ما
ايرانيها حداقل از زماني كه براي من قابل رديابي است، يعني دهه ي 60 كه بچه بودم،
مي شود گفت اهل مقدمه بوده ايم. موسيقي سنتي يا اصلاً همين موسيقي لوس آنجلسي را
ببينيد. سخنرانيها و كتابها هم ايضاً.
داستان مال
وقتي است كه ازآن وقت من هنوز هم اين ترديد ها و مقدمه ها را نمي فهمم و اصولاً با
مقدمه ها مشكل دارم. بي مقدمه بگويم معلمي داشتيم سال چهارم دبستان، قرار به
نوشتن انشا، اولين روز سال تحصيلي و اينكه بايد انشاء كامل باشدو الخ.
آمديم
خانه، دايي جان بارها اين درب آشپزخانه را باز كرد و آمد تو و اينكه اين يعني
"مقدمه" . ما هم از همان وقت به بلاهت تمام نفهميديم كه اين در توئ
كتابهاي بي در و پيكر چه مي كرده يا مثلاً مقدمه ي بهره وري و خيلي از اينها مثل
آموزش مقابله بازلزله يا هدفمند كردن يارانه ها مقدمه اش چيست ؟ تازه اين همه
مقدمه به كنار دولت هسته ي سختي دارد وبه همين دليل كوچك بشو نيست يا مافياي موجود
كوچكترين تمايلي به اصلاح و تغيير ساختار ندارد؟
نكته ي بي ربط: هنرمندهايي كه مي شناسم خيلي كارشان درست است، روي خط زمينه نمي نويسند.
