مرد پشت دستش درست توي جايي که شصست از بقيه جدا مي شود پرنده دارد،آبي و مسطح و کج و کوله. دستهايش بالا ميآيند. گره مي خورند به ميله ها نوک انگشتها آن طرف و بقيه اين طرف. نفس يا آهي مي کشد که توي هوا مرطوب و پر دود زندان گم است. مرد روي سينه ام راه مي رود، پرايد سفيد. مرد پياده است وتند اين طرف و آن طرف را نگاه ميکند و تند مي رود. گاهي هم مسيري که بايد از بين جمعيت پياده رو طي کند نگاه مي کند با اين حال کمتر به اين وآن مي خورد.ما مورها هم آمده اند...
مرد آزاد است. مثل مرغي که سرش را بريدي و به شوق اين آزادي در پوست خودش نمي گنجد. حتي خونش را هم اين طرف و آن طرف پخش مي کند انگار دارد شادباش مي دهد به درو ديوار. بيخ تا بيخ ميدان آدم ايستاده. هوا گرم است. رطوبت زياد است. اما گرد و خاک ساختمانهاي در حال ساخت اطرف ميدان خوب ننشسته است. جوانها هم به دو و گاهي آرامتر در حال جمع شدن هستند. مرد هنوز راه مي رود. مرد با چرثقيل جلو ميآيد. با اشاره مامورها جرثقيل را نگاه مي دارد. پير مردي کنار جمعيت سيگار تندش را برافروخته تر مي کند و انگار مي گويد: اين همه سال گذشته و هنوز قواعد بازي رو بلد نيستيم. آخه مرد ناحسابي اين چه کاري ... که وسط حرفش فشار جمعيت او را به عقب هل مي دهد و وحرفش با جوانک بغل دستي اش گم مي شود. مرد را که بالا مي کشند. باد مي افتد و گرد و خاک بيشتري به خورد ريه مردم مي دهد. ملت هيجان زده که تا حال انگار مسابقه اي را مي ديدند و با اينکه بليط داده اند و باخته اند بايد تا آخرش را ببينند، سماجتشان کم مي شود. من هم پنجره را کيپ مي کنم. و مي نشينم و مي نوشم. چاي کيسه اي خستگي آدم را در نمي کند. انگار پنجره را دير بسته ام. گرد و خاک رفت و آمدها آمده باشد توي چايم. چند دقيقه شده و خورشيد که دارد روي ديوارهاي اطراف دست مي کشد، با تاخير آمده و دارد با سماجت جوان تر ها بازي مي کند. آنها هم با قپک هاي برجسته درجه دارها، با درجه جواني که مثل حالا شده قد اين تخم مرغهاي آبکي يا آبهاي سفيد سوبسيد داربا صفهاي طولاني، تقلبي و لوس و بي محتوي، ايستاده اند و با گوشيهايشان مشغول هستند. خيلي هم دل و دماغ خنديدن را هم ندارند. يکيشان خيلي آرام دختري پشت پنجره طبقه همکف کوچه را نشان مي دهد و لبخندي دهانش را گشادتر مي کند. دختر با موهاي لخت و بلند و سنگينش که روي شانه ها پخش کرده، عين محافظ سر و گردن که حتي دلت نمي آيد دست ببري زير آنها و ترکيبشان را بهم بزني و شايد بخواهي زير آنها ازگرماي آفتاب فرار کني، خيلي آرام و گستاخ پشت پنجره ايستاده و آرام لبخند به لب به جمعيت نگاه ميکند و سعي دارد خود را بي تفاوت و آرام نشان دهد. دوتا از پسرهاي جمع انگار که مسابقه ديگري در حال شروع شدن است،اعدام را ول مي کنند و شلنگ انداز به سمت پنجره راه مي افتند.
