تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
شنبه بیست و هشتم دی 1387
حکايت ما و وزارت بهداشت ...  

تو اي مرد جوان استخواني

جناب مستطاب لنكراني

چرا عاقل پشيمان گشته از كار

مواجب قطع شد در پيش و پس كار

نه هر كو داستان رفته باطل

گرفته ره پدافند غير عامل

درين دشت ويروس و پر باكتري

نمودند ياران بي ادعا، دكتري

يكي تيغ بر مغز و ديگر بر‍ استخوان

چو ديگر دل و كار ديگر درون دهان

گروهي به بيني نمودند روي

بسي هم به چين وشكن كار جوي

چو جمعي پي مشتري بي ذغال

به کار دغل گشته با روبهان باز کار

نمودند اين خلق را مشتري

براي همين، ساليان بستري

ادامه دارد...

پ.ن :‌

شب يلداي پارسال،‌ که نمي‌دونم چرا زود آمده بود. به هر حال گرفتار سه نقطه هستيم هنوز.

قربونت برم آقا که با اين وضع نفت و نتيجه‌اش پروژه‌ها، خودت داري يه جوري درستش ميکني. آقا من که ميدونم با اينايي. پس منم بي درد سر به اينا راي ميدم. تا اوضاع همين طوري گل و بلبل پيش بره.

شنبه بیست و یکم دی 1387
آشپز هميشه دوبار نمک مي زند ...  

عزل عزا :‌كي هست كه هميشه من ايراني، شيعه يا جهان سومي يا هر طوري شما فرض كنيد رو تنبيه ميكنه. براي همين هم من هر سال به شكل كاملاً تيمي و از جون و دل خودم پيش قدم ميشم و حساب و كتاب مي‌كنم كه گريه و توبه كنم از كارم، حالا اگه شد در شكل عزاداري باشه كه ديگه  نور علي النور ميشه.

ادامه :‌ اين قابليت فراموشي به خيلي چيزها كمك ميكنه و  از مشخصه هاي هوش طبيعي بشر مايه مباهاته. ولي با اين همه براي من هميشه اين سوال هست :

آيا اين يکي از باگهاي روح ماست که به سمت بيماري و نارحتي تمايل داريم يا حداقل به بيماران و افراد ناراحت ؟ ومهمتر از همه اين ارتباط بين فراموشي و فرافکني و ياد آوري ماجرا به شکل همدرديه. قطعاً جوابهاي تئوري به دردم نخورده. اين لغزشهاي زباني و خوابها هميشه من غول را لو داده است.

پ.ن.1 : راستي امکان جديد بلاگفا براي تبادل سابقه خيلي خوبه. خوشحال ميشم فايل دوستان رو هم داشته باشم.

پ.ن.2 : يکي خيط ميکاره، يکي ميگه اشکالي نداره. يکي ديگه متاسف ميشه!

حال ميکنم با تويي که زبان به بيخيالي باز کردي و دلت آشوبه. سليمان من باش تا زمان شکست طبيعت برسد.

دوشنبه شانزدهم دی 1387
راديكال دو ...  

احسان اردستاني هم از پروژه‌هايمان رفت. اين علامت بدي ميتونه باشه. شده‌ام عين اين پير دخترها كه مواظب همكارهاي پروژه‌اي هستم. اين ذينفعان كجا هستند نمي‌دانم.

سه شنبه دهم دی 1387
سلام غولكم ...  

تو هر بار كه زمستون ميشه دوباره يادت مياد كه بر خلاف اونهاي ديگه بايد بيدار ميشدي. منتظرت نبودم. كاش كاش ميزدم امسال از زير برف پارسال بيدار نشده باشي و برات مراسم تدفين مي‌گرفتم. اين شب ژانويه كه دارم توي سرما راه مي‌رم هرآن ميـترسم كه دوباره راه بيفتي، دور همه شهر كه مرا سياه زنگي كني. بروي داريه و دنبك بزني و بزك كني كه من غول فلانيم بياييد و ببينيد. ايني كه داريد ميبينيد همچين چيزيه. غولكم با اينكه قاعده بردار نيستي و حتي برعكس توي سياه سرماي زمستون هر وقت كه من تنها ميشم بيدار ميشي، ازت خواهش ميكنم كه بري بدون دوختن دهن شيطون فقط بري. از من بري بيرون و براي هميشه آزاد بشي. نشه ديگه بياي بشيني سر دوشم. بگي پاشو بريم يه كم با آدميزاد ور بريم. سر به سرش بذاريم. بهش حالي كنيم چقدر چپقش با يه بادچاق ميشه و يه كم كه زياد بشه ميشه غم باد. بگيم كه ترب باغچه از اون بيشتر ريشه داره. بگيم كه همش آبه. حتي با اينكه  فرار ميكنه از اينكه مغزش هم خشك باشه. همش توي آبه. بوق بزنيم كه هي برو تو بغل يكي تا آب مغزت گرم بمونه و يخ نزنه. بيچاره خيلي ميترسه از اينكه خشك مغز باشه.

                امضاء جن بو داده

پ.ن: حديث روشن:  شبي كه سراغ فرشته‌ها نري، شيطان مياد به سراغت و قرار شبهاي بعدي رو هم باهات ميزاره. 

پ.ن.ا‍ِ حديث روشن:

  1. من فقط يك فرشته لازم دارم.
  2. آخرين باري كه گريه كردم خيلي معلوم نبود. مردها اصولاً‌ خيلي چيزي نميمالن كه چيزي از اون بدتر روي صورتشون قاطي بشه. مثل فيل آروم گريه ميكنند و اصلاً از اون ارتفاع كسي چيزي نميبينه. گريه‌هاشون هم براي فرشته‌ها خنده‌داره، چون به طور طبيعي فرشته‌‌ها بال دارن و  فيلها فقط اميد دارن به پرواز. اختلافي هم كه بين اين دو موجود در حال حاضر وجود داره ناشي از اختلاف وزنشونه و به اين سادگي با رژيمهاي پويا كاشاني يا رژيمهاي اخلاقي مشابه، قابل جبران نيست.

سه شنبه دهم دی 1387
زنده به دين تو شدم ...  

ميدانم. براي اين روزهاي تلخ هم دل تنگ خواهم شد. خداوند آدم را احمق آفريد. همين طوري الكي از بين اين همه جا عاشق  زمين و كبودي آسمان آبي شد. از بين اين همه مزه فقط شيرين شد. هرچه قرار شد يادش باشد براي ماندن زير چتر زندگي. حالا همه اين قواعد الكي به كنار. داستان احمق شدن بيشتر هر نسل و هر بار ديگر از كجا قرار شد باشد؟ از كجا معلوم با اين اوصاف آخر ماجرا به عقلانيت كلي آدم بكشد؟ روي چه حسابي بايد دست روي دست گذاشت و همينطور آدميزاد بود تا بالاخره گندش در بيايد كه خدا بيا و ببين اين هم از اشرف مخلوقات. بيا استعفا بدهيم. اصلاً اگر قبول نكرد يك شب دقيقاً سر يك ساعت معلوم در برويم. بيا مثل بچه آدم قول بده كه خيال خود را از آدم بودن خلاص كنيم.

باز از اين روزها وشبهاي غريب. اين آدمهاي توي كوچه و خيابان را كه نگاه مي كني دارند حسابي فرار مي كنند. خيلي برايشام فرقي ندارد كه براي مظلوميت حسين گريه كنند يا مظلوميتها و سختيهايي كه از بچگي تا به حال داشته‌اند. براي آن روزهايي كه سرد بوده و كفش درست و حسابي پايشان نبوده تا امروز كه مادر بچه‌ها فقط با يك نگاهش از بي لباسي بچه‌ها دلشان را كباب كرده. باور كن از ريش و سبيلشان جلوي آينه خجالت مي‌كشند.

  1. آهاي خانم جان حواست هست كه داري با مرد خانواده صحبت مي‌كني ؟ درست است كه  دوره قبيله و اين بازيها سر شده ولي جدي به جاي او اگر بودي باور كن تا كمر توي بيچارگي و چه كنم فرو مي‌رفتي. همه را يك كرباس ديدن مال آنهايي است كه سليقه ندارند. درست جلوي پايشان راهم حتي نمي توانند ببينند. بالاو پايين اين روزها همه چيز  سالم است. براي چي هي اين طرف و آن طرف ميروي و مدلهاي مختلف زندگي را زير و رو مي‌كني تويي كه مي داني از كارت فقط مي‌خواهي اسناد و مدارك جمع كني عليه زندگي. دست انداختي خودت را عين يك مارماهي كه نه ماهي است نه مار. معلوم  نيست اين جور زندگيها كه سخت داري كپيشان ميكني به درد چه كارت مي‌خورت.
  2. آي آقا حواست هست اين جنسي كه ارزان يا گران، به هرشكل خريدي و آوردي خانه ات خيلي جاهايش عكس جام دارد. نه اينكه به درد جام زدن و عياشي  بخورد. نه! اصل قصه دارد مي‌گويد شكستني است. خيلي جاهايش تاكيد بيشتري دارد. خودت بايد مواظب اموالت باشي و بيخودي آنرا دست ديگران ندهي و يا نخواهي كه خيلي از بارهاي زندگي‌ات را روي اين موجودات شكننده قرار دهي. اي آقا،‌ از  هر دست بدهي از همان دست ميگيري. هي بگو جنس خوب كجا بود. خودت چه تحفه‌اي داري برادر؟ هي بيا بگو مرد مي‌خواهد فلان قباحت را انجام دهد(عمل شنيع نكاح) بابا مرد بودن كه اولين غريزه آدميست. اين روزها تازه مد شده به جاي اين حرفها . . . خيلي با حيا شده ايم براي اين جرو  بحثهاتقريباً همه‌اش را ميدانيم.
  3. فرق آدم و حيوان فكر نكنم خيلي به متكلم بودن و اين حرفها باشد. بيشتر به اين است كه آدم اميد دارد و با همان به تنهايي حتي بي اكسيژن هم زنده مي ماند.
  4. باز اين سر سزايش سكوت است و غفلت. باز اين آدم بي هوا رفته جايي تا به سبيلش دستي بكشد و بگويد خيلي مرد شده است. نگو تا فلان جايش سوخته كه درس نمي گيرد از خطاها. باور كن اين خطاهاي انباشته. حال و احوال خودت رو پرسيدي؟ ديدي چطوري روزها وشبات طي شد؟ ديدي چطوري ميشه خودت رو كنترل نكني
سه شنبه دهم دی 1387
مثل همه باباي خوبي باش ...  

حميد زودتر از همه مي‌رسيد. هركاري مي كرد باورش نشده بود نمي‌تواند از زير كار در برود. جلوي آينه مي‌ايستاد و با خودش قول و قرار مي كرد كه از اين به بعد كمي تنبلي كند و براي خودش صبح از مسير  ديگري برود تا بهش خوش بگذرد. از همه مهتر كسي آن ديد را  نسبت به كارهايش نمي‌داشت. خيلي شده بود كه منشي فس فسوي اداره با چشم نازك كردن و كلي ادا بهش گفته بود  نا سلامتي معاون مدير كل است و مي‌تواند ديرتر بياد و يا حتي فقط چند دقيقه مانده به اولين جلسه صبحگاهي برسد سر كار. خيلي وقتها فكر مي‌كرد كه منشي از سر دوستي و صداقتش اين حرفها را ميزند. ولي از اين مطمئن بود كه دخترك بيشتر براي اينكه تنبلي كند و ديرتر بيايد، اين اداهاي خواهرانه را درمي‌آورد. به هر صورت فقط اين نبود. همه حتي زنش هم اين حرف را مي‌زدند. هر كدام به نوعي گرفتار توهم خير خواهي و مصلحت بيني شده بودند. هيچ كدامشان نميـتوانستند درستكاري اين همه سال او را بفهمند. فقط گاهي زنش بود. آن هم براي پز دادن جلوي برادرهايش صداقت كاري‌اش را بزرگ نمايي مي‌كرد. در اين مواقع وقتي ياد او مي‌افتاد خنده‌اش ميگرفت. زنش مثل اردكهايي كه با افتخار روي آب مي‌روند،‌ و خيس نمي‌شوند. دم تكان مي‌داد و با حرارت خاصي از تعريف و تمجيدها، رد كردن رشوه دهنده‌هايي كه بارها خودش تعريف كرده بودو حتي آنها را چند باري توي ماشينهاي گرانقيمتشان نشانش داده بود،‌ حرف زده بود. يادش بود كه حتي گاهي به او يادآور شده بود كه مسايل كاري‌اش را خوب يا بد، افتخارآميز يا خفت آور براي برادرهايش تعريف نكند. چون برادرهايش با خيلي از اين آدمهاي مرفه و بي‌درد ارتباط نزديك دارند و ممكن است بخواهند از طريق ايشان امتياز به دست بياورند. ولي زنش اشك ريخته بود و او را بي احساس خوانده بود. ولي همان شب غرور را كنار گذاشته و آمده بود دست و پايش را زير لحاف گرم كند كه بدون مقدمه او را بوسيده و گفته بود  بهش افتخار مي‌كند. او هم يادش آمد كه توي اين جور مواقع خيلي حواسش نبوده و داشته افراد پيشنهاد دهنده را مرور مي كرده است. حتي يادش آمد كه جمع مبالغي كه بهش پيشنهاد داده بودند براي خريد يك ويلاي كنار دريا توي آن روزگار خيلي خوب بود. گاهي هيچ تفاوتي بين غلت زدن توي تخت خواب و يانشستن پشت فرمان ماشينش نمي‌ديد. بچه‌ها توصيه كرده بودند كه با اين وضع هوش و حواس پشت فرمان ننشيند. نديده گرفته بود. يكي دوبارهم تصادف كرده بود. دفعه آخر زده بود پير زن بيحواسي را درب و داغان كرده بود. شايد فكرش هم خنده‌دار بود. ولي اين بار چندمين باري بود كه بعد از اينكه كلي توي صف ايستاده بود،‌ هرچي زور مي‌زد يادش نمي‌آمد چرا توي صف ايستاده. فقط يك نگاهي به پسر تر و فرزي كه روي جعبه شيرها جابجا مي‌شد كرد و  در جوابش خيلي  معطل نماند.به خانه كه رسيد مثل هر روز خيلي با دقت نانها را قيچي كرد و در حالي كه داشت تكه‌هاي نان را گرم ميكرد، يادش آمد كه چهار شنبه است. براي خودش فكر ميكرد كه اين روزها هميشه براي كاركنانش عزيز بوده است. با يك پوزخند برگشت طرف اتاق خواب و آرام توي رختخواب خزيد. از اينكه حداقل يك روز را مي‌توانست بدون دردسر به اين ماجراها خاتمه دهد، خوشحال بود. باورش نميشد به همين راحتي بتواند مريض و سرما خورده توي خانه بخوابد.

سه شنبه دهم دی 1387
تمام تله هاي زميني، ماده هستند ...  

اين شيشه ها هرروز ضخيم تر ميشوند و آدميان آن سويشان درحسرتي از من دور. تافته جدابافته نيستم. قاصدكي نازك تنم كه بيرون توي سرما هي ميزند به شيشه و داد مي‌زند ولي كم جان. جان ضعيفش را توي بالهايش جمع كرده و به كارش ادامه مي‌دهد با اينكه مي‌داند،‌ فقط باد است كه او را درآغوش مي‌كشد و به ناكجا خواهد برد.

پ.ن: موجودي كه پاهايش را براي هيچ كس بازنكرده، هنوز كامل نيست.

راستش يه حرفي هست كه ميگه قلب آدمها مثل پرنده‌هاي وحشيه. اونها به كساني كه تربيتشون ميكنن علاقه مند ميشن. نميدونم شما يه پرنده وحشي رو چرا تربيت ميكنيد و علاقه چه ربطي به خرمن موهاي شازده كوچواو داره. هرچي كه هست از چشم ماست: ديدن،‌ اشك ريختن و كينه توختن.

سه شنبه دهم دی 1387
سفيد مثل چوب،‌ بلند مثل زندگي ...  

سياه و سفيد صبح بود كه مثل دوتا دوست كه الكي همديگر را سالهاست، نگه داشتند، مرد هيزم مي‌ريخت توي آتش و آتش هم با زبان درازي و شادشادكردنش جوابش را مثل يك فاحشه حراف ميداد. دستهاي گرمش را روي صورت مرد ميكشيد و آرام از همان ميان ميكشيد بالا در گوشش و مي‌گفت كه : ببين زندگيت رو خراب كرد. بايد انتقام بگيري. بايد بري و  . . . ميان حرفهايش هر ميكشيد و ميگفت كه بايد برود و همه چيز را تمام كند. مرد هر چه بيشتر دست به دست آتش ميداد بيشتر مي سوخت و گاهي مجبور ميشد دستش را عقب بكشد. حتي يكبار كه احساس كرد گلويش خشك شده دست كرد و مشت برف پري را توي دهنش فشار داد. حس كرد ديگر دندانهايش به هم فشرده نميشوند. به جاي اينكه راحت شده باشد بيشتر حس مي‌كرد خرفت شده و كم كم بايد روزهاي باقيمانده زندگيش را به فراموش كردن ماجراهايي كه برايش پيش آمده بود كند. از اين فكر يكه‌اي خورد. بلند شد و بي معطلي از كنار آتش حركت كرد تا بلكه كاري صورت بدهد. آتش مثل يك عجوزه حسود افتاده بود روي چشمانش و برق انقام را بيشتر روشن مي‌كرد. خيلي تلاش مي‌كرد تا اينطوري نماند. به هر صورت بايد مي‌رفت يك جاي ديگر دنيا تا همه چيز را فراموش كند. سعي كرد توي راه جنگلي شروع كند به دويدن. كفشش را درآورد تا راحت باشد. زمين سرد را زير پايش احساس كرد. خيلي زودتر از آنچه كه حدس ميزد كف پايش از حس افتاد. زانو زد توي برف. شروع كرد به خنديدن. از اينكه به اين زودي آتش انتقامش سرد شده بود به خودش مي خنديد. حتي فكر جلوترش را كه مي‌كرد خيلي مطمئن نبود بعد اين بيست و چند سال چوب بري توي جنگلهاي روسيه، بتواند آدرس معشوقه ساده لوحش توي تهران را پيدا كند و يا اصلاً‌ چند كلمه درست و حسابي آدرس بپرسد. باز هم خنديد، از اين خوشحال بود كه بدون نوشيدن توانسته اين همه خودش را سرگرم كند. لبهايش را با انگشت لمس كرد. خشك و دردناك شده بود و از زور قهقهه‌اي كه ناگهان سرداده بود تركيده بود. سرما خونش را لخته كرده بود. خواست يك جوري حتي با داد زدن خيالش راحت شود كه زنده است ولي ترسيد باد صدايش را كج و كوله كند و اصل حرفش را عوض كند. خاموش شدن آتش هم مهم نبود. چنبره مه صبح گاهي آمده بود مثل يك توده مهربان ولي خاكستري، درست عين يك مادر بزرگ پير كه وافور به دست نسشته روبرويت و هي دود مي كشد از روي آتش كه انگار تمام مفاصل و استخوانهايش بخواهند ساكت شوند،‌ روبرويش آرام گرفته بود. سرش را آرام روي برفها گذاشت كه چشمهايش را ببندد و آماده شنيدن حرفهاي مادر بزرگش باشد. از زير پلك مواظب بود. با آمدن روز دردهاي مادر بزرگ هم خوب مي‌شدند. آرام مي‌ديد پير زن كه توي افق جاده لميده بود صورتش گل مي‌انداخت به چه بزرگي. تمام افق را گرفته بود.  مرد به خودش نهيب دوباره اي زد و فقط يادش آمد انگار از مادر بزرگش يك لبخندي ديده بود. داشت بهش دلداري مي‌داد و مي‌گفت، به همان زبان مادريشان ميگفت كه كله پدر معشوق را سگ شاشيد. ديگر ناي خنده نداشت. با همان دهاني كه نصفش توي برف جاده جنگلي گير كرده بود. با خنده حرف مادر بزرگش را تاييد كرد. حتي سر هم تكان نداد. مادر بزرگ همه چيز را زود مي‌فهميد و انگار منتظر خنده او باشد با همين آخرين دود و دم صبحگاهي توي افق داشت محو مي‌شد.

سه شنبه دهم دی 1387
بينندگان و شنوندگان ...  

احوالش را كه پرسيد با سرجواب گرفت. ديگر دوست نداشت يادش بياورند و حتي به اين بهانه حال و احوال كنند. حتي رزوهايي نشسته بود و به انواع احوال پرسيهايي كه براي شروع صحبت خوشايند بود فكر مي‌كرد. دست به سركردن آدمها از همه سخت تر شده بود برايش. انگار مي‌خواست جاي زخمهايش را برايش فوت كنند. ولي زود مي‌فهميد مه هيچ فايده‌اي برايش ندارند. نك و ناله‌ها‌يي كه هر روز مي‌شنيد شده بودند يك سري موجود واقعي كه از گل و گردنش بالا مي‌رفتند. او هم بلافاصله تا كسي شروع مي‌كرد به صحبت شروع مي‌كرد به سر تكان دادن تا اجازه ندهد هيچ كدام از اين موجودات اشتباهي بروند توي گوشش. حتي وقتي با دوست دخترش بود، با اينكه سعي ميكرد ناراحتش نكند، ولي باز هم اين موجودات گوشش را قلقلك مي‌دادند. گاهي ميزد به سرش كه همان وسط حرفهايش فنجان قهوه را خالي كند توي گوشش تا اگر چيزي هم آن جا دارد كم كم جاگير مي‌شود، از بين برود. اين بار هم وسط حرفهاي او بود كه خواست گردن بچرخاند. ولي دست دخترك انگاركه بخواخد او را دمر كند محكم رفت روي گردنش. اين جور مواقع بايد شروع مي‌كرد به جر زني تا بتواند جوري مسير موجودات را مه الان راحت تر راه دست دخترك  تا گوشش را گرفته بودندو مثل يك لشگر هزار سوار به تاخت مي‌آمدند را مي‌گرفتند. ولي جاده تازه تاسيس با اينكه باريك بود حسابي جاي تاخت وتاز خوبي شده بود. حركتي نداشت. موجودات هم خاطر جمع داشتند مسابقه مي‌دادند. هر بار كه دخترك خودش را لوس مي‌كرد،‌احساس مي‌كرد يكي دو دسته ازآن شيطان‌ترها به تاخت بيشتري دارند مي‌دوند آن تو. حسابي عرق كرده بود. و سعي مي‌كرد توي چشمايش نگاه كند. ولي زود ميديد كه دسته‌هاي شيطان‌ترها زياد شده‌اند و عن قريب كارش را يكسره مي‌كنند.  نگاهش را مي‌دزديد و به لب و دهان دخترك مي‌دوخت. اين كار كمي سرعت آنها را كم ‌ميكرد. حتي باعث مي‌شد دختر دستش را از روي گردنش بردارد. ولي اين  هم دايمي نبود. چون مي‌خواست لاك ناخنش را نشانش دهد

: جيغ شده ؟
- نه! دوست دارم. 

و با اين جواب دوباره موجودات را حس مي‌كرد كه به  تاخت بيشتري حريم قلعه را شكسته بودند و با سر وصداي زيادشان سرود فتح مي‌خواندند. آن شب گوشش تا صبح درد مي‌كرد. ولي گرم شده بود. مخصوصاً وقتي شنيده بود كه براي هفته بعد خانواده‌شان را دعوت كرده‌ بودند.

دوشنبه نهم دی 1387
مردان و ظنان ...  

طرف همش حساب مي‌كرد كه اگر با فلاني نبود حداقل شبي 30 تومان زده بود به جيب. گاهي از اين افكار خنده‌اش مي‌گرفت. بضي مواقع مي‌خواست ازاينكه جواني‌اش را داشت سر چيزهاي اينطوري تباه ميكرد ميخنديد. بايد مي‌گشت  و بهانه بهتري براي زندگي پيدا مي‌كرد. خراب كردن خيلي برايش آسان بود ولي بازهم فكرش را كه مي‌كرد خود را مجبور مي‌ديد به تاوان همه خرابيهاي احتمالي يك بار ديگر خيلي چيزهاي لوس را دوباره بسازد. سعي ميكرد خيلي سيستمي و منظم فكركند  ولي  مجبور بود اين افكار راكنار بگذارد. بارها شده بود كه همينطوري توي افكار خودش سوار ماشيني بشود و بعد كه حواسش برگشت با داد و بيداد طرف را مجاب كند كه اين كاره نيست. و به زور پياده شود. از فكر كردن به روزهايي كه نگاههاي مردم، حتي هم جنسهايش عين اين بود كه يك جنس بنجل را ورانداز مي‌كنند،‌ حسابي سرگرم مي‌شد. مثل كودكي بود. همه‌ي حس ترحمي هم كه دريافت مي‌كرد، گذشته بود. سعي مي‌كرد اينها را يادش بياورد، اما سخت بود. به خودش نهيب زد و دوباره شروع كرد به ور رفتن بازيپ كاپشن طرف، حتي هرچه كرد تا با حركت دستهاي او روي گل و گردنش گرم شود هم نتوانست. تمام صورتش با نسيمي ساده كه از پنجره مي‌آمد،‌ منقبض شده بود. تلفن همراهش شروع كرد به خاموش و روشن اتاق. اين بهانه او را از بغل مرد بيرون كشيد.

  • الو؟

تلفن را كه قطع كرد. احساس كرد براي خشكي گلويش بايد كمي آب بخورد.

  • آب خنك توي يخچال هست؟

مرد خيلي درهم و ناراحت راهنمايي اش كرد. احساس بدي نبود.هرچه بود از سعيد خوش اخلاق‌تر و آقاتر بود كه سر سرد شدن به آن سادگي درهم بشود و سيگارش را  روشن كند. مرد هرچه كه مي‌خواست اشكالي نداشت، حداقل به او مظنون نبود. ليوان آب را كه سر كشيد، مثل اينكه بچه شده باشد،‌ با ذوق و شوق دوباره توي اتاق تاريك دويد.