تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
کاغذ بدون سرب ...  

مرد پشت دستش درست توي جايي که شصست از بقيه جدا مي شود پرنده دارد،‌آبي و مسطح و کج و کوله. دستهايش بالا مي‌آيند. گره مي خورند به ميله ها نوک انگشتها آن طرف و بقيه اين طرف. نفس يا آهي مي کشد که توي هوا مرطوب و پر دود زندان گم است. مرد روي سينه ام راه مي رود، پرايد سفيد. مرد پياده است وتند اين طرف و آن طرف را نگاه ميکند و تند مي رود. گاهي هم مسيري که بايد از بين جمعيت پياده رو طي کند نگاه مي کند با اين حال کمتر به اين وآن مي خورد.ما مورها هم آمده اند...

 مرد آزاد است. مثل مرغي که سرش را بريدي و به شوق اين آزادي در پوست خودش نمي گنجد. حتي خونش را هم اين طرف و آن طرف پخش مي کند انگار دارد شادباش مي دهد به درو ديوار. بيخ تا بيخ ميدان آدم ايستاده. هوا گرم است. رطوبت زياد است. اما گرد و خاک ساختمانهاي در حال ساخت اطرف ميدان خوب ننشسته است. جوانها هم به دو و گاهي آرامتر در حال جمع شدن هستند. مرد هنوز راه مي رود. مرد با چرثقيل جلو مي‌آيد. با اشاره مامورها جرثقيل را نگاه مي دارد. پير مردي کنار جمعيت سيگار تندش را برافروخته تر مي کند و انگار مي گويد:‌ اين همه سال گذشته و هنوز قواعد بازي رو بلد نيستيم. آخه مرد ناحسابي اين چه کاري ... که وسط حرفش فشار جمعيت او را به عقب هل مي دهد و وحرفش با جوانک بغل دستي اش گم مي شود. مرد را که بالا مي کشند. باد مي افتد و گرد و خاک بيشتري به خورد ريه مردم مي دهد. ملت هيجان زده که تا حال انگار مسابقه اي را مي ديدند و با اينکه بليط داده اند و باخته اند بايد تا آخرش را ببينند، سماجتشان کم مي شود. من هم پنجره را کيپ مي کنم. و مي نشينم و مي نوشم. چاي کيسه اي خستگي آدم را در نمي کند. انگار پنجره را دير بسته ام. گرد و خاک رفت و آمدها آمده باشد توي چايم. چند دقيقه شده و خورشيد که دارد روي ديوارهاي اطراف دست مي کشد، با تاخير آمده و دارد با سماجت جوان تر ها بازي مي کند. آنها هم با قپک هاي برجسته درجه دارها، با درجه جواني که مثل حالا شده  قد اين تخم مرغهاي آبکي يا آبهاي سفيد سوبسيد داربا صفهاي طولاني، تقلبي و لوس و بي محتوي، ايستاده اند و با گوشيهايشان مشغول هستند. خيلي هم دل و دماغ خنديدن را هم ندارند. يکيشان خيلي آرام دختري پشت پنجره طبقه همکف کوچه را نشان مي دهد و لبخندي دهانش را گشادتر مي کند. دختر با موهاي لخت و بلند و سنگينش که روي شانه ها پخش کرده، عين محافظ  سر و گردن که حتي دلت نمي آيد دست ببري زير آنها و ترکيبشان را بهم بزني و شايد بخواهي زير آنها ازگرماي آفتاب فرار کني، خيلي آرام و گستاخ پشت پنجره ايستاده و آرام لبخند به لب به جمعيت نگاه ميکند و سعي دارد خود را بي تفاوت و آرام نشان دهد. دوتا از پسرهاي جمع انگار که مسابقه ديگري در حال شروع شدن است،‌اعدام را ول مي کنند و شلنگ انداز به سمت پنجره راه مي افتند.

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
سرب داغ بنوشید ...  
آمد. زود جای زخم بریدگی پشت بازویش لو داد که کارش را کرده است. رفته و سرب کار گذاشته تویش قبل از اینکه کسی سرب داغ بکارد... بهش غبطه می خورم. خودم اگر سرب داشتم می زدم به قلاب و می رفتم ماهی گیری و خیلی روشنفکرانه تصور می کردم و خالی می بستم که آنها را برای بالانس چرخها به کار برده ام.
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
ما و مارهای پیتون ...  

 

شنیده بودم که مارهای پیتون در استوا زندگی میکنند. هیچ خاصیتی ندارند. زیر آفتاب داغ چنبره می زنند. انگار دارند رنگ خالهای درشت روی تنهای تنومندشان را تغییر  می دهند. نرها که اصلاً تمایلی به ماده ها نشان نمی دهند و اغلب به همین دلیل هیچ نوع ازآن نبردهای سهمگین که بین انواع حیوانات بر سر مالکیت ملکه یا در حالت ساده تر ماده در میگیرد، درشان دیده نمی شود.

این بماند که ما شده بودیم دانشجو و کتاب به بغل. کتابفروشی کوچکی بود توی شهرمان که بیشتر کتاب امانت میداد. از سر خیابان با یک راه پله باریک و طولانی می رسید به تک اتاقی کم نور که دور تادورش کتاب بودتا سقف. مانده بود جلوی پنجره رو به آسمان که باز و هواگیر مینمود. دختر کتابفروشی هم به همراه کتابهای کمیاب، شب و روز را سپری میکرد. ما یعنی فقط این حقیر می رفت آنجا و مثل کارواش کتاب می گرفت و میداد بیرون. البته زمانهایی اینقدر این پا و آن پا می کردم تا مرد کتابفروش برسد و گنج جدیدی را که از دوستان و آشنایان تهیه کرده به ردیف زندانیهای بی غل وزنجیر و رنگ باخته ی امانیها تحویل دهد. آن وقت زندان بان ظریف آنها که خود زندانی اتاقی بود که روی راه پله طولانی افتاده بود، در لباسی روشن و لبخندی مهربان، بی شباهت به زندانبانهای معمول، دانه دانه آماده شان کند تا برای یک هوا خوری یک روزه و تپل ترها چند روزه آماده تحویل به ملاقاتیهای گمنام باشند. دخترک ریزه میزه و فرز بود. توی لباس اسپرتی که می پوشید به همراه کفشهای کتانی اش، صخره نورد آماتوری بود که همیشه همین صخره های پایین دست را امتحان می کرد و بین طبقات کتابها جابجا می شد.

روزهای گرم و بی حس و حال تعطیلات تابستان بود و شرجی هوای شمال هم لحظه ای آن مهربانیهای خفه کننده اش را از گل و گردنمان بر نمی داشت و زیر زمینی هم تقریباً هیچ جا پیدا نمی شد که بخزیم تویش، شده بودیم آویزان آن کتابخانه. حتی مرد صاحب کتابفروشی با دیدن کارت دانشجویی ام راه حلی برای اقامت دائم داده بود و گفته بود که با این کارت فقط مشود رفت خواستگاری مثل اینکه گفته باشد شبها هم میتوانی اینجا بمانی و زحمت رفتن وآمدن توی هوای داغ را هم نکشی. اصلاً بعد این حرف شده بودم کوه نورد و برای تمرین از پله های البرز(همان کتاب فروشی) بالا می رفتم، بلکه روزی یک کوه نورد درست و حسابی و استخوان دار شوم. پله ها انگاری تنه ماری خفته اند و به سری در اتاق اصلی کتابفروشی ختم می شدند. مار خفته هم  دختر را با کتابها بلعیده و بی خیال از شرجی گرما یا سیری پس از غذا لمیده بود. حتی یک روز  که آمدم وروی پله ها زندان بان زندانی را چمباتمه و دمق دیدم. کلی دلم برایش سوخت. بیشتر از اینکه میدیدم از آنجا دارد اول خنکی غروب دختر و پسرهای بیکار که دارند به دق و دلی روزها هم شده و یا هرچه مانده تا شب شود و بیرون ماندن بد شود، خیابان شلوغ را شخم می زنند، را نگاه میکند و برای همین یک ساعت آزادی آنها زانوی غم به بغل گرفته، پکر شدم. سلام کردم از آنها که دیگر اسم ملاقاتی تویش نیست و حکم آزادی زندان بان را ول کردم توی دورگی هنجره 18 سالگی ام.

سنگین ابرو کرد توی هم و با اکراه پله ها را بالا رفت تا پشت پیشخوان. من هم خیلی اتوماتیک بغچه امانت را گذاشتم روی پیشخوان. بنا کرد به اعتراض که چرا کتابی که نمی خوانم می برم و می آورم.  حرفش خورد توی پیشانیم. چهار تکه شد. دو تکه از زیر گونه ها آمد پایین و درست زیر آرواره ها ماسید. دوتکه دیگر هم خیلی تند و سریع رفت رو شقیقه ها و آرام آرام لول شد و جایش داغ شد.یک لحظه حس کردم مار کتابخانه هم از چرت بعد از بیدار شده و به کله اش تکانی داده انگار هوا توی سرش ایستاده باشد. خیلی آرام و دمق گفتم : "چرا... می خوانم. حتی اکثراً خلاصه میکنم." آتیش چشمهایش هری کشید و رفت پایین. آنقدر زود و سریع که روی صورتش چین انداخت. فوری تیر دوم را پراندم که کتاب دنیای صوفی را می خواهم. چین صورتش بیشتر شد، انقدر که پوست روی گونه هایش مخملی و براق شده بود و در حال پاره شدن. خیلی نمکی به همبازیش گفت که کتاب را دارد می خواند وبعد که توپ افتاد دست من گفتم خواندم خلاصه اش را می نویسم برایت. توی برگشت داشتم روی تن لیز مار به در و دیوار می خوردم و پا کوبیدن و پایین رفتنم حتی مار پله را بیشتر غلغلک می داد و و ضع پایین رفتن بدتر می شد.

شد و هیچ خلاف وعده ای نشد. من که هیچ جزوه ای ننوشته بودم دیدم با دست خودم خلاصه را تحویل استاد می دهم و ایشان هم از اینکه دانشجوی زبر و زرنگ تکلیفش را درست انجام داده خوشحال شد و خیلی شیرین تشکر کرد و حتی برخلاف اساتید دیگر که کار خودشان را بر گرده دانشجوهاشان میبینند، اعتراف کرد که آقای خیلی آقایی این خلاصه را ازم می خواست.

لازم نیست بگویم چه بر سرم آمد وقتی حس چهار پایی مفید برای جامعه انسانی توی سرم رژه می رفت. احساس می کردم حتی گوشت مار یا- چه فرق می کند حیوان حیوان است دیگر- خر را هم می توان لای توری گذاشت و طی چند روز کباب کرد، هر چقدر هم فلسفه خوانده باشد. ولی پیش خودم از اینکه  آن تابستان را کلی کتاب از یونگو هسه  گرفته تا کاستندا و کازانتزاکیس بلعیدم، خیلی ناراحت نیستم. فقط  هنوز از اثر آن تورم معده گاهی باید بروم و دوباره شمرده شمرده نشخوار کنم.

 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
کمی سینما ...  
اول : از سامان سالور با فیلم " چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" که زیبایی هاش به نظرم اینطوری مینمود:
نحوه ارتباطات سیسیلی افراد با هم در فیلم به علاوه  راز بقای عاشقانه، نه فقط برای عشق که برای زندگی و انتخاب درخور ترین صدا و تصویر برای درگیری افراد برای یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم توسط محسن نامجو که دیگه تصویرش برای من جا افتاده تر از صداش شده.
دوم: چه دلی دارد این حمامی که کیسه می کشد به پشت یار! برای من نوعی نویسنده ها شیرین تر از فیلمسازها هستند، مثل موسی(ع) که همش تصویردریا شکافتن و آتش و کوه و اینهاست ولی محمد(ص) همش کتاب و جزوه ودرس و ...
سوم: تمام مشکل ما از عادت به مشورت با بزرگترهاست.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
سر حوض ...  

آه خدا دستانم میلرزند و این ماهی فراری توی حوض آنها آب می خواهد. من که دودستم را به قنوت برداشته ام. روبروی چشمهایم داشته پرپر میزده.، حالا تکان نمی خورد. نمرده ولی دارد دیر می شود. فقط آن قدری باشد که بتواند نفس بکشد. خدایا این مه را از جلوی چشمهایش بردار. می ترسم اگر توی آب بیفتد به هوای اینکه همه جا آب است از دستانم بپرد بیرون وآزادی را تجربه کند. سنگ دل نیستم ولی خودخواهم و ماهی روی حوض را دو دستی محکم گرفته ام.

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
مادر، مفقود، زن، فقط زائو؟ ...  
معلم پرسید: 3 در 4 چند می شود؟
شاگرد گفت: عکس میشود آقا، قاب، پرسونلی می شود آقا!
معلم دوباره خندید و گفت : آری و باز خندید.
شاگرد با تردید پرسید: پس چرا مادر مان که مرد هیچ رقم 3 در 4 نبود؟ حتی روی اعلامیه دیوار.
و پیش خودش سوال کرد: پرسونلی ؟
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
کمترین ریش ...  

آنروز که با تو آشنا شدم. دقیقاً همان وقت که اسمت را شنیدم انگارخدا با چکش و سنبه اش سقف ناگشوده آسمان تیره شب را سوراخ کرد. ترا ازآن سوراخ داد پایین. باور کن هنوز که ماه بدر کامل می شود. من جای پایین آمدنت را می بینم. هر ماه، تازه بریده و با لبه های تیزو نور عجیبی که ازش میاید و مال این جاها نیست. از جای بریدگی آسمان هنوز گرد وخاک تازه در حال جابجا شدن است.

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
تنها خانم معلم من : ...  

راستش پسر بچه های امروزی نبودیم. نبود. اگربود هم یکی دو نفر توی کلاس ما دستگاه پخش ویدئو داشتند. چه آدمهای منحرفی و چه خانواده هایی. اصلاً قابل تصور نبود میزان انحراف این جور آدمها و اینکه خیلی راحت اسم شخص اول مملکت را بدون امام و یا حداقل آقای می آورند. همین بود که پسرک شده بود خیال باف و منحرف. شاید فیلمهایی که می گفت برای هر نمره بیست میدید، کارتون نبودند و اصلاً بدون قضیه جایزه خودش فیلمهای بابا و مامانش را می دید. از همانها که روی صورت آدم نورهای رنگی درست می کنند. از بابایم شنیده بودم کلمه اش را: مبتذل.

ما دونفری روی یک نیمکت و درست چسبیده به میز خانم معلم می نشستیم. قیافه خانمم را درست یادم نیست. ابروهای نازکی داشت و به نظرم قهوه ای رنگ. اکثراً اخموبود. ناخنهای بلندی هم داشت که گاهی به همراه گچی بلند روی تخته می شکست.

اما داستان از آنجا شد که یک روز این بغل دستی زرنگ ما مقر آمد که بله! فلان روز خانم آمده خانه شان و بعد موقع رفتن و خدا حافظی با مامانش آمده توی اتاقش در طبقه پایین. چشمتان روز بد نبیند همینها را می گفت و من شاخم بیشتر رشد می کرد و کم کم فکر می کردم بقیه بچه ها هم متوجه این جسم عجیبی که به صورت یکتا روی سر ما در حال بزرگ شدن است مشکوک می شوند و می آیند از نزدیک ماجرا را می پرسند. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و من از همه جا بی خبر از خودش شنیدم که: "خانم ... باهام از اون کارها کرد". خیلی عقل کردم و به روی نفهمیده خودم نیاوردم که اصلاً چه کاری. آن موقع ها هم که اصلاً از اختلاف ارتفاع یک معلم و شاگرد سوم دبستان خبر نداشتم و توی باغ این حرفها نبودم. ولی هی می خواستم با اطلاعات نداشته خودم تصویری از ماجرا توی کله ام نقاشی کنم. توی بیداری چون دست به قلمم هم زیاد خوب نبوده و نیست موفق نشدم. ولی امان از خواب آن شب. توی عالم رویا دیدم که خانم ... آمده و درست پشت به در آشپزخانه مان نسشته و دارد با مادرم حال و احوال می کند. ولی چشمتان روز بد نبیند. چیزی دیدم که هنوز قلم از بیان آن شرم دارد. خانم ... با بالاتنه لخت نشسته بود وسط آشپزخانه. دیگر چیزی نفهمیدم. فکر هم نمی کنم اتفاق خاصی هم بلد نبودم که بیفتد. به هر ترتیب بیدار که شدم دنیا روی سرم خراب بود. دیگر خواب و خوراک نداشتم. ازآن دله بازیهای گاه وبیگاه و دستبردهای یخچال خانه هم خبری نبود. مامانم تعجب کرده بود که گربه دله عابد شده و حتی برای غذا خوردن هم توی آشپزخانه پیدایش نیست. مدرسه را که اصلاً نگو و نپرس. از همان فردای خوابم، به یک بهانه کوچک شبیه اینکه جایم تنگ است و این پسره لوس است، از این دوست انگلیسی و وطن فروشم خداحافظی کردم و از خانم خواستم که بروم جایی دور، پشت دریاها، دیار مردان پاک خداوند. معلم بیچاره را بگو که هاج و واج مانده بود و قبول کرد. البته این را از نیم نگاهی که بهش کردم فهمیدم. خوب خیلی طبیعی مادرم را خواست که بیاید مدرسه.

توی مدرسه مان یک اتاق بود که معلوم نبود آبدارخانه است یا کلاً اضافی بود.البته یکبارچند بچه شیطان رادیده بودم که به حالت فلک کردن بسته بودند و فکر کنم با تهدید بهشان فهمانده بودند که مدرسه یعنی چه. از قضا ملاقات ما هم آنجا اتفاق افتاد و این به همه نگرانیم و ترس از لو رفتن خوابم کمک کرد. هی باخودم میگفتم که الآن با اولین تهدید خانم بند را به آب می دهم و دوست عزیزم را می فروشم، تازه خوابم را بگو. خودم هم شریک جرم و در ردیف دوم دادگاه یا همان نزدیکیها قرار داشتم. وقتی رفتم تو مادرم نشسته بود و خنم معلم هم آنجا بود. یک صندلی خالی ولی به نظرم خیلی خیلی باریک آنجا بین آنها بود. فقط یادم هست که جست زدم روی صندلی و ساکت و بی نفس نشستم. سرم را که آرام بالا آوردم بچه های هم کلاسی را دیدم که مثل بچه قورباغه از میله های پنجره آویزان هستند و دارند می خندند. نکند لو رفته باشم یا وقتی که لو رفتم زودی بفهمند و ... خلاصه آبرویم در خطر بود. مادرم و خانم معلم مشغول صحبت بودند. با اینکه من خیلی توی حرف گوش کردن استاد کار بودم ولی هیچ جوری فکرم جمع نمیشد تا مطلب را بگیرم. سرآخر دیدم دست خانم معلم آمد زیر چانه ام . آرام سعی داشت چانه ام را بالا بیاورد. من هم از ترس اینکه مبادا یکهو ورق برگردد و ناخنهای تیزش توی چانه ام فرو برود، با هزار خجالت سرم را با لا آوردم. ولی نمی شد توی صورتش نگاه کرد. هاله نوری که روی صورت معلم بود مثل تابلوهای افراد مقدسی که دیده بودم،اجازه نمی داد چیزی ببینم. انگار نگاهم  به یک لامپ 200 واتی افتاده باشد زود سرم را پایین انداختم و تقریباً ماجرا تمام شد. ولی این شده که چهره تنها معلم خانمم را یادم نمانده است.

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
نخست ...  

سوزنبان متاسفانه نه به بالا فکر ميکند و نه پايين. آدمي ميانه است و معمولي با چشمهاي قهوه‌اي سير و مهربان، قد متوسطش را لاي اونيفورم کارش که سالهاست همان را دارد، پيچيده و گاهي مخصوصاً وقتي هوا شرجي و گرم مي شود،‌ با باز کردن دکمه هاي پيراهنش ميشود فهميد که حول و حوش 45 سالش است. اين را دقيقاً از روي شکم نيمه برآمده اش مي شود فهميد. سوزنبان مراقب آدمهايي که سرنوشتشان به دستش سپرده است و براي همين شبانه روز سر کارش است و برنامه اش را طبق جدولي که توي دفترش چسبانده دقيق ميزان ميکند. اصلاً مدتي است که شده مثل اينها که روي اسبها شرطبندي ميکنند، دائم، مضطرب و بي قرار يک چشمش به جدول توي دفترش است. اگر زندگي ساکت و آرامش وقتهايي که فاصله بين عبور قطارها زياد است، نبود حتماً بلايي به سرش آمده بود. ولي اين شده که در دل جنگل نزديک کوه براي خودش خانه‌اي از چوبهاي جنگلي ساخته که دو طبقه است. خيلي شيک مناسب مجالس مهمي مثل عروسي و وليمه و اينهاست. ولي او تنهايي در اين جاي بزرگ زندگي مي کند.

آدم مهمي نيست ولي تصميمهايش به نظر خودش گاهي خيلي مي تواند مهم باشد. وقتهايي با خودش فکرهاي خنده داري ميکند شبيه اينکه خدا دارد با  او در مورد عبور فلان قطار از اين مسير يا آن يکي مشورت مي‌کند. خدا خيلي جدي است و توي دفترش نشسته و با پيپ دسته طلايي‌اش بازي ميکند و در همين حال که به سمت او خم شده و سوال مي کند، سوزنبان خيلي بي تفاوت به فکر بيرون رفتن از اتاق و رسيدن کاري کوچک مثل روغنکاري دوچرخه‌اش است. انگار که نتظر بوده تا ازش بخواهند تا تصميمي در مورد زندگي افراد بگيرد و او هم با اکراه تمام اين تصميم گيري را به بعد موکول ميکند. خدا هم تا اين اوضاع را ميبيند، خلقش تنگ مي شود و با دوسه پک عميق سعي ميکند بحثي را که شروع کرده به يک احوال پرسي ساده از سوزنبان تبديل کند.سوزنبان نه اينکه ادم سنگ دلي باشد، اتفاقاً‌خيلي به حيات و مخصوصاً زندگي آدمها علاقه‌مند است و حتي با خودش فکر ميکند که اگر ازدواج کرده بود چقدر پدر خوب و مهرباني مي بود. مثلاً پسرش را که دنبال شيطنتهاي جواني بود اصلاً سرزنش نمي کرد و تنها با يک يادآوري کوچک در مورد قواعد مرگ موعظه اش را خلاصه ميکرد.

سوزنبان اندک مي خورد و گاهي بين دوآمد و رفت قطارها مي خوابد. اين همه استراحت شبانه روزي اش است. او نه تنها شکايتي ندارد بلکه کارش را و همچنين جايي را که درآن زندگي ميکند خيلي دوست دارد. البته برايش پيش‌آمده که هوا گرم باشد، جوري که نفس کشيدن سخت و ناجور شده باشد. دقيقاً‌مثل بعد از ظهرهاي تابستان که توي جنگل آدم تنهايي همش فکر و خيال مي کند. يه روز شده بود. مي ديد که کارش عوض شده. دقيق معلوم نبود که چه کاري مي کند. فقط حس ميکرد از خوشي زبانش گير کرده. يه جايي مثل يه مهماني سالني با نورهاي زياد و سر و صداي کرکننده موسيقي شلوغ و مبهم. کلي دختر و پسر جوان. هرکدام در حال کار خاصي بودند. مثلا ً‌يکي داشت با گل سينه دختر ريزه ميزه اي که روي لبه ميزي نشسته بود ور مي رفت و آرام توي چشمهايش نگاه مي‌کرد و چيزي مثل اينکه بخواهد دختر را خواب کند ميگفت. هر چند ثانيه هم زير زيرکي نگاهي تند و تيز به دورو بر خودش مي‌کرد و دوباره شروع مي‌کرد به خواندن لالايي. برايش دنيايشان جالب بود. ادامه داد به قدم زدن و رفتن به سمتي ديگر که چند جوان انگار سالها رقصيده‌اند و از فرط خستگي روي چند مبل ولو شده اند. زير چشمي نگاه کرد. يه چيزي شبيه لوليدن توي هم با هيکلهاي عرق کرده و ناراحت و بي قرار از اينکه روز است و امکان ندارد توي اين همه جمعيت کسي کار خلاف نزاکتي انجام دهد. روياي خيس آن روزش را خودش تمام کرده بود. طاقت جمعيت را نداشت و خيلي زور زده بود تا از خواب بيدار شود وقتي به زور بلند شد با اينکه از گرما و هواي خفه و سنگين تابستان جنگل و اينکه اونيفورمش خيس و عرق آلود شده بود نارحت شد. ولي تا يادش آمد که چه خوب در رفته و دمش را زود کولش جمع کرده کلي به خودش باليد.

او ساليانيست که کارش همين است به خاطر همين هم بعضي وقتها دماغش را باد ميکند و به رهگذري خيالي که ممکن است بخواهد از اين جاي پرت و دور افتاده عبور کند، مي‌گويد که شايد توي کل دنيا 3 -4 نفر بيشتر وجود  نداشته باشد که بتواند اين کار را اينقدر با دقت و وسواس فراوان و بي اشتباه انجام دهد. اگر هم پيدا بشوند شايد آدمهاي تحصيل کرده‌اي باشند که اين روزها مد شده در همه جاي دنيا مي‌روند يک جاي دنج براي خودشان زندگي مي کنند و پا توي کفش ديگران ميکنند. اين جور آدمها هميشه از ديد او غير قابل تحمل و موي دماغ بوده‌اند. آدمهايي که دقيقاً زياد ازشان ديده. تا يادم نرفته بايد بگويم هرچي سوزنبانهاي برتر دنيا ماهر باشند حافظه شان مثل سوزنبان قوي نيست. مثلاً او دقيقاً يادش مي‌آيد که 5 سال پيش يک روز زمستان که برف تا نزديکيهاي زانويش نشسته بود، از مرکز بهش تلفن شد و همکارش تغييراتي در جدول عبور قطارها داد. او هم با اينکه از اين تغييرات فراوان عصباني شده بود،‌ سعي کرد خودش را‌آرام کند و براي انجام کارهايي مثل گرم کردن قسمتهايي از ريل که در اين فصل لازم بود با پريموس دستي گرم شوند نيروي کمکي بگيرد. ولي باز هم از کوره در رفته بود و تا بيايد به خودش بجنبد کلي ليچار بار طرف کرده بود. اصلاً چش شده بود آن روز و به چه دليل به طرف گفته بود که : تو جاي بچه مني آقاي محسني، من عمري از اين زمستانهاي سخت رو پشت سر گذاشتم. در ادامه گوشي تلفن را يک لحظه از گوشش دور کرد و تکاني داد تا پيچ و تاب سيم گوشي از هم باز شود و سريع گوشي را چسباند به گوشش انگار که دوخک حريف را وسط تشک کشتي گرفته باشي و با زيرکي تمام وقتي طرف نفس کم آورده و اصلاً حرفهاي مربي يادش نيست، دست بندازي و دودستي يک لنگ پاي طرف را بکشي بالا جوري که تعادلش به هم بخورد. سوزنبان کلاً آدم آرامي بود ولي اين کارا بعضي وقتها لازم است. بلاخره سن و سال و ريش سفيدي به يه چيزهايي بند است ديگر اين نيست که هرتکي باشد و هر جوجه کارمندي بخواهد از روي کاعذ بلادستي اش اردهاي ناشتا بدهد. بعد که حرفش را زد عين اسپندي که ديگر خيلي از آتش دور شده و دارد براي خودش سبک پرواز مي‌کند با پوز خندي ته دلش به دلداريهاي همکارش آن سمت تلفن گوش داد. صداي همکارش چندان هم نا مطبوع و مزاحم نبود. انگار که پسرش باشد. البته هيچ وقت ازدواج نکرده بود. لااقل يادش نمي‌آمد که بيش از چند سالي را با کسي زندگي کرده باشد ولي از اين مطمئن بود که کارشان به بچه و اينها نکشيده. به هرصورت صداي پشت سيم يادش آورد که مشغول نظافت انباري بغل دفترش بوده و حسابي گرفتار که جوانکي با موهاي فرفري مشکي و شانه پهن و قدي متوسط از دور به سمتش مي‌آمده و هنوز نرسيده دست تکان داده و چشمهاي پسر را که از آن فاصله قطعاً درست نميديد تصور مي کرده که برق مي زده يک برق آشنا. بعد يادش آمده که پسر خودش است که سالها رفته يک گوشه اي که اصلاً خاطرش نيست درس فني خوانده و حالاً‌اينجاست. او هم از اينکه با وجود حافظه خوبش اين چيزها را يادش نمي‌آيد شرمنده شده و توي دلش ذوق کرده که چنين جوانکي پسرش است. هنوز به هم نرسيده چند تا کلمه به عنوان خوش آمد گويي و خيلي رسمي مثل اينکه تلفني بخواهد به يک مقام بالا دستي گزارش بدهد يا مثلاً بگويد، بهترش بگويم ناله کند که : مشتاق ديدار و يا چه خبر ولي رويش نشود که اينقدر خودماني بگويد. پسرش که آمد جلوتر دست دراز کند و آرام روي گونه‌اش را خيلي سرد ببوسد. هم اين سمت هم آن يکي. يک موقعيت خنده داري که اگر کسي از دور ببيند ريسه برود و از اجباري بودن رفتارش خنده اش بگيرد. خوب شايد تقصيري هم ندارد چون يک جورهايي دير به دير دور و برش شلوغ مي‌شود. شلوغ هم که نه کسي که مي شود گفت راه گم کرده مي‌آيد و مزاحمتي ايجاد ميکند. و هر وقت خواست مي‌رود.