دكتر ديگر چند وقتي بود كه با هم پياله هايش بُرنمي خورد. البته دكتر بودنش را سه سالي بود كه از دانشكده به اثبات رسانده بود. صبح توي آپارتمانش كه به قولي نُقلي، تلخ و گرفته بود. بيدار كه شد حس كرد كه بايد به بيكاري اش براي هميشه سر و سامان دهد. شماره مهدي رونوشت را گرفت. و قبل از اينكه هيكل وارفته و چاقش را كه توي سي سالگي به نظر 40 ساله مي رسيد، سست جابجا كرد و با چرخش كمي روي كاناپه راحتي انداخت. آب دهانش را خشك قورت داد و از پنجره كه تنها روشني اتاق بود نگاهش روي درختهايي كه هر روز بهش زل مي زدند و بعدش گذر ماشينها افتاد. قبل از اينكه به آپارتمان روبرو- هرپنجره اي باشد فرق نمي كند- خيره شود، طرف گوشي را برداشت:
- جانم! چطوري تك خور؟
: مهدي جان شوخي رو ول كن. بيا كارت دارم.
سر و صداي خيابان داشت بيشتر ميشد و هيچ صدايي از حرفهاشان نبود. تلفن بعدي پيش شماره اي حوالي چهار راه ولي عصر داشت. توي آن همه سرو صداي ساختمان سازي كه از ساعت نه صبح به اوج رسيده بود، صداي مشعلهايي كه براي قير گوني به كار مي رود، قويتر از همه هُرهُرمي كرد. اين بار بعد از اينكه گوشي را گذاشت از هيجاني كه روي صورتش رژه مي رفت، فهميد خرداد ماه است . سالهاي مدرسه و امتحان، سگهاي عصباني باغ گذر بچه ها. توي اين فكرها بود كه صف كتابهاي روي شوفاژ سرد اين وقت سال، روي هم سريد و آخرينشان كه از همه قطورتر بود زير بار بقيه خم شد.
- اي لامصب ها! انگار دارن ساختمان مارو خراب ميكنن.
بلند شد و عين اينكه بخواهد توي دعوا طرف را غافل گير كند و با چپ بزند توي گوشش، محكم كتابها رابرگرداند سر جايشان. كتاب آخري را برداشت. گوشه پاييني اش را كه تا شده بود با دست و خيلي مهربان صاف كرد. و دوباره يادداشت صفحه اول رااز حفظ خواند. همان خط دخترانه كه گوشه امضايش در تماس كتاب با پنجره رطوبت كشيده و محو شده بود:" ... اميد عزيزم." دم ميم دو شقه شده بود يك سر انداخته بود بالا و ديگري به پايين. عين اينكه نوشته باشد : مار. محكم بست و نشست روي تخت كنار كتابها. آنقدر شديد كه گرد و خاك بلند شد. نور پنچره داشت گرد و خاكها را بازي مي داد كه يادش آمد دو نخي سيگار مانده است. آنقدر هول پاكت را برداشت كه دستهايش نمي دانستند كدام سيگار قرار است ديگري را روشن كند. به هر حال گيراند و آتش كه زد، ديد زنگ در را مي زنند. تنها صداي رساي خانه همين زنگ قديمي بود كه به هيچ روشي نمي شد ساكتش كرد. از همان دم دربي هيچ آيفني وصل شده بود به تنها اتاق اين واحد. بلند شد و رفت از روي پله ها و بالاي در خروجي كه با چند پله به درب اصلي مي رسيد، نگاه كرد. طرف را كه شناخت دستي تكان داد و مثل پهلوانهاي زور خانه رفت توي گود و درب را باز كرد.
كل اسبابش را كه آورد، اتاقش شده بود مثل اتاق كيمياگرها. حساب كرد حتي دستيار هم نمي خواست. فقط بايد غرغر همسايه ها را مي خواباند. بايد حساب كار دستشان مي آمد كه پزشك عمومي هم از سراين آدمهاي جنوب شهري زيادي است. اصلاً بين يك كلينيك سر پايي و درمانگاه ترك اعتياد توماني صد شاهي فرق است. ديگر نمي خواست هيچ معتادي آنجا پاتوق كند و سر آخر به زور مهدي رونوشت و سعيد بيخود سوت شود بيرون. از فردا صبحش شروع شده بود. خيلي شيك و تميزربع باقيمانده اتاق افتاده بود آن سمت پرده پلاستيكي سفيد. همه خنزر پنزرهايش را چپانده بود توي كمد فلزي كه جاهاييش زنگ داشت و لكه لكه شده بود. اولين مريضش همان آدم منگي بود كه حتي زورش نمي رسيد خودش تزريق كند. معتاد منگ زنگ كه زد، خلقش رفت توي هم. دستش را برد توي جيبش تا خيالش راحت باشد كه مبادا از سر دلسوزي اين دستها نافرمان شوند و كاري بكنند. زل زده بود توي كوچه كه قبض تلفن همين طور زنده و داغ داغ از لاي در سريد تو و همانجا لا ي در گير كرد. رفت و قبض را كه ديد گُر گرفت. سيگار هفدهم يا هجدهمش بود كه چسباند گوشه لبش و با همان لب هايي كه سيگار را گرفته بود بلند غرغر كرد كه : مطب بدون تلفن ؟
خسته بود بدون آنكه كارخاصي انجام داده باشد. با اينكه سر ظهر روي همان گاز سه شعله كارش را رسيده بود، ولي عمراً كوك نبود. با زنگ در از جا پريد و دو نفري را كه خيلي بُراق به نظر مي رسيدند به داخل مطبش راهنمايي كرد. مرد مو بلند سبيلو كه درد داشت از ديگري كه آفتاب سوخته و بلند قامت و مسنتر بود آويزان شده بود.زل زده بود به روبرو كه يكهو ول شد كف مطب. بوي خون تازه از كف پلاستيكي اتاق بالا مي زد. بو توي سرش شروع كرد به بازي. لذتي مثل روزهاي قديمي دانشگاه و بخش ولي خيلي محرك و تند روي گل و گردنش در حال بازي بود. حتي آنقدر كند دستكشها را مي پوشيد كه بو بيشتر توي دماغش مي ماند. لحن صدايش را محكم كرد و به همراه ورزيده و نگران مرد گفت كه بايد پول را اول بدهند و در حالي كه خيلي كند بسته گازي را باز مي كرد، تاكيد كرد كه قمه خورده ها را به همين راحتي قبول نميكنند مخصوصاً اينكه به نظرمعتاد هم باشند. همراه بي هيچ چك و چانه اي با غيظ زيپ جيب بغل شلوارش را باز كردو دسته اي دو هزار توماني بيرون آورد. و تند گذاشت روي ميز. مرد سبيلو شده بود خربزه كم شيريني كه بچه ها از روي شيطنت رويش سبيل چسبانده اند. صورت گرد و بازش داشت به خودش مي پيچيد.
- دكتر فقط زودتر. اين بيچاره كه كاري نكرده. اين مهدي رونوشت پاك قاط زده. چسبونده بهش كه آدم فروشي كرده ...
سرش را هم بالا نياورد. احساس كرد از بس زبانش را به لبش زده، خيس شده و برق افتاده. بدتر اينكه چشمهايش افتاده بودند كه بازي وذوق ذوق مي كردند. اگر سر بالا مي كرد لو رفته بود.
- بنده خدا زنش هشت ماهه بارداره. بي كاريِ بي وقتي براش سخت ميشه. داداش و اينها هم كه نداره. ما هم اوضاعمون بي ريخت شده...
خودش را به زور زده بود به بي تفاوتي و مثل پزشكهاي حاذق داشت آرام روي پهلوي بيمار و با دست توي بريدگي خون آلود دنبال يه چيز سفت مي گشت. چيزي مثل پليسه چاقو. چندبار رفت و چيزي پيدا نكرد. خيلي فرز شروع كرد به دوختن با نخ بخيه . فوقش چركي شدنش دوباره خرج داشت. از اين بد جنسي به خودش باليد. مثل يوزپلنگي كه قسمتي از شكارش را نخورده و كنار گذاشته هيچ حيواني نمي بايست جرات ميكرد تا به غذايش ناخنك بزند. اصلاً اين آدمها مهم نبودند، مهدي، سعيد، جمال ... همه آدمهاي بي كله، افيوني و مضر بودند به حال جامعه. اصلاً موضوعات مهمتري بود كه بايد با آنها مشغول مي شد. شب، جشن روز اول مطب، دستخوش به سعيد بي خود و مخصوصاًمهدي رونوشت، شايد بايستي ليستي تهيه مي كرد: رييس بيمارستاني كه آنهمه او را سر دوانده بود، صاحبخانه كه البته احمق بود و مي شد همه چيزرا به حساب بي فرهنگيش گذاشت. خلاصه خيلي كار داشت. احساس مي كرد روز اولي است كه دكتر شده. مي خواست قسم بخورد كه هميشه اينطوري بماند و اگر احساساتش خواست فوران كند و فردين بازي در بياورد، بهتر است دستهايش در جيبش بماند. حتي اگر كسي ازش آدرس پرسيد نگويد و طرف را خيط كند. آن دونفر كه رفتند، بوي خون مانده بود وبازهم داشت فكرمي كرد. هميشه وقتي مي نشست روي صندلي اول بايد مطمئن مي شد ميخهاي حتي كنار هم سر جايشان هستند يا نه. اكثراً بدون ديدن آنها مي رفت از طبقه بالاي كابينت نزديك آب گرمكن ديواري، چكش را برمي داشت و تمام ميخها را سر جايشان سفت مي كرد. حتي وقتهايي كه بيشتر كلافه بود مي رفت سراغ لولاي درو پينهايش را كه شل شده بود، چكش كاري مي كرد. زنگ دوباره با تمام وجود صدا كرد. يك جوري يك وري نشسته بود و چكش توي دستش مانده بود.
