي كه حوض بود. كنار حياط. تابستون. مادر مواظب و روي پلهها. من و خواهرم هم مشغول آب بازي. اون حوض هم شده يه باغچه فراموش شده و پر از چيزاي هرز. كاشيهاي حياط كه زيرشون پر بود از خاك نو و پدر رو ميكشوند به اينكه دونه دونه اونا رو در بياره و به باغچههاي ضد فوتبالم اضافه كنه. تاج خروس مخملي كه تنها حيوون خونگيي بود كه دوست داشتم روي سر مخمليش رو نوازش كنم. همون عكس چهارم دبستان با دوختههاي استثنايي مادر. دختر لوس همسايه كه اولين باربازي، پاك كن آكبندش رو از نايلون و درآوردم و خشونتش رو ديدم. كتابهاي كانون پرورش فكري، مجله نهال انقلاب، كيهان بچهها كه انگار عالمترين بچه دور وبرم يعني پسر عموم هم اونو تاييد كرده بود. آدم كوچولو بازي، اتاق اسباب بازي، عروسك خواهرم كه بابك بود ولي بيشتر شبيه باب، بور بود. آمدن خواهر هاي ديگه بعدها،كه اصلاً نفهميدم كي بزرگ شدند. وگاهي مثل فراموشي زدهها از توي عكسهاي موجود كه تنها مدرك مورد استدلال زندگي بودند، به يه چيزايي اعتراف ميكنم ولي انصافاً يادم نيست. شبهايي كه سينه تاريك آسمون با شهاب سنگي خط ميافتاد. شبهاي سر رفتن پيت نفت زير منبع. روزهاي اضطراب مدرسه و آمدن سرويس، تهديد هر روز مدرسه نرفتن من، بلوغ. كز، لرزان، هيجان گناه آلود و عجيب، توصيهها و دانش مشترك همسالان، برف آن سال كه توي ناحيه ما نادر بود بهانه عكاسي توي حياط. مرادي كرماني، هاكل بري و تام ساير. كتابخانه كانون پرورشي، محو شدن جنس مخالف از صحنه بازي بي آنكه به جايي بر بخورد. شهر قصه. سگهاي آخر شب كه از محلههاي دور آمده بودند. ترسشان از گربههاي زير شيرواني. كابوس داستانهاي علمي تخيلي كداك. نجوم. دانشمند. اطلاعات علمي. تاريخ تمدن ويل دورانت. شهيد مطهري. به من بگو چرا. مسابقه جلف هفته و پيشنهاد پياده سازي از روي نوار. قهر سعيد براي نوشتن مطلب علمي در مورد مگسها توي گروه علمي مدرسه راهنمايي. شبهاي بيهوده بلند احياء كمربند بازي و كتك خوردن پسرعموي قهرمانم بارها از بچههاي بزرگتر از خودش. بوي بارون. صداي بارون. سيگار مور. شكستن لامپ تير برق و پاره شدن صورتم به عنوان اولين تروماي روزگارم. راديوي 10 موج. راديوهاي بيگانه. باز هم بلوغ. اولين Shaving كه معلم زبان خجالتم داد. آزيتا كه جوراب نميپوشيد و خريد ميرفت. كلاس قرآن. عم جزء خواندن پسرعمو. سر صبح مثل قرص و شربت اجباري. مساحت مستطيل كه كسي بلد نبود. مقدمه انشاء. چانه زدن با معلم علوم سر فاصله ابرها تا زمين. ترانزيستور! بسيار ساده است. دوراهي بين نجوم والكترونيك. ياكوزا نوسترا. نمايشنامه اشعث. جلسههاي 21 بهمن. جايزه و تعطيلي مدرسه. آمدن به خانه از پنجره. نابودي چشمه و آب گير پشت خانه. امضاء عليه معلم جغرافي براي ضغف تدريس طول و عرض جغرافيايي. عينك دودي كه اگر ميشكست دود ميكرد. كيفهاي سنگين كه در راه برگشت تاب ميخوردند تا چند متري به هدف كمك كنند. خنديدن از تعريف ماده مخلوط كه از به هم آويختن دو يا چند ماده تشكيل ميشد. 90 كه به دو بخش پذير نبود جز از دور روي برگه دوستم. اولين تقلب قابيل. خودكار و نايلونهاي فتح و بيك كه به بخاري ميچسبيد. دود زدن چراغ گرد سوز. مزدك موشكباران شده كه خود نويس فشنگي داشت. تر و تميز بود. ولي لوس اون هم وقت تصحيح املاش. سرودن شعر. نوشتن داستان...
پ.ن : خوش بختي ازديد من خيلي وقته كه براي اينجا نيست. اين دنيا ظرفيتش رو نداره. وقتي اين ديوار خراب بشه. اميدم كه يه نوري از خوش بختي بهم بخوره. تصور همين وعده براي ادامه دادن كافيه. اين به معني ترك زندگي و زهد نيست. محكم ادامه دادن ازبيرون و سست شدن دروني حتي براي فولاد هم پيش ميآد. اگه در اوج حرارت جواني بزاريش توي آب سرد و ازش بخواي هيس! سرد بشه. حالا هرچي ميخواد باشه: سربازي، ازدواج دانشجويي، بلوغ اجتماعي زودرس از نوع مخصوص جهان سوم توي خودشون البته نه متوسط جهاني.
توي شهر مردهها اصلاً همدردي ديدين؟ كه يكي بگه دلم براي فلاني كباب شد چون مثلاٌ نصف صورتش نبود. يا حتي شاد بشن براي مرگ نزديكانشون. تا از تنهايي در بيان؟
اينكه يه ملت تحقير شده باشيم بهتربه ما انگيزه ميده تا بهترين ملت دنيا؟ مشكل اينه كه هميشه ميخوايم بازي رو باسرباز تموم كنيم.
از روزهاي حسرت خوردنم خندم ميگيره. روزهايي در حسرت عشقهاي زميني، كه وقتي جامعه مون داره بالغ ميشه ميفهمه كه توش هيچي نيست. از روزهاي هم جواري و علاقه، عين يه آدم عاقل دل كندم. مثل همون آدم ازديد خيلي بي وطن، كه داره با انسان بودنش حال ميكنه. شب كه ميشه نميگه كارد بخوره به اين شيكم يا يه وجب پايينتر كه يه روزي براي شير خوردن گاو ميخريد و حالا سير خوردنش رو توي دشت بي فرهنگيش 30 ساله كه جا گذاشته.
ولي بقيه داره، همين قدم زدنها وقتي آسمون كوره و خورشيد نداره هميشه به جاهاي خوب ختم نميشه. زياد ديديم و گفتم از اين. بذار همون شب كور باشه و اميد مرغ حق كه اومده و ما به جاي جغد شوم داريم بهش سنگ ميزنيم. هرچي شب كور باشه، اهل سراب نيست. زار كه بزني اخمش ميگيره، برق چشماش رو من كه تاب ندارم، تازه صداش رو بگو كه ديرتر مياد و از ته دلت شروع ميشه به بالا اومدن، بازم غافلگير ميشي. آره همه غافليم. پشتش دلش ميسوزه.آخ! چقدر تو خوبي كه اشكت هم زودتر ازما از اون بالا سر ريز ميشه. حتي شمع و چراغها رو خاموش ميكنه كه خلق الله خجالت نكشن و تو بيسوي چراغ كشي آسمون بزنن به چاك. ترس خشكيدشون هم كه حتي قاعده دو قطره سوز دل هم نيست كه توي هول و ولاي در رفتن از خيسي بارون گم بشه و روز كه شد دوباره نقاب زني و قداره كشي از نو، عين مفت باختن من كه سالهاست بازي از نو دارم روزم رو تقلب ميكنم و شبا دوباره فكر پاك كردنم. حرف آدم هميشه عاصي و خجالت زده نيست. باور كن دست جور نيست و الا همين الساعه مياومدم و بارم رو زمين ميگذاشتم. كوله بار خالي اين دوره رو، كه قاعده يك سيب زميني هم رگ و ريشه نداره. كوله بار فحش و فحشا رو كه في المجلس قبل از موعد پيش خريد كرديم، مبادا از كسي چيزي كمتر داشته باشيم و همه چيز رو... فقط گرگ و ميش صبح فاصله داره با تقليد و تقلب مون و الا شبش كه بيابان واستسقاست، روزش هم خلاصه الجنايات قرنهاي پيش از اينه. شك نكن كه تو هم عين خيليها كه اصلاً اين حرفها شون نيست، شيفته ي همون گرگ و ميش سر صبحند و فرصت براشون همون يك دم آخريه كه هر شب رو صورت كبود صبح جا ميمونه. دستاويز زندگيشون اين قطره باريكهاي شب نمه كه معلوم نيست پيشاب قلندر مست و خرابيه كه از ضعف طاقت به بارآورده يا دردي زاهديه كه به خاك افشونده. دست كم اينقدر آدم شرمنده و روي سياه هست براي طهارت كه وقتش نميشه بخت دلمه هاي آسموني به زمين برسه.
عين سوزن سوزنهاي خدا روي سقف آسمون قبولت دارم خدا كه حتي خواستي شب رو با اين همه، روز كني ولي نشد. بيشتر تلاش كن.
پ.ن: دوباره كار مارفوزه هاست. حتي براي تولد دوباره هم كه شده.
اينجا ته انشاي ماست. اينجا نه علم خوب است نه ثروت. تازه بعد از اين همه
فهميديم اينجا هيچ خبري نيست. مقصود همان هيچ است، مستقل از هر تفسيري. مكاني بي
عشق، خاكي بي نور.
نظرم اون بالا كسي اگه آب رو اين طوري تقسيم نكنه كه اين پايين اين همه
ميراب ميرغضب نداريم.
ديديد انواع تئوريهاي مديريتي كه در مورد بد خيم و خوش خيم بودن يك پديده بحث
ميكنند و مثل يك جراح سيستم را به اهورا
مزدا و اهريمن تقسيم ميكنند ؟ درست مثل پاك كردن مرغ (قطعاً براي خوردن )است كه
بد و خوب دارد و بايد سوا شود. اين جور ديدن دنيا فقط ذائقه ماست. منظورم فقط حل
نشدن در اين نگاه و فكر ساده سازي شده است.
قبل- اگه يه روز به پايان دوره رياست
جمهوري مونده باشه، فكر ميكنم كلي بادكنك هوا كنن تا بلكه يه كاري كرده باشن.
بارنگهاي مختلف از شعوب و قوميتهاي متفاوت، همه مهر ورز. ولي چشمم آب نميخوره كه
به جاي هليوم، از استيلن استفاده نكنن، هزينهي اقتصاديش مهم نيست.
بعد- چي شده كه ديگه كسي با من بميرم تو بميري خاطرخواه كسي نميشه؟ چه كاره كه
بوي آشنايي شده سرب و كتابهاي بي رنگ مدرسه به رنگيهاي امروز ترجيح نداره؟ من كه
ميدونم تابلوي پايان يه گوشه، ته خط داره خاك ميخوره ورنگ ميبازه.
بعدي - آدم اگه گياه هم باشه، از توي خاك دراومده. زير آفتاب فقط نوازش دست باد هم باشه كافيه. اشك و التماس آسمون ازش ميخواد كه بالاترين باشه. دوست داشتني.
الزاماً - بعضيها فضا زمان اطرافشون رو دچارخميدگي مي كنن. اين آدمها كه من هنوز به شكلي سنتي به بد و خوبشون علاقه مندم، خيلي نبايد ازشون اسم برد. چون واقعاً خيلي از موارد به خاطر توصيفات ناقص اون خميدگي فضا ازبين ميره. من كه قول ميدم اون دنيا فقط بشينم و خاطرات خوبم با اونها رو مرور كنم. فكر ميكنم براي بهترين تصوير لازمه خوب عمل كنم. ساده است. اگر واقعاً جفتك نزنم. يادمه از بچگي ياد گرفتم كه مدل آدمها قلب طلايي پشت ستاره حلبيه. منتهي يه عده از اين جلوتر رفتند و به همين خاصيت كلانتر، از دستش فرار ميكنند.
پ.ن : بازي
هوا: يكيه كه
هميشه بهم ميگه زياد به آسمون نگاه نكن. اصلاً نپرس از كي كبود شده. راهتو برو.
ولي شما هم اگه جاي من گاهي به آسمون نگاه ميكردين، اسير گنبد كبودش نميشدين؟
ابراي دور و نزديك وقتي تنهان، تازه بهتر كبوديش رو ميبينيد.
زمين:
جان شما تعارف نميكنم. هولم نكنيد. عيسي در اين موارد گفته كسي كه به تو ظلم ميكنه بذار به اون طرف هم بكنه. محمد(آقا) ولي گفته تو هم بهش ظلم بكن. براي همين هم ميگم:
متوسط
بودن خيلي خوبه. اون وسط گرم و نرمتره. يكي داره هولت ميده. يكي شايد دستت رو
گرفته ميبردت. نه تو جريان باد مخالفي نه از ترس گرگ در حال فرار. نمره عقليش هم
خوبه، براي اعتدال و استفاده از گردن ديگري براي تعهدات. حتي اگر عضو كميته
طرفداران آلودگي هواي تهران باشي. بخواب دوست خوبم. متوسط باش. حتي اگه نور فانوس
دريايي هي بياد و بره و تو رو بدخواب كنه.
وقتي ما تازه توي سلام و عليك قضيه هستيم، اين قدر دنبال پيشينه تاريخي بودنمون غير منطقي نيست؟ خيلي از اساتيد هنري رو ديدم كه استاد دود و نعشگي هستند. گاهي سوال ميكنم اينها ميخوان جمعي رو نجات بدن؟
خيلي ازاين دختراي نقاش فقط درست لباس پوشيدن و آرايش كردن رو ياد ميگرن. انصافاً خيليها هم بيشتر از اين سطح هستند: معشوقههاي قويتر.
پ.ن : اين آبجي رنگينك خيلي هنرمنده. از هر هفت انگشتش هنر ميريزه – سه تا رو بريده چون با اين فضاي اسطورهاي راحت تره- خانم، جسارتاً اصالتاً خونتون كجاست؟
من توي
خيلي موقعها كه دروغه،گاهي گداري فكرميكنم، محمد رضا نعمت زاده باشم كه دفتر
مشقش پيش يه دوست جا مونده راهش ميدونم دوره، ولي دعا ميكنم زياد براش سخت
نباشه. حتي ديگه توي خونه نشستم. پيش قدم شدم بلكه سختي راهش كمتر بشه. خدايا بهش سخت
نگير. دوست من اين همه دل شير داره، بايد برات
عزيز باشه. خواهش ميكنم اونو از چرخه عادي بقا خارج كني. براش مشكله كه از
شيب كوه پايين بياد. اينجا كه ما زندگي ميكنيم.هميشه امتحان داريم.
به روزگار ما آدمها خيلي توي كار هم موش ميدوانند. نه اين حواشي را ولش كن. اين روزها موشها و آدمها خيلي شبيه هم شدهاند. زندگيشان فقط خوردن و سير نشدن و جويدن شده است. تا چشم كار ميكند در حال جويدن هستند. از تله موش هم بي خبرند. راه رفت و آمدهاشان هم ترجيح ميدهند با هم تداخلي نداشته باشد. اين طوري بهتر طعمه پيدا ميكنند. طعمههايي براي جويدن صرف تا دندانهايشان بيشتر رشد نكند و مزاحم سلامتيشان نباشد.اگر خيلي معقول شدند، پنير ميخورند،خدا را شكر، تا چشم كار ميكند.
شبها و روزها منتظر و آماده قطارهاست. آدميان خسته به
اميد خانههاشان عبور ميكنند و ميروند به جبر تاريخ. اما او آماده است كه جهت
بدهد به اينها كه گفتم. سوزنبان راهنماي دايمي ايشان است. سوزنبان تنهاست ولي راضي
از وظيفهاش هميشه ادامه ميدهد و زنده ميماند. در سكوت كارميكند. سوزنبان است
كه فقط حق عوض كردن مسيرها را دارد. اوست كه به مسافران اميد ميدهد بعد از اينكه
اخطار داد، ممكن است مشكل باعث از بين رفتنشان شود. هيچ اهورايي نيست و ادعايي
هم در اين موارد ندارد. گاهي به آسمان
نگاه ميكند و نقداً دلگير ميشود ولي زود از خاطرش ميرود. خيلي به خردمندي و بي
درايتي واقف نيست. شايد مرجع خوبي براي اينها پيدا نكرده. خندهدار است ولي هنوز
با اين سن و سال در حال جستجوست. بايدهاي زيادي دور و برش است كه نتوانسته بهشان
حتي سري تكان دهد. هيچ لج باز و عنادورز نيست. اما پيوسته در راه اين آداب ميماند.
احساس ميكند گلويش درد ميگيرد و مثل بچههاي دبستاني كه سرما خوردگي گلويشان را
مسدود كرده و نميتوانند يك آسپرين ساده را با آب پايين بدهند، نفس گير ميشود.
اين مواقع واقعاً از دست اين كارهايش خسته و سير ميشود.
شايد با خودتان فكر كنيد چرا اصلاً هيچ اتفاقي را از اطرافش به ذهن نميآورد. خوب خودش اين طوري ديده كه سالهاست در اطرافش هيچ اتفاقي نيفتاده است. اما اخيراً خيلي منتظر وقوع يك اتفاق است. زياد شده كه دعا كند خوب باشد.
نسلي كه بزرگترين تفريحش رونويسي روي ارزشهايش است،
تفريح نه، فرافكني و فراموشي موقت درد. درد نبودن، نخواستن و سر به برف بردن. پسر
وسط افسانههاي آدما گم شدم. ايراني گري، دين گريزي، دين بهي، روشنفكري، شعر، شلغم و شطحيات هزاربار تكرار، نه فقط فردا
بعد از ظهر. سرما پس از گرما، سيري وگرسنگي. غم نان، غمباد عيان، روساي ماشين
امضاء، تحولات، تملكلات، مقبرهها، تاريخ بافي مثل قاقالي لي بزرگان، رتق و فتق امور مثل جراحي اقتصادي. تب يونجه مثل هماني كه فقط دو روز پالانش روي
دوشش نيست وگرنه همان است كه از ابتدا مينمود. براي همين سرما زده شده و تب.
اون اول صف يكي يه خبطي كرده، حالا هرچي بگي صف به
هم، كسي قبول نميكنه!
الف)سريالهاي تلويزيوني بهم نهيب ميدن كه ميشه شرعي
رفتار كرد ولي اخلاقي نبود. خوبه! اينطوري به نظر بعضي از اين حرفا درسته:
1. در حضور پايه هاي شرعي، مباني اخلاقي گذاشتن روي بحث
محتويات آموزشي، تفريحي، تاريخ معاصري تلويزيون، به حق نيست. ولي نكته غم انگيز رفتن به سمت شرع كهنه تر از
اخلاقيات روزمره و قابل استفاده است. شاهد اين مدعا مثل سپري شدن روز و شب واضح است.
2. درصورت مشكل ميشه مرزها و يا تعاريف اخلاقي رو عوض
كرد، جوري كه همه توش جا بشن. والا نوح هم دم آخري همه رو سوار كرد. حالا شما
ميخواي سوار نشو. ديگه دوره برچسبهاي التقاطي زدن به افراد گذشته، به همين دليل
ميشه همه چي با هم و ميشه خيلي راحت
استراتژي بيننده خنثي، اجرا بشه.
ب) موضوع فوق مشت ازخروار سينما، ادبيات و حتي مديريت
اجرايي در سطوح نه چندان پايين است.
ج) دشمن مديريت تغييرات، تغييرات صوري است. از فرهنگ
سازي گرفته تا جراحي اقتصادي، همه پشت شيشههاي ضخيم اتفاق ميافته.خيلي هنر كنيم
ميتونيم از بيرون نگاهي داشته باشيم و دعا كنيم.
د) تقريباً هر آدمي كه توي علوم انساني و اينجا پروژه
اجرايي انجام ميده خودش اذعان ميكنه، خيلي با كيفيت مطلوب فاصله داره. فقط كلي
گوييهاي اهل فن رو ميشه از يه جا تصحيح كرد. حدس ميزنم متولي وجود نداره. كيفيت
خروجيهاي دانشگاه خيلي پايينه و با توجه به اين قاعده كلي آموزش دانشگاهي توي
ايران كه كيفيت فرد فرد خروجيها در
مقايسه با ورودشان پايينتره، توي علوم انساني اين قاعده پر تاثيرتره. حالا
دوستان به حق يا ناحق و يك طرفه دم از ديد
فانتزي و مهجوريت مي زنن.
مشكل اينه كه يه سري آدم توليد شده توي اين زمينه كه نميخواد كارش رو درست انجام بده و يا غوضش كنه. كي اين آوار ميريزه خدا ميدونه!
پ.ن:
اين همه فاميليتهاي بي هدف و مضر، فقط بيايند دور هم وقت و
منابع ديگري را اتلاف كنند. توي زندگي افراد سرك بكشند و حسادتها و كم و كاستيهاي
خود را اصلاح نمايند. براي همين هم به روز ناسلامتي طرف را كادو پيچ نامهربانيهاي
گرگ در لباس برهگي خود ميكنند. امام
علي(ع) گفته كه از مشورت با حسود، ترسو و نميدانم چي، بپرهيز. دوستان هم
متاسفانه نميتوانند به همين سادگي خوب
باشند. به راحتي تحت تاثير جبر زمانه ميروند.
بي نيازي از خلق خيلي خوب است.
وقتي هيچ بادي نميوزد و همه جا آرام است، وقت شناسايي فراميرسد. وقتي كه تو شايد آنرا آرامش قبل از طوفان بداني ولي ديگري پيروزي را از دل سكوت استفاده مينمايد.