شما از آتاری خوشتون میاد هنوز؟ خیلی حال میده که رییس کلوپ نگه دختر یا پسر
گرامی وقت تمام شد. بگه وقت آزاده و تا هر وقت خواستید میتونید بازی کنید. ماهم
ذوق کرده ایم. دسته آتاری تو دستمون گیر کرده و خلاصه یه جورایی مشغولیم. از آب
شاهی تا برق امام.
بد عادت شدیم. از بچگی عقل حسابگر داشتیم: خدا منو نندازی، اگر میخوای بندازی
دیگه نمیام تاب بازی. خوب همینه که زیادی با خودمون قهر کردیم و پر توقع، فکر
میکنیم که اگر تاب نخوریم جایی برای بودن داریم.
خیلی مواقع از آدمهایی که مودبانه صحبت می کنندو کاملاًً بورژوا نشان می دهندحذر
که نه، ترسیده ام. شاید به قول این محسن نامجوی دیوانه که خیلی با این لقبش حال می
کندو کلی راک است، عقده گشایی می کنم و به اینکه نمی توانم در بسیاری از موارد
مودب و با نزاکت حرف بزنم، کمی افتخار میکنم و کمی درد می کشم که چرا همه چیز عادی
نیست. مارکز گفته: تئوری رمانتیکی که اگر گرسنه باشی و برق نداشته باشی یا به
سانسور کلک بزنی، می توانی بهترین موسیقی، نقاشی یا شعر را بسازی، دروغی بیش نیست.
بدیهی است که توی این شرایط حرفها می شود ناله های مادر کودک مرده ای که مویه
هایش وزن و قافیه ندارد ولی حقیقت چرا.
پ.ن.1 : خیلی کارت درسته، تو که دیگه خدا نبودی. افتادم توی دامت، توی چاهت که
درد دل می کردی. در نمی آم. بلکه خودت یه وامی به من مسکین بدی تابرم. دو در کنم و دیگه نیام. در چاه که
بازه. من چی شده پای در رفتن ندارم و چشم راه یافتن؟