روزي كه رفتم و ديدم يه مرد لال اشتباهي كرده بود. انگار يه سري سيمان رو اشتباهي به آب داده بود. پدرم با اشارههاي شكسته و بسته داشت بهش ميفهموند كارش اشتباه بوده.
روزي كه دلم ميرفت براي شوري نايلون بيسكوييتهاي لاي درو پنجرههاي آلومينيومي تازه نصب شده. حتي روز اول كه رفتيم توي خونمون پدر با ماشين روي سبدنوي حمام رفت. ولي دوباره همون مدل رو خريديم. روزي كه پدر با داييها درب اتاق پذيرايي رو رنگ روغن زدند. روزي كه كتابخونه اومد. همون غول سفيد كه امروز قابل ترحم گوشهاي افتاده. روزي كه حوض بود. كنار حياط. تابستون. مادر مواظب و روي پلهها. من و خواهرم هم مشغول آب بازي. اون حوض هم شده يه باغچه فراموش شده و پر از چيزاي هرز. كاشيهاي حياط كه زيرشون پر بود از خاك نو و پدر رو ميكشوند به اينكه دونه دونه اونا رو در بياره و به باغچههاي ضد فوتبالم اضافه كنه. تاج خروس مخملي كه تنها حيوون خونگيي بود كه دوست داشتم روي سر مخمليش رو نوازش كنم. همون عكس چهارم دبستان با دوختههاي استثنايي مادر. دختر لوس همسايه كه اولين باربازي، پاك كن آكبندش رو از نايلون و درآوردم و خشونتش رو ديدم. كتابهاي كانون پرورش فكري، مجله نهال انقلاب، كيهان بچهها كه انگار عالمترين بچه دور وبرم يعني پسر عموم هم اونو تاييد كرده بود. آدم كوچولو بازي، اتاق اسباب بازي، عروسك خواهرم كه بابك بود ولي بيشتر شبيه باب، بور بود. آمدن خواهر هاي ديگه بعدها،كه اصلاً نفهميدم كي بزرگ شدند. وگاهي مثل فراموشي زدهها از توي عكسهاي موجود كه تنها مدرك مورد استدلال زندگي بودند، به يه چيزايي اعتراف ميكنم ولي انصافاً يادم نيست. شبهايي كه سينه تاريك آسمون با شهاب سنگي خط ميافتاد. شبهاي سر رفتن پيت نفت زير منبع. روزهاي اضطراب مدرسه و آمدن سرويس، تهديد هر روز مدرسه نرفتن من، بلوغ. كز، لرزان، هيجان گناه آلود و عجيب، توصيهها و دانش مشترك همسالان، برف آن سال كه توي ناحيه ما نادر بود بهانه عكاسي توي حياط. مرادي كرماني، هاكل بري و تام ساير. كتابخانه كانون پرورشي، محو شدن جنس مخالف از صحنه بازي بي آنكه به جايي بر بخورد. شهر قصه. سگهاي آخر شب كه از محلههاي دور آمده بودند. ترسشان از گربههاي زير شيرواني. كابوس داستانهاي علمي تخيلي كداك. نجوم. دانشمند. اطلاعات علمي. تاريخ تمدن ويل دورانت. شهيد مطهري. به من بگو چرا. مسابقه جلف هفته و پيشنهاد پياده سازي از روي نوار. قهر سعيد براي نوشتن مطلب علمي در مورد مگسها توي گروه علمي مدرسه راهنمايي. شبهاي بيهوده بلند احياء كمربند بازي و كتك خوردن پسرعموي قهرمانم بارها از بچههاي بزرگتر از خودش. بوي بارون. صداي بارون. سيگار مور. شكستن لامپ تير برق و پاره شدن صورتم به عنوان اولين تروماي روزگارم. راديوي 10 موج. راديوهاي بيگانه. باز هم بلوغ. اولين Shaving كه معلم زبان خجالتم داد. آزيتا كه جوراب نميپوشيد و خريد ميرفت. كلاس قرآن. عم جزء خواندن پسرعمو. سر صبح مثل قرص و شربت اجباري. مساحت مستطيل كه كسي بلد نبود. مقدمه انشاء. چانه زدن با معلم علوم سر فاصله ابرها تا زمين. ترانزيستور! بسيار ساده است. دوراهي بين نجوم والكترونيك. ياكوزا نوسترا. نمايشنامه اشعث. جلسههاي 21 بهمن. جايزه و تعطيلي مدرسه. آمدن به خانه از پنجره. نابودي چشمه و آب گير پشت خانه. امضاء عليه معلم جغرافي براي ضغف تدريس طول و عرض جغرافيايي. عينك دودي كه اگر ميشكست دود ميكرد. كيفهاي سنگين كه در راه برگشت تاب ميخوردند تا چند متري به هدف كمك كنند. خنديدن از تعريف ماده مخلوط كه از به هم آويختن دو يا چند ماده تشكيل ميشد. 90 كه به دو بخش پذير نبود جز از دور روي برگه دوستم. اولين تقلب قابيل. خودكار و نايلونهاي فتح و بيك كه به بخاري ميچسبيد. دود زدن چراغ گرد سوز. مزدك موشكباران شده كه خود نويس فشنگي داشت. تر و تميز بود. ولي لوس اون هم وقت تصحيح املاش. سرودن شعر. نوشتن داستان...
پ.ن : خوش بختي ازديد من خيلي وقته كه براي اينجا نيست. اين دنيا ظرفيتش رو نداره. وقتي اين ديوار خراب بشه. اميدم كه يه نوري از خوش بختي بهم بخوره. تصور همين وعده براي ادامه دادن كافيه. اين به معني ترك زندگي و زهد نيست. محكم ادامه دادن ازبيرون و سست شدن دروني حتي براي فولاد هم پيش ميآد. اگه در اوج حرارت جواني بزاريش توي آب سرد و ازش بخواي هيس! سرد بشه. حالا هرچي ميخواد باشه: سربازي، ازدواج دانشجويي، بلوغ اجتماعي زودرس از نوع مخصوص جهان سوم توي خودشون البته نه متوسط جهاني.
توي شهر مردهها اصلاً همدردي ديدين؟ كه يكي بگه دلم براي فلاني كباب شد چون مثلاٌ نصف صورتش نبود. يا حتي شاد بشن براي مرگ نزديكانشون. تا از تنهايي در بيان؟
اينكه يه ملت تحقير شده باشيم بهتربه ما انگيزه ميده تا بهترين ملت دنيا؟ مشكل اينه كه هميشه ميخوايم بازي رو باسرباز تموم كنيم.
