تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
باز هم غرغر ...  

خواب دیدم. 11 سال طول کشید. خورشید بود که دستم را گرفته بود و می کشید بالا. تا وقتی بود نفهمیدم چه می کنم و چه اتفاقی برایم می افتد. همین طور که اوج می گرفتم می تالیدم که دستم سوخت ولم کن. سرانجام دلش برایم سوخت و ولم کرد. میان زمین و آسمان معلقم گذاشت و رفت.

تازه فهمیدم ارتفاع یعنی چه و میان زمین و آسمان کجاست. خورشید خانوم ترا به خدا همیشه بمان و جایی نرو. خسته نشو و طلب بهشت رفتن نکن. ناسلامتی تو خورشیدی و باید بتابی. خاصیتت همین است. کجا می خواهی بروی؟ لااقل بگذار کار دنیا تمام شود و زنگ آخر را بزتد. آن وقت نفس راحتی بکش و برو برای خودت باش. برو موسسات زیبایی و کلافهای روی صورتت را درمان کن یا ... اصلاً نتاب.

کاش عمرم قد می داد و پیش مرگت می شدم و پیش خودم می بالیدم که : هی! منم برادر پیش از آنکه بمیرد پیش پایش قربانی شده ام. کاش کمی پایینتر بودی تا سیاوش هم می توانست ازت عبور کند و نمره کامل بگید. ولی حیف که همه افسانه ها زیر پای تو اتفاق افتاده…

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
عشق آباد کجاست؟ ...  

بعضی داستانها که توی واقعیت اتفاق می افتند رو خیلی سخت میشه توی یک فیلم هری پاتری هم باور کرد. بچه که بودیم توی دفتر مدرسه مان یک کره جغرافیایی بود که خیلی بزرگ و دارای برجستگیهای زیادی از ارتفاعات کوهستانی بود. روزی که معلم این توپ بزرگ رو سر کلاس آورد و اجازه داد چند تایی از بچه ها از نزدیک اون رو ببینند، متوجه یک چسب زخم سفید وکثیف شدم که چسبیده بود به یه جایی توی همسایگی ما. منم با انگشتای فضول بچگی مشغول ور رفتن و کندن چسب شدم. خونده و نخونده زنگ خورد و معلم کره جغرافی رو زد زیر بغلش برد. این شد که من هنوز جغرافیم ضعیف مونده و نمی دونم عشق آباد کجاست. شما یاد گرفتین ؟

سه شنبه بیستم فروردین 1387
جاي خالي کلمات ...  

پدرم گفت. کاش من ميگفتم: وقتي آدم امکانات فضانوردي نداشته باشد و جاي غدد درون ريز و برون ريزش جابجا شود، نمي تواند فکر چپ و راست و آينده را بکند، فکر روزهاي موسوم به ... . پدرم گفت: يک حجامت ساده که اينقدر درد ندارد.

من فکر ميکردم يا زمزمه ميکردم يادم نيست. سي سال است، تازه زده به جاي وريد سرخرگ را بريده و بازم خون کثيف ازش ميايد. تيره‌تر از قبل، نوک سوزن بوده يا چه چيزي نمي دانم ولي جايش بد جوري چرک کرده و شده زخم سياه و بد شکل و قيافه‌اي که اين نسل 57 دوستش دارد يا شايد عادت کرده و به فکر درمان کوتاهش هم نيست. بابا يکي اين خون را بند بياورد لااقل تا زردي مريض را انقلابي، عرفاني، عشقي يا هر چيز ديگري نناميم. شده زندگي توي مکعبهاي بزرگ با طعم درد دل همسايه، شبها وقتي آرشه رو روي سازش ميکشه تازه مي‌فهمم دنيا از منفي بي‌نهايت تا مثبت بي نهايت، همه روي ميز خداوند جمع شده و داره يکه و تنها بازي مي کنه. بذار خوش باشه و بهش اعتراض نکن. 

سه شنبه بیستم فروردین 1387
ژورناليسم يا لياقت آخرين روز دنيا ...  

آخرين روز دنيا قطعاً اگه اعلام بشه صلح ميشه. کاش مي‌شد شايعه کرد تا هر روز ... .  

يه زماني توي کلاس زبان ياد گرفتم که  native speaker باشم. هميشه فکر ميکردم يه آدم باتجربه چه برخوردي با مسايل داره و در عوض يه جوان خام چه برخوردي.  افسوس که اين نسخه رو ديگه يادم رفته!

پ.ن.1: خدا! ديگه قادر متعال نباش. فکر مي‌کنم اونقدر ازت تعريف کرديم که توقعمون بالارفته و خودمون نمي تونيم درستش کنيم.

پ.ن.2 : دوستي مي گفت براي گشايش در شطرنج بايد از پياده‌هاي وسط استفاده کرد نه از کنار.

قبول. ولي نگاه که ميکنم، هميشه اون وسط گامبي دادم و چيزي درست نشد.

 

 

جمعه شانزدهم فروردین 1387
Execute ...  

يک پرتره بزرگ بود. و توي بزگراه همراه با آفتاب دود زده صبح، خيلي خفه و نازيبا انگار داشت طلوع مي‌کرد. کي سفارشش را داده بود، مهيب و بد قواره، مرده شور. مناسبتش چه بود آخر؟ همينطوري بي دليل که چيزي را آنجا نصب نميکردند. بايد يک مناسبت تبليغاتي يا فرهنگي و غيره ميداشت. اصلاً بايد حاوي يک پيامي مي‌بود. ولي به طرز رقت انگيزي، فقط چندش آور بود. نمي‌دانم. از اين تيپ چيزها را فقط مي‌شد، نه در گالريهاي هنري معاصر، بلکه توي کتابهاي تاريخي آن هم مثلاً تو بگويي تاريخ وسطي پيدا کرد. منظره اعدام بود، با زمينه سياه شبيه يک گودال بزرگ آب، آن هم در شب تاريک. تعدادي سرباز کلاه به سر و تفنگ به دست آن هم تفگهاي کشيده و باريک از اين فاصله مثل فشفشه هايي که شب چهار شنبه سوري دست پسر بچه هاي 8-7 ساله ميبيني که دارند مي دوند به سمت نور، انگار همين يکجا مي‌شود روشنشان کرد. سربازها  با شلوارهاي سفيد مثل لشگر ناپلئون، يکي نيم خيز و در حال تقلا براي ايستادن تمام قد ، ديگري شايد در حال دراز شدن روي زمين بودند. فرمانده بر خلاف واقعيت اين جوخه هاي فرانسوي سياه و بلند بالا، همراه فرياد و قنداق تفنگش با دستور آتش، به طرز دراز و اريب و مسخره کل کادر را زخمي کرده بود.

 نه! مثل اينکه يکسري کرم توي پيله را نشان ميداد که هر کدام در مرحله‌اي در حال پروانه شدن باشند و مثلاً توي آب جوش و در حال ازبين رفتن براي گرفتن ابريشم ازشان. يک ملاقه بزرگ سياه کل کادر را پر کرده بود و داشت يکي يکي را هم ميزد يا با ضربه‌اي مي‌برد زير آب. ولي هرچه بود. چندش آور بود و اصلاً مناسب نبود سر صبح، انگار که فاز و نول را به سر و ته بزرگراه وصل کرده باشي و همه ماشينهاو مسافران بيچاره صبحگاهيش را چزانده باشي . با ديدنش ياد اين بيفتي که کي اين شوخي بي مزه را کشيده  و از همه مهمتر توي دلت به کسي که جرات کرده و اين را نصب کرده آن هم توي بزرگراه به اين شلوغي ، بي کله بگويي.

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
يک نکته از هزار ...  

نگاه ميکنم يک روي سکه کاغذي 200 ريالي را " اعتقادات و پايبنديهاي ديني در پيشگيري از اعتياد نقش موثري دارد". سکه را رو نکرده توي کيسه دم در مي‌اندازم و به صف اين همه بي هفت سين منتظر اتوبوسهاي معجزه گر قاليباف مي‌ايستم. کاش لاغرتر از اين بودم تا سريعتر ميرسيدم.

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
اشک آلوده به خون ...  
بستم دريغ هزار ويک شبه بودن با فقط اوهام تو را،
بريدم از هر چه تاريک و روشن و شعار و ذهن خالي خود را چون بشر بدوي برگ پوش نه و الآن نه شايد بعداً مي گذارم و زمان را رمق رفتن بي من نيست و نخواهد بود.
پ.ن :

اول : آسمان تهران بيمار است. مي‌غرد و بغض مي‌کند و نمي‌گريد. مرام دارد و فکر سيزده منحوس ملت بيچاره هم هست ولي کمي ديوانگي دارد و دقيقاً دو قدم مانده به صبح دارد اين اداها را در مي‌آورد.

برج ميلاد هم که زاييده همين سايه آسمان است، مثل يک وافور روشن در شبهاي تار ايستاده و يا شايد رجوليت نبوده تا امروز يا مثل يک مشت بسته که انگشت وسطش رو به آسمان است در حال طعنه بازي است. از تماشاي اين بازي بي نتيجه و هر شب اين دو خسته مي‌شوم و فقط به صبح فکر مي‌کنم، هر شب.

دوم : بارون باشه و دست باشه و ريزريز پاک کنه پيشونيت رو و کنار بره موهات و سفيدي پيشونيت معلوم باشه، لبخند تو باشه و صدا که: پسر جفت هفت ميخواي!

باخته باشي و بريزي و تاست پاک شده باشه و بگه : تقلب نکن!

بگي هفت اومده، جفتش. بگيري تو دستت بياري بالا توي نور وببيني هيچي نيستو 2535 بار ديگه ببازي، قل قل کني نه مثل سماور کودکي صبح قبل از مدرسه و يادت بياد اين وافوره. درد بياد تو صورتت و مغزت بهت بگه : دوباره بازي کن!

تلخ باشه و حب باشه و بالا بري و بگي دست از اول و بريزي وسط هرچي مونده!

پ.ن : ميگفت آدم با جنبه اي است، بعدها فهميدم دو جانبه است،‌ نامرد!

 

سوم : من بايد تا آخر اين راه  رو برم، تا ايستگاه آخر، حتي اگه مسافري نداشته باشم، تا حرم مطهر. بيون اين آکواريوم قشنگ دونه هاي نرم از نوع پودر خاطره شويي ميآد و همه چيز رو Bleach  ميکنه، مي ترسم.

مي ترسم خاطره هاي مهمي رو زير دست و پاهاي نرم خودش له کنه، مثل تو که نديدمت و مطمئن هستم آرزو به دل مي ميرم. مث همون ماهي درياي شمال که تو جنوبه و راهي براي رسيدن به شمال نداره. يا همون پاسبان اصغر که ميخواست جاي زري باشه و يا ...

اين سعيد هم حسابي حاليشه که هيچ کاره‌اي نيست، دائم نق مي زنه و اسباب بازيهاشو پرت ميکنه. انگار توي 25 سالگي هم بايد دنبالش باشي تا يه وقت خبطي نکنه بدون اينکه پاچه شلوارش رو ماليده باشه نره توي کوچه خاک بازي.

مادرها هم گاهي مرد دنيا ميان مثل من که صبح جلوي آيينه دم دستشويي حس ميکنم بايد ريشم رو بتراشم و آماده رفتن به سر کار بشم ولي اول سعيد رو که تنها آدم ديگه خونست بيدار ميکنم.

 پ.ن :

حلال زاده باشي يا حرام، به دايي ات مربوط باشي يا کشور همسايه، يادت بيايد که فرقي نداشت، چون يکي از دو خوبي بود که نصيب شد و از آن موقع ها ياد گرفتيم که ميشود بيهوده هم جنگيد مثل جنگهاي ماتادورها رو در روي حيوانات. اصلاً چه فرقي دارد که روبروي کي بوده باشد؟