تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
کف پوش قرمز ...  

دكتر ديگر چند وقتي بود كه با هم پياله هايش بُرنمي خورد. البته دكتر بودنش را سه سالي بود كه از دانشكده به اثبات رسانده بود. صبح توي آپارتمانش كه به قولي نُقلي، تلخ  و گرفته بود. بيدار كه شد حس كرد كه بايد به بيكاري اش براي هميشه سر و سامان دهد. شماره مهدي رونوشت را گرفت. و قبل از اينكه هيكل وارفته و چاقش را كه توي سي سالگي به نظر 40 ساله مي رسيد، سست جابجا كرد و با چرخش كمي روي كاناپه راحتي انداخت. آب دهانش را خشك قورت داد و از پنجره كه تنها روشني اتاق بود نگاهش روي درختهايي كه هر روز بهش زل مي زدند و بعدش گذر ماشينها افتاد. قبل از اينكه به آپارتمان روبرو- هرپنجره اي باشد فرق نمي كند- خيره شود، طرف گوشي را برداشت:

- جانم! چطوري تك خور؟

: مهدي جان شوخي رو ول كن. بيا كارت دارم.

سر و صداي خيابان داشت بيشتر ميشد و هيچ صدايي از حرفهاشان نبود. تلفن بعدي پيش شماره اي حوالي چهار راه ولي عصر داشت. توي آن همه سرو صداي ساختمان سازي كه از ساعت نه صبح به اوج رسيده بود، صداي مشعلهايي كه براي قير گوني به كار مي رود، قويتر از همه هُرهُرمي كرد. اين بار بعد از اينكه گوشي را گذاشت از هيجاني كه روي صورتش رژه مي رفت، فهميد خرداد ماه است . سالهاي مدرسه و امتحان، سگهاي عصباني باغ گذر بچه ها. توي اين فكرها بود كه صف كتابهاي روي شوفاژ سرد اين وقت سال، روي هم سريد و آخرينشان كه از همه قطورتر بود زير بار بقيه خم شد.

- اي لامصب ها! انگار دارن ساختمان مارو خراب ميكنن.

بلند شد و عين اينكه بخواهد توي دعوا طرف را غافل گير كند و با چپ بزند توي گوشش، محكم كتابها رابرگرداند سر جايشان. كتاب آخري را برداشت. گوشه پاييني اش را كه تا شده بود با دست و خيلي مهربان صاف كرد. و دوباره يادداشت صفحه اول رااز حفظ خواند. همان خط دخترانه كه گوشه امضايش در تماس كتاب با پنجره رطوبت كشيده و محو شده بود:" ... اميد عزيزم." دم ميم دو شقه شده بود يك سر انداخته بود بالا و ديگري به پايين. عين اينكه نوشته باشد : مار. محكم بست و نشست روي تخت كنار كتابها. آنقدر شديد كه گرد و خاك بلند شد. نور پنچره داشت گرد و خاكها را بازي مي داد كه يادش آمد دو نخي سيگار مانده است. آنقدر هول پاكت را برداشت كه دستهايش نمي دانستند كدام سيگار قرار است ديگري را روشن كند. به هر حال گيراند و آتش كه زد، ديد زنگ در را مي زنند. تنها صداي رساي خانه همين زنگ قديمي بود كه به هيچ روشي نمي شد ساكتش كرد. از همان دم دربي هيچ آيفني وصل شده بود به تنها اتاق اين واحد. بلند شد و رفت از روي پله ها و بالاي در خروجي كه با چند پله به درب اصلي مي رسيد، نگاه كرد. طرف را كه شناخت دستي تكان داد و مثل پهلوانهاي زور خانه رفت توي گود و درب را باز كرد.

كل اسبابش را كه آورد، اتاقش شده بود مثل اتاق كيمياگرها. حساب كرد حتي دستيار هم نمي خواست. فقط بايد غرغر همسايه ها را مي خواباند. بايد حساب كار دستشان مي آمد كه پزشك عمومي هم از سراين آدمهاي جنوب شهري زيادي است. اصلاً بين يك كلينيك سر پايي و درمانگاه ترك اعتياد توماني صد شاهي فرق است. ديگر نمي خواست هيچ معتادي آنجا پاتوق كند و سر آخر به زور مهدي رونوشت و سعيد بيخود سوت شود بيرون. از فردا صبحش شروع شده بود. خيلي شيك و تميزربع باقيمانده  اتاق افتاده بود آن سمت پرده پلاستيكي سفيد. همه خنزر پنزرهايش را چپانده بود توي كمد فلزي كه جاهاييش زنگ داشت و لكه لكه شده بود. اولين مريضش همان آدم منگي بود كه حتي زورش نمي رسيد خودش تزريق كند. معتاد منگ زنگ كه زد، خلقش رفت توي هم. دستش را برد توي جيبش تا خيالش راحت باشد كه مبادا از سر دلسوزي اين دستها نافرمان شوند و كاري بكنند. زل زده بود توي كوچه كه قبض تلفن همين طور زنده و داغ داغ از لاي در سريد تو و همانجا لا ي در گير كرد. رفت و قبض را كه ديد گُر گرفت. سيگار هفدهم يا هجدهمش بود كه چسباند گوشه لبش و با همان لب هايي كه سيگار را گرفته بود بلند غرغر كرد كه : مطب بدون تلفن ؟ 

خسته بود بدون آنكه كارخاصي انجام داده باشد. با اينكه سر ظهر روي همان گاز سه شعله كارش را رسيده بود، ولي عمراً كوك نبود. با زنگ در از جا پريد و دو نفري را كه خيلي بُراق به نظر مي رسيدند به داخل مطبش راهنمايي كرد. مرد مو بلند سبيلو كه درد داشت از ديگري كه آفتاب سوخته و بلند قامت و مسنتر بود آويزان شده بود.زل زده بود به روبرو كه يكهو ول شد كف مطب. بوي خون تازه از كف پلاستيكي اتاق بالا مي زد. بو توي سرش شروع كرد به بازي. لذتي مثل روزهاي قديمي دانشگاه و بخش ولي خيلي محرك و تند روي گل و گردنش در حال بازي بود. حتي آنقدر كند دستكشها را مي پوشيد كه بو بيشتر توي دماغش مي ماند. لحن صدايش را محكم كرد و به همراه ورزيده و نگران مرد گفت كه بايد پول را اول بدهند و در حالي كه خيلي كند بسته گازي را باز مي كرد، تاكيد كرد كه قمه خورده ها را به همين راحتي قبول نميكنند مخصوصاً اينكه به نظرمعتاد هم باشند. همراه بي هيچ چك و چانه اي با غيظ زيپ جيب بغل شلوارش را باز كردو دسته اي دو هزار توماني بيرون آورد. و تند گذاشت روي ميز. مرد سبيلو شده بود خربزه كم شيريني كه بچه ها از روي شيطنت رويش سبيل چسبانده اند. صورت گرد و بازش داشت به خودش مي پيچيد.

- دكتر فقط زودتر. اين بيچاره كه كاري نكرده. اين مهدي رونوشت پاك قاط زده. چسبونده بهش كه آدم فروشي كرده ...

سرش را هم بالا نياورد. احساس كرد از بس زبانش را به لبش زده، خيس شده و برق افتاده. بدتر اينكه چشمهايش افتاده بودند كه بازي وذوق ذوق مي كردند. اگر سر بالا مي كرد لو رفته بود.

- بنده خدا زنش هشت ماهه بارداره. بي كاريِ بي وقتي براش سخت ميشه. داداش و اينها هم كه نداره. ما هم اوضاعمون بي ريخت شده...

خودش را به زور زده بود به بي تفاوتي و مثل پزشكهاي حاذق داشت آرام روي پهلوي بيمار و با دست توي بريدگي خون آلود دنبال يه چيز سفت مي گشت. چيزي مثل پليسه چاقو. چندبار رفت و چيزي پيدا نكرد. خيلي فرز شروع كرد به دوختن با نخ بخيه . فوقش چركي شدنش دوباره خرج داشت. از اين بد جنسي به خودش باليد. مثل يوزپلنگي كه قسمتي از شكارش را نخورده و كنار گذاشته هيچ حيواني نمي بايست جرات ميكرد تا به غذايش ناخنك بزند. اصلاً اين آدمها مهم نبودند، مهدي، سعيد، جمال ... همه آدمهاي بي كله، افيوني و مضر بودند به حال جامعه. اصلاً موضوعات مهمتري بود كه بايد با آنها مشغول مي شد. شب، جشن روز اول مطب، دستخوش به سعيد بي خود و مخصوصاًمهدي رونوشت، شايد بايستي ليستي تهيه مي كرد: رييس بيمارستاني كه آنهمه او را سر دوانده بود، صاحبخانه كه البته احمق بود و مي شد همه چيزرا به حساب بي فرهنگيش گذاشت. خلاصه خيلي كار داشت. احساس مي كرد روز اولي است كه دكتر شده. مي خواست قسم بخورد كه هميشه اينطوري بماند و اگر احساساتش خواست فوران كند و فردين بازي در بياورد، بهتر است دستهايش در جيبش بماند. حتي اگر كسي ازش آدرس پرسيد نگويد و طرف را خيط كند.  آن دونفر كه رفتند، بوي خون مانده بود وبازهم داشت فكرمي كرد. هميشه وقتي مي نشست روي صندلي اول بايد مطمئن مي شد ميخهاي حتي كنار هم سر جايشان هستند يا نه. اكثراً بدون ديدن آنها مي رفت از طبقه بالاي كابينت نزديك آب گرمكن ديواري، چكش را برمي داشت و تمام ميخها را سر جايشان سفت مي كرد. حتي وقتهايي كه بيشتر كلافه بود مي رفت سراغ لولاي درو پينهايش را كه شل شده بود، چكش كاري مي كرد. زنگ دوباره با تمام وجود صدا كرد. يك جوري يك وري نشسته بود و چكش توي دستش مانده بود.  

 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
دست به مهره حركته ...  

چرا قصه ما هميشه گرگ داره؟ چرا بايد اين وجود اهريمني همه جا مارو تعقيب كنه ؟ اين نكته بيشتر اذيت ميكنه كه گرگها قانونشون حمله هفت تاييه. توي اين داستانها كه شش تاي ديگه مخفي شدن و به گرگ احمق دلقك خط ميدن. مارو بگو كه همينطور الكي دلمون به ته قصه خوشه. بعيده كه بازي بي هيچ حركتي به نفع ما باشه. دعا خوندن و در دجله انداختن فقط آب رو بيشتر گل آلود ميكنه و زيباييهاي عبور آّب رو ازمون ميگيره. اما علي كنكوري، علي غصه خور، بوش مياد داره ايمان مياره كه سر بالايي رو بايد بالا بره و الا همه ي اين كه رفته رو بايد سر بخوره و سقوط كنه.

شنبه یازدهم خرداد 1387
تابلوي بي قاب ...  

هيچ جمله اي در كار نبود. مرد فقط شكايت ميكرد. همه تعريفش را شنيده بودند. حتي خيليها وقتي بهش فكر مي كردند، توي دلشان نوروشور مي افتاد. اما خودش خيلي خسته بود. مثل يك نقاشي كارتوني شده بود كه به ديوار اتاق بچه ها آويزان است. شكارچي تفنگ به دست رو به بالا، با يك پا كه روي شكار است. اما شكار كه زنده است مثل فروشنده هاي مغازه ها زل زده به روبرو هيچ عبوري برايش ممكن نبود. سالها اسير بوهاي خوش اتاق بچه ها بود بي آنكه لحظه اي بتواند يادش بيايد روز اول اينقدر خنثي و بي حركت بوده باشد. از زندگي آهسته اش به آن صورت ناراضي نبود ولي ديگر داشت براي هميشه همانجا متوقف مي شد. حتي نمي توانست لحظه اي از ژست خارج شود. كلاهش را در بياورد. تفنگ را گوشه اي بگذارد. اصلاً برود سبيلهايش را بزند بدون اينكه به شير يله زير پايش فكر كند. كانال تلويزيون را عوض كند. روزنامه اتاق بابا را كش برود. كاش دستش مي رسيد و قيچي را برمي داشت و تنها خودش را بدون هيچ وسيله ي ديگري مي بريد از روي عكس و براي هميشه تغيير شغل مي داد. از شكارچي بودن و شكار كردن فقط روزهايي كه با بچه هاي خانه بود يادش مانده بود. حالا آنها بزرگ شده بودند و فهميده بودند كه شكارچي اصلاً وجود ندارد. اگر داشت كه كشاورزها به جاي دست به دعا برداشتن براي باران، مي رفتند شكار. حتي سلاخها هم كه ناغافل حيواني را سر مي برند و هر شب پشيمان ته دلشان قدري مي سوزد به حال آينده شان، بي تف و نفرين مي رفتند و رو دررو شكارچي مي شدند.

شنبه یازدهم خرداد 1387
يك بار آب، يك بار خون ...  

اينجا كه ما زيست مي نماييم – مي كنيم قبيح مي نمايد - گربه ها دنبال مرگ موش هستند جاي موش ، هم، آدمها دنبال قرص برنج. زهر زياديشان شده كه هر روز پاي منقل پاد زهر نوش مي كنند. كنار منقلها كه بايد نان پخت. بماند. حتي كنار آب رمق گل كردن ندارند و گاهي از درد بيضه و مثانه مي بازند به آّب مي بازند. برگ ريزانشان طولاني تر از بهار است. خجستگي و برجستگي جرم است. آرش هم كمانش را گم كرده و كلاس گيتار فشرده مي رودتا از بي وفايي بزند واز يارش خبر بگيرد. خوب حق دارد، بلكه تخمداني كمانش را به خاطر بياورد. راه شيري هم قهر كرده و ديگرپرده اش را نمي اندازد روي پشه بند ها مان. اصلاً هيچ بندي بر بند نيست جز در بند و پوزه بند. جاييست اينجا كه ما زيست مي كنيم. هر روز ورزش مي كنيم، بهتر از ديواري بالا برويم. حيف كه هر سال يكي مي آيد خط لبه ديوار را مي برد بالاتر. امسال كه ديوار چين شده، شده 780 تومان.  بغچه مان حيف پهن است زير دست و پاها كه آمد و رفت مي كنند والا تا به حال چيده بوديم و از قباحت كار محمد خان قاجار رفته بوديم. نقطه پرگار وجود آمده تا زير ناف ايستاده و همه را آنجا دور مي دهد. نادر خان هم با اسبش رم كرده بس كه صف طولاني آدميان بي سبيل را ديده كه زير ابرو بر مي دارند و با قافيه حرف مي زنند و زاويه دار راه مي روند، پوشك بسته اند يا زير اين آفتاب سوخته اند يا چه...

پ.ن :

شاعران را دوست ندارم. اينها پيامبران را بد نام كرده اند و روسپيان كه سهم خرابيشان از عدالت خداوندي معلوم است. و مسكينان ... هنوز شب نشده و فتيله چراغ پايين نيامده كه رميده اند و رفته اند از پشت.

جمعه دهم خرداد 1387
كفش درد ...  

مي دوني چرا كفشام اينقدرپاره است؟

شايد زياد راه ميرم. شايدم شبا كه رسيدم خونه، هرچي نامردمي ديدم رو توي اونا جا ميزارم و ميام پيشت.

گاهي بال در ميارم و بي كفشهام به فضاي تو پرواز مي كنم. ولي صداهاي مهيب جرات خيلي بالا رفتن رو ازم ميگيره. شايد خدا انسانها رو ضعيف آفريده كه به كمك هم قوي بشن. افسوس كه اونا خلاف طبيعتشون رفتار ميكنن. برخلاف همه آگاهيهاشون و ممارستهايي كه اسمش رو زندگي و سن و سال ميدونن. اما با خودم عهد دارم كه زياد راه برم.

پنجشنبه نهم خرداد 1387
جربزه ...  

1. جواني يعني جادو، يعني جربزه، يعني دوصد گفته. مثل جربزه اي كه موقع ديدن دختر جاوني را كه گشت ارشاد بزكش مي كرد و مرا جلوي متروي نواب نگه داشته بود تا بيشتر بفهمم و ببينم. ببينم كه چقدر بي جربزه زندگي كردن راحت است.

2. موئلف شدن خيلي سخت است. اي شير مرد كه آمدي و فقط تئاتر كار مي كني. خيليها نشسته اند لب باغچه هنر بي نر مثل شير بي يال و دم و فقط براي يادگاري سه ماه تعطيلات مدرسه افتخار ميكنند كه روزي تئاتر فروش بوده اند و هر چه داشته اند از صدقه سر همان روزهاست.

عدالت در دست ما دروغي بيش نيست. مثل عنكبوتي زهري كه فكر ميكند حريف را با تنيدنهاي بي پايانش ضربه مي كند بي آنكه از زهرش استفاده كند.

یکشنبه پنجم خرداد 1387
انتقاد ...  

تلخك خيلي وقت است از اين سرزمين رفته، گرين كارت گرفته.  آنجا حداقل اسم دارد و سر زبان است. ژوكر است و روي سبيل سلطان تاب مي خورد. بعد از ظهرها هم براي رفع حاجتش در يك پيتزا يي فقط ادويه ميزند به غذاي مردم گرسنه كه بعد از كار مي طلبد چيزي بخورند.

شنبه چهارم خرداد 1387
آفت زندگي ...  
گدا بود. وقتي آرشه رو سيمهاي ويولون ميكشيد، تازه مي فهميدم دنيا از منفي بينهايت تا مثبت بينهايت كش اومده و من فقط به تباهي و مرگ فكر كرده بودم. فقط كافيه كه خاطرخواه يكي از تك آهنگ هاي خدا بشي، همچين قرص ميگي كه به هيچ دين و افيوني احتياج نداري

پنجشنبه دوم خرداد 1387
خداحافظي باخود ...  
هنر این نیست که عقاب آفریده شده باشیم، بیایید از ته اقیانوس به آفتاب سلام کنیم.
پنجشنبه دوم خرداد 1387
بهاء الله ؟ ...  

شايد گاهي شنيده باشيد که فلان جا چند تا خانم محترم بهايي خواسته باشند برادران کاملاً مسلمان و دو آتيشه را به راه انحراف بکشانند. براي من هم نه اين قدر غليظ، شد. آدمهاي بي کينه و مهربان ولي به زعم شخصي ام غمگين و منزوي مثل خيلي از اقليتها وحتي بدترتوي سرزمين مقدس خودشان هم مهجور. بيشتر شبيه يک جلسه پرزنت گلد کوئست. خانم نسبتاً مسني بود و از ارض موعودشان که صحبت مي کرد آدم را ياد مادربزرگها به آرزوي زيارت مکه، مي انداخت. خانم جوانتري با اينکه باردار بود و خيلي نمي شد انرژي صرف کند، نشسته بود و دقيقاً مثل اين مامان ما که گاهي ازالاهيات اسلامي صحبت ميکند، گُرمي گرفت وگاهي آرام چيني به صورتش مي انداخت که فقط مخصوص تجربه ديني آدمهاست، محوريت بحث را پيش  مي برد. دختر و پسر جواني هم بودند. پسر خيلي متين و موقروبفهمي نفهمي بيشتر مثل همه امروزيها برداشتهاي شخصي خودش را از لابه لاي چهره اش مي ريخت بيرون. دختر جوان هم حتي وقت دعا آن قدر آرام چشمهايش را بسته بود، بينابين شيطنتهاي جواني، ياد آن اورادي که دردل داشت،‌ خيلي لفظ قلم و شيرين از بعضي گوشه هاي بحث که غافل مانده بود حرف مي زد. انگار داشت رنگ مي زد به تکه پاره هاي يک باور که سيل خراب کرده بود تا بعدها هر کسي که در توانش بود بيايد و بسازدش براي اينکه اسمش کلبه باشد. کلبه‌ بي نامي که شايد فقط سايه اش براي  پسري مسلمان زاده مکان آرامشي کوتاه باشد. ولي او مشتاقٍِِِِِ مشتاق بود.

پ.ن : حيف که بشر امروز شده است عقيده فروش. اين آخرين چيزيست که زده به چوب حراج.

لازم نيست بگويم که به عقايد ديگران احترام مي گذارم و ساعت 9 که شد، نشد بدون مسواک، مي خوابم .

چهارشنبه یکم خرداد 1387
زور بخت ...  

فرقي نداشت. گاهي به نظرش خيلي مسخره مي آمد كه ترك كرده ولي به خودش نهيب مي زد كه زنش چي؟ اين همه در حقش خوبي كرده بود. روزهاي زيادي مانده بود توي خانه و آزارش داده بود. فقط چندثانيه مي آمد توي مغزش و همه چيز را شخم مي زد و مثل يك فاضلاب سنگين كه از حفره هاي زمين بخوهند پايين بروند صداي قلپ قلپ جوشيدن اينها مثل سوپ داغي كه با قاشق بخوري. هم لب و دهانت را بسوزاند و هم عجله داشته باشی براي خوردن و نتواني صبر كني تا حبابها بخوابد. ميشد بنشيني و با نوك قاشق فقط حبابها را بتر كاني و از صرافت خوردن هم بيفتي. گاهي باورش نميشد اينها روزي برايش پيش آمده. بند بند انگشتهايش را خم مي كرد توي دستش و ياد آن روزها مي افتاد. انگار از پشت شيشه اي دودي داشت صحنه اي ممنوع را مي ديد. دود، بيكاري، بي پولي، دعوا و كتك كاري اكثراً موقع غذا، بي تفاوتي هاي بعد نشئگي. پشت مي خوابيد به زنش. خماري شكستن ظرفها و سرشكستگي بين آدمهاي دور و برش.

آمده بود لب پله هاي خانه اي كه از پدرش به ارث داشت. دستهايش را كه يله زانوها كرده بود، حركت داد. و لي بازهم چشمهايش مانده بود به گوشه حياط كوچكشان توي خرت و پرتهاي مانده ازكارمغازه سابقش. مثل وقتي كه خواب خواب نيستي و ولي بيدار بودنت هم اجازه نمي دهد حركت كني. از گردن به پايين فلج. زور بزني. صداهاي اطراف را بشنوي. خنده پسرهاي همسايه را توي كوچه مي شنيد. حتي يك لحطه ديد كاعذي دارد از زير در لول مي شود ومي آيد تو و مثل اهالي فضول كوچه سرك مي كشد توي حياط. يك باغچه خالي و تك درخت بيدي گوشه آن كه چيزي براي كف رفتن تويش پيدا نمي شد وچند تا ميز و ويترين كوچك قديمي كه ديد زدن نداشت. بازم هيچ نتوانست تكان بخورد. زنش كه درحياط را باز كرد تازه توانست بيدار شود. صدايش آمد توي گلويش : كجا ميري بهاره؟

-ميرم خونه خواهرم.

  نپرسيد كه سفارش جديد دارد؟ بدون اينكه جواب بگيرد مثل سگي كه تا بيدار مي شود، مي پرد، پريد و جلوي پاي زنش خم شد و كاعذ را برداشت و با لبخندي مثل خدمه هواپيماي تفريحي دونفره كه خودشان چون جانيست همراه هواپيما نمي روند در كوچه را كه با چند پله ميرسيد به حياط ، باز كرد. نيشش را باز كرد و رديف دندانهاي زردش را به علامت صلح نشان دادكه : براي غرغرام ناراحت نباش. درست كلماتش جور نبود. دودستش را گيره شانه هاي باريك زنش كرد و هول هولكي پيشاني اش را بوسيد. آنقدر كه موقع بالا آوردن سرش چند تار مويي از وسط شبق سياه زير مقنعه، روي لبهايش بيرون كشيده شد.  بهاره آرام با دستش  نشان داد كه كناربرود و توصيه كرد كه پسر خوبي باشد و به گاز دست نزند. بهاره تا پايش را گذاشت كف كوچه پسرها ساكت و چهار ميخ آنها شدند.اخمهايش آمدند توي صورتش و تمام تنش را منقبض كردند. پسرها هم انگار دوباره شروع شده باشد، بنا گذاشتند به وراجي و متلكهاي پرت و پلاي بين خودشان. زنش كه از سر كوچه پيچيد، خيالش جمع شد. كاغذ را از زير در برداشت. چشمهايش وسط كاغذ روي شماره تلفن و اسم كوچكي كه به نظر محسن خوانده مي شد، گير كرد. هيچ چيز ديگري تويش نبود. صداهاي توي كوچه هم خوابيده بود. حتي باد در اتاق را بسته بود. بعدش افتاده بود به شاخه هاي نازك بيد جوان باغچه و داشت از خواب بيدارشان ميكرد. دويد سمت در حياط ايستاد پست درو با كف دست در را حل داد مثل اينكه بخواهد دعوايي را شروع كند.ولي پشت ستون فقراتش سوزن سوزن مي شد. در را باز كرد. كوچه خالي بود. با همان پيژامه دويد تا سر كوچه. سر كوچه هم اين پا و آن پا كرد. حتي گردن كشيد تا يك موتوري را كه داشت از 100 متر پايينتر مي پيچد، بشناسد. قيافه خسته دخترش را ديد كه از پشت وانتي كند قدم ميزد و مي آمد. ايستاد. دخترش رسيد و بي تفاوت، بدون اينكه جواب سلامش را بدهد، گفت: پدر چرا اينطوري ايجاواستادي؟

هيچ نگفت. فقط برگشت و دنبال دخترش به سمت خانه حركت كرد. چند ثانيه بعد با مهرباني و حواس پرتي هميشگي اش گفت: خوب چه خبر؟   دختر فقط لب پايينش را فشار داد به بالا و در برگشت خيلي كج و كوله به پايين يعني هيچي.

تاريكي دم غروب هميشه قشنگ و اضطراب آور بود. ولي نه اين روزها كه مي توانست دخترش را توي اتاق و روبروي آيينه ببيند كه دارد موهاي سياه و بلندش  را چرب مي كند و مي تاباند تا برود بيرون، از توي حياط تماشا كند. تعجبش شده بود كه دختري به آن بزرگي و خانمي دارد. بد اخلاقيهايش هم طفلكي تقصيرمحيطشان بود. دخترش نبايد به كسي باج ميداد. اگر مي توانست كار ديگري براي بعداز ظهرها تا شب دست وپا كند حتماً ميشد رفت توي يك محله بهتر. اما حيف كه ثمانه توي سن نوجواني بود و هم مردي بجز او توي خانه نبود. البته هرچه فكر ميكرد نمي گرفت كه بودنش چقدر به مواظبت از زن و دختر نوجوانش كمك مي كند. خودش هم ازنگاههاي مردم فرار مي كرد. صداي سلام كردن خسته زنش او را به هوش آورد. ولي دوباره داشت آجر روي آجر مي گذاشت و قسط و بدهيهايش را با معجزه اي توي روزنامه تمام شده مي ديد. اما جلوي چشمش داستان ديگري در جريان بود. زنش مقنعه را كه از سرش كشيد، انگار ضامن اشك آور را كشيده باشد، بي هيچ صدايي بالاي سرش سايه كرده و ايستاد. ثانيه اي نشد كه صداي خشك افتادن اشك از آن ارتفاع روي روزنامه راشنيد. عين تلنگري كه بزني به يك دسته كاغذ بد بو و بگويي هي مرد كجاي كاري؟ روزنامه به چه دردي مي خورد؟ بلند شدو روبروي بهاره ايستاد و پيشاني اش را روي پيشاني او گذاشت: چي شده؟    

-         صاحب كارمون ...

 بهاره سرش را از وزن سر مرد خلاص كرد. حرفش را همراه بغض و اشكش خورد و گفت  كه مي خواهد كارش عوض كند. گفته بود كه بلاخره خيلي محكم حسابش را كف دستش گذاشته و آبرويش را پيش همه كارگرهاي كارگاه برده.

قبلاً بين حرفهاي مادر و دختر شنيده بودكه حتي از هيكل قشنگ بهاره تعريف كرده بود، كاش همان روزبه بهانه همين هم كه شده كار طرف را ساخته شده بود و خودش هم خلاص شده بود. ولي رفته بود و به تهديد غيرمستقيم با تعطيل كردن كارگاه و از اين دست لاف زدنها، ماست طرف را توي كيسه ريخته بود.

-         اشكال نداره! كار مگه قحطه؟

با دودستش روي اشكها كه اصلاً بند نمي آمدند و بي صدا داشتند روزنامه زير پايشان را خيس مي كردند، كشيد و بهاره را بغل كرد. سايه بهاره كوتاه تر افتاده بود توي سايه مرد. سرها رفته بودند توي هم. اين سايه بي شكل و عجيب اززير پايشان گرفته بود و آمده بود تا زير طاقچه جا خوش كرده بود. آنقدر آرام مثل همه آن خانه، كه انگار قرار نبود حالا حالاها بيرون بيايد.

 

چهارشنبه یکم خرداد 1387
فضاي سبز ...  

بعد از كارش با فضاي سبز نزديك خانه شان و بود. با عجله سعي مي كرد دقيق و بي اشتباه صورت كشيده و كم ريشش را بتراشد. پيراهن  تر و تميزتري  پوشيد و سعي كرد از زمان باقيمانده تا غروب، چيزي را بين اين كارهاي هر روزه از دست ندهد. هواي دم غروب خوب شده بود و از گرماي روز يك مقدار بازي باد و برگ درختهاي چنار كنار فضاي سبز مانده بود كه چند تايي بودند و حساب كه مي كردي ميانسال مينمودند. آسمان دم غروب هم از بيكاري اين پا و آن پا مي كرد كه ببارد. گاهي چند قطره مي انداخت روي كف بتوني فضاي سبز. رفت روي يك نيمكت خالي كه از نشستن جوانها روي كولش به جاو خم شده بود آرام نشست، جوري كه مبادا نيمكت بيشتر فرو برود توي زمين و بيشتر كج شود. يك ديوار بزرگ گير آورد كه يك ضلع فضا را تمام مي كرد و با شكل جايي كوتاه و جايي بلند خودش تكيه مي داد به آپارتمانهاي اطراف. ديوار پر يك خورشيد بود بزرگ و چند حلقه اي از روشن به كدر. پايينش گل و بته هاي سبزوصل مي شد به سبزي باغچه هاي فضاي سبز. روي بته هاي پرنده هاي سفيد و تو خالي از لانه هاشان بيرون آمده بودند و وروي همان ديوارهوا مي خوردند. دو تا شان اول كه ميديدي خيلي عاشق معشوقي كنار هم بودند. ولي دقت كه كرد ديد، يكي ايستاده و وديگري تا كمر خم شده است. بال پرنده ايستاده زير شكم ديگري بود و داشت به استفراغ كردن او كمك مي كرد. آنطرف تر روي قوس رنگين كمان، پرنده توخالي ديگري بود كه يك پايش را برده بود بالا و خودش را خالي ميكرد. همه آدمها روي نيمكتهاي پارك قفل شده بودند. دختري فقط مي توانست با يك دست موبايلش را بازي بدهد و براي باز كردن قفل كمك بخواهد. سه پسر جوان هم روي چمهناي ورودي فضا نشسته بودند و سيگاري رادست به دست مي كردند. انگار آخرين ساعتهايي است كه توي فضاي سبز هستند. چشمهاشان لخت و لمس شده بود و نگاهشان مانده بود روي سر و صورت همديگر. لبخندهاشان هم همينطور مي ماند روي صورتشان و عين يك بچه بغلي، ول نمي شد. چند پير مرد هم كه تقريباً نزديك دستشويي ها نشسته بودند روي نيمكت و صندليهاي تاشويي كه بيشتر بازنشسته ها دارند، داشتند به هم دندانهاي سفيد و مصنوعيشان را نشان مي دادند و گاهي از بس اين كارشان طولاني ميشد شانه ها و دستهاشان به حركات عجيب و غريب وادار مي شد. دست يكي مي رفت روي شكمش وفشار مي آورد. ديگري انگار عصاي چوبي اش نافرمان شده بود و مي خواست در برود، دودستي توي كله عصا فشار مي آورد ولي باز هم لق لق مي خورد وباعث مي شد كل هيكل پير مرد به حركت در بيايد. يكي كه ساك خريدش را دنبال خود مي كشيد، شده بود نقل مجلس و مثل رهبر اركستر با دست همه را از دور قلقلك مي داد. روبروي فضاي سبز مهد كودك بود كه موقع بردن بچه ها به خانه خيلي شلوغ نشد. مربي جوان مهد يك يك بچه ها را توي كاپشن مي پيچيد و مي داد دست مامان يا بابا هاشان و با دست ازشان خداحافظي مي كرد تا سر كوچه. حتي براي پسر جواني كه مسير خداحافظي را قطع كرده بود. انگشت كوچكش مانده بود توي هوا عين اينكه قول بگيرد. تا ازدواج كند و بچه دار كه شد بياردش همين مهد. دختر جواني از روبرو مي آمد،  به پسر كه رسيد به ساعت غواصي اش نگاهي كرد و براي اينكه بهتر غر بزند يا شايد هم نفس بگيرد ماسك سفيدش را پايين كشيد.قدمهايش را كند كرد. لبهاي قرمزش از همان فاصله نيم متري و سراشيبي روي شقيقه پسرك شروع كرده بود به خط كشيدن. پسرك مثل خروس باد نما ايستاده بود و منتظر بود تا جهت باد عوض شود. جهت باد داشت عوض مي شد. خنده ريز و نخودي دختر دم خروس را گرفت و كاملاً چرخاند. باد نما داشت تند مي رفت كه دختر باز حلقه زد روي دشتس وباد آرامتر شد. هنوزفضاي سبز كنار خانه بود كه آسمان هم از تاس ريختن خسته شد. بدون اينكه ببارد شب افتاده بود توي چاله فضا و همه گوشه ها را تاريك كده بود. مركب بود كه ميگرفت به نقاشيهاي ديوارها و تن آدمهايي كه داشتند درمي رفتند. تندتر از اينكه كسي بتواند برسد خانه، قيرگون مركب شب كشيده بود به تمام فضاي سبز. هر روز به اين فكر مي كرد كه خيلي خوب شده كه شب شده و ماه پشت ابر سالهاي بچگي ها مانده و الا وجودش مي شد جنون. شايد بيدار نگش مي داشت تا دم صبح. اين بي خوابي و ماه زدگي ممكن بود به سرش بزند كه روز را بكشد و بياورد تا ظهر و با عينكش نور ظهر را كانوني كند روي قير شبها و همه چيز را آتش بزند. توي همين حال و هوا بود كه بلند شد براي رفتن. يخه اش را كشيد بالاتر تا كسي سالك روي گردنش را نبيند و با قدمهاي تند پا گذاشت به برگشتن .

چهارشنبه یکم خرداد 1387
تقلب ...  

پر كردن پيت نفت در شبهاي زمستان حتي سخت تر از جغرافي بود. يكبار هم بي حواسي و سر رفتن نفت زير منبع، كلي غرغرو اضافه بار گذاشته بود روي  شانه هاي لاغري كه اصلاً آنقدر توي نوجواني ليز بود و اين ور وآن ور مي رفت، كه نمي شد باري رويش گذاشت.

امتحان توي كلاسها برگزار مي شد و اين بهترين فرصت براي صندليها و ميزهاي نو بود تا اطلاعات جغرافيايي خود را افزايش بدهند. هميشه از اينكه سخت ترين امتحان آخر باشد، ناراحت بود. ولي به هر حال بعد از آن ديوار، آزادي مطلقِ‌‌ٍ فوتبال توي كوچه ها بود. كتاب توي دستش سر خورد و افتاد روي متكا. دويد توي كوچه.

شروع امتحان ساعت دوي بعد از ظهر بود. بچه ها خيلي آرام وارد كلاس شدند. هنوز آخرين رديف پر نشده بود كه ناظم با خط كش و داد وبيداد آمد تو. چند ثانيه اي طول كشيد تابفهمد هرچه نخوانده و روي نيمكت ماسيده، مي ماند براي نسلهاي بعدي. تا به حال هيچ زمين لرزه اي به آن قدرت اتفاق نيفتاده بود كه محل امتحان را جدا كند و اين همه تلفات احتمالي داشته باشد. مثل اينكه مدرسه به طرف كلاس بزرگ ته راهرو كج شده باشد، خيلي از بچه ها در حال نق نق و غرولند سر مي خوردند به ته راهروي مدرسه و گاهي همراه اين سيل چند صندلي و كيف و نيمكت بود كه غلت مي خورد و همراه آنها جابجا مي شد. پسرك درست بيرون كلاس نشست روي كتابي كه از كيفش در آورده بود و با چشمهايش شروع كرد به كندن كلمات كتاب جغرافي و چسباندن آنها توي يك كاغذ كوچك. دستش حس نداشت ولي با تمام سرعت و توان ريز ريز هرچه مي ديد، يادداشت مي كرد. عين تكه هاي بي ربط يخ توي يك سطل بزرگ آب وقتي كه دير شده و ويخها دارند آب مي شوند. آقاي ناظم از دور مي آمد و شايد چون كت تنگي داشت خوب نمي توانست با دستهايش تعادل بدنش را حفظ كند، شروع كرده بود به كيش دادن بچه ها به سمت ته راهرو، چند تا اينجا و چند تا آنجا.

نور افتاده بودگوشه كلاس بزرگي كه معلم جغرافي با همان كت و شلوار كرم قهوه اي هميشگي با كله بي مو، مثل كره جغرافيا نشسته بود گوشه اش و با ابروهاي گره خورده و چشمهاي كرم  قهوه اي بچه ها را مي پاييد.

گاهي هم از روي سكو پايين مي آمد و بين صندليها قدم مي زد. پسر هي توي دلش آشوب مي شدو به خاطر بازي ديروز خودش را نفرين مي كرد و آنقدر روي صندلي منقبض مي شد تا دلش درد بگيرد و بتواند برود بيرون. از اين كار خسته مي شد و در نهايت آرامش به فكر سه ماه نوشين تعطيلات با آنهمه چيزهاي دوست داشتني مي افتاد: كتابخانه كانون پرورشي با صندليهاي كوتاهش كه او هنوز با خجالت دوستش داشت برود، تيركمان مگسي كه از كش خياطي مادر درست مي شد، آتش بازي توي زمين كنار رودخانه، شكستن شيشه هاي خانه خرابه اي كه توي باغ بود، پرتقال دزدي و خلاصه كلي سرگرمي شرافتمندانه ديگر.صداي قدمهاي معلم بود كه نيشش را جمع كرد و برد توي صورتش، سرش هم آمد پايين روي ورقه خودش. داشت زور مي زد و كلي قله پلنك كوه، شير كوه و جك و جانور ديگر را كه جمع شده بودند توي سرش جمع و جور مي كرد تا بتواند به سوالها جواب دهد. ولي امان از اين همه جانور كه كم كم داشتند يار كشي ميكردند و مي خواستند فوتبالي را توي شكمش دست وپا كنند. توپشان هم دولايه بود و پلاستيكي. لايي، كه بيروني بود و از بس توي سر و صورتش لگد خورده بود، ديگر نتوانسته بود لبخند درازش را حفظ كند و از گوشه هاي لبش جر خورده بود و لق لق مي زد. شايد اگر فيل دمش پهن تر بود و دقت بيشتري مي كردو اين همه گل نمي خورد، آشوب درست نميشد. اين بازي آنقدر ادامه داشت كه حتي چند رديف گوشه تر، همكلاسي اش خبردار شد و يكهو آنهمه جانور را از توي دلش بالا آورد و ريخت توي ورقه امتحان. معلم كه زير آفتاب سرش سرخ شده بود و مثل خورشيد غروب آرام و خسته روي صندلي اش مواظب همه بود، پريد رفت سراغ شاگرد بدحال. پسرك كه انگارهمين طوري الكي چهار دقيقه وقت اضافه بهش داده باشي با يك دريبل ريز دستش رفت توي جيبش و نسخه شفا دهنده را گذاشت جلوي خودش. فقط دو سوالي ماسيده بود توي مخش و هيچ رقم خودكارش به جواب چفت نمي شد. وقتش بود تا معلم از رفع ورجوع پسرك بد حال فارغ نشده، فلنگ را ببندد. اما دل غافل، موقع پيچيدن و بلند شدن، كلاس كاملاً ساكت شده بود و صداي چروكيدن كاغذ تقلب توي شكاف شلوار مشكي اش عين صداي پاره شدن برگه امتحان بلند و واضح پخش شده بود توي كلاس يخ زده. خورشيد كلاس سرختر و عصباني تر از قبل از همان گوشه تند آمد درست بالاي سرش شروع به گرما دادن نمود. اگر معلم فهميده باشد، بيچارگي اش ته نخواهد داشت. پسر خودكارش كه از دستش افتاد، خم شد به بستن بند كفشها. داور بي هيچ حرفي عصباني و مشكوك داشت به بازيكني كه وقت كشي مي كرد، چشم غره مي رفت. اما توي يك لحظه انگار دلش به رحم آمده باشد و بخواهد هرم گرمايش را بردارد، خيلي ساده داد زد كه پنج دقيقه به آخر امتحان مانده است. برگه جواب توي دست پسر رفت به سمت معلم. دست ديگرش هم به كيف، خودش را با سرعت رساند به در كلاس. هواي سالن خنك و سبك بود. توي درس حرفه و فن خوانده بود كه اضلاع شمالي ساختمان خنك تر هستند. راست بود. آنجا نور خورشيد افتاده بود روي ساختمانهاي روبروي مدرسه و مي رسيد به وسط وسطهاي ديوارروبرو. از سر و صداي بچه ها و كشيده شدن توپ لاستيكي به آسفالت معلوم بود كه آن پايين خبرخوبي در جريان است.