يکي از نکات مهمي که از استاد قاضي طباطبايي آموختم اين بود که فرق آدمهاي حرفهاي(آنها که آن سمت ديوارند) با بقيه دانستن نکات ريز است، اين پيدا کردن مصداقها خيلي به حرفهاي شدن کمک ميکند. گاهي افراد فقط با رفتن در عمق ميخواهند به خودشان و احياناً ديگران توان لازم براي عميق شدن را نشان بدهند(نکته اين نبود) . تهمت غير حرفهاي فکر کردن گاهي به هر قشري که نگاه ميکنم به راحتي وارده. مثلاً مشاوران مديريت مخصوصاً صنايع خواندهها خيلي ابزار محور عمل مي کنند و از اصل ماجرا غافل ميمانند. همين طور است براي آنهايي که احياناً هنر خواندهاند و دستي بر اين آتش دارند. خيلي که وضعيت موجود راببيني دستت ميآيد که کساني از رشتههاي متفرقه ميروند يک چيزي در هنر و در سطح کارشناسي ارشد ميخوانند که لزوماً از الفباي عملي و تکنيکي قضيه فاصله زيادي دارند و به تعبيري بيابزار و خيلي عاميانه پاجاي بزرگان ميگذارند. آنهايي هم که اصالتاً هنري بزرگ شدهاند(کارشناسيشان را دود چراغ خوردهاند) و به نوعي خود را ميراثدار ميدانند. خيلي بجنبند و فاصله خود را با اين قشر که اين روزها دارند عظيم ميشوند زياد کنند، دنياي خود و ايشان را با چند تا فاکتور ساده و نميگويم غلط جدا ميکنند. يکي مربوط به دغدغههايشان در مورد تاليف و تعلق به اين صنف است و اينقدر بديهي بهنظر ميرسد که حداقل براي بنده جاي حرف ندارد. ديگر اينکه ممکن است دسته تازه وارد را متهم کنند که فقط دکوراتيو کار ميکنند و محتوي واقعي و سبک مورد ادعايشان را در حد قابل قبول ندارند. نميدانم. حرف ايشان تا حدودي درست است. ولي آيا واقعاً چيزي به نام رسالت هنري هنوز اين روزها وجود دارد؟ جواب بديهي را ميگذارم و به سراغ حوزههاي ديگر ميروم. در خيلي از مسايل ما به خاطر اينکه به نظر بنده ادب علمي نداريم و اصلاً تابع بيسبکي و هرج و مرج ذاتي محتوا شدهايم، به راحتي اين خطوط را خيلي پر رنگ ايجاد ميکنيم. مثلاً همين عده که فيگور زشتشان پرواضح ايشان را ازجامعه مخاطب واقعيشان، همانها که به توليدات فکريايشان نياز دارند، را نگاه ميکنم، دقيقاً در خيلي از موارد زايش هنري را که اغلب در اين سطوح از درون نظم فکري و رفتاري برميخيزد، در شبنشينيهاي سوت و کور پر زرق و برق يا استاد خداييهاي بت پرستانهشان، جستجو ميکنند. حاضر نيستند اعتراف کنندکه اساتيد برجستهشان، واقعاً به تعبيري دچار نظم فکري بالايي هستند و اين را درکل رفتار و زندگيشان تسري دادهاند. من کمتر آدم هنريي در سطح نوآموز ميشناسم که براي شروع هر کاري بتواند خيلي واضح و منطقي بگويد روش انجام کار براي او چيست. ممکن است خيلي سعي کند که به زور خود را در يک نحله فکري خاص ببيند. ولي خيلي که از آن زمان ميگذرد يادش ميآيد با اين انتخاب سبک و گويش، فقط خودش را دست بهسر کرده و اگر خيلي طرفدار هم داشته باشد، عوامفريبي نمودهاست. اين بيصدايي و هرج و مرج امروزي که از هنريها مثال زدم، در همه امور هست. اما از آن رو که اينها آزاد انديش ترين آدمها بايد باشند، برايم اين سوال پيش ميآيد که واقعاً چقدر انديشيده تا چه رسد به اينکه آزاد باشد.
موئلف شدن خيلي سخت است و خيلي فرق نميکند تهران، توي مرکز فتنه باشي يا توي دهکورهاي که متولد شدي مشغول باشي.
