بستم دريغ هزار ويک شبه بودن با فقط اوهام تو را،
بريدم از هر چه تاريک و روشن و شعار و ذهن خالي خود را چون بشر بدوي برگ پوش نه و الآن نه شايد بعداً مي گذارم و زمان را رمق رفتن بي من نيست و نخواهد بود.
پ.ن :
اول : آسمان تهران بيمار است. ميغرد و بغض ميکند و نميگريد. مرام دارد و فکر سيزده منحوس ملت بيچاره هم هست ولي کمي ديوانگي دارد و دقيقاً دو قدم مانده به صبح دارد اين اداها را در ميآورد.
برج ميلاد هم که زاييده همين سايه آسمان است، مثل يک وافور روشن در شبهاي تار ايستاده و يا شايد رجوليت نبوده تا امروز يا مثل يک مشت بسته که انگشت وسطش رو به آسمان است در حال طعنه بازي است. از تماشاي اين بازي بي نتيجه و هر شب اين دو خسته ميشوم و فقط به صبح فکر ميکنم، هر شب.
دوم : بارون باشه و دست باشه و ريزريز پاک کنه پيشونيت رو و کنار بره موهات و سفيدي پيشونيت معلوم باشه، لبخند تو باشه و صدا که: پسر جفت هفت ميخواي!
باخته باشي و بريزي و تاست پاک شده باشه و بگه : تقلب نکن!
بگي هفت اومده، جفتش. بگيري تو دستت بياري بالا توي نور وببيني هيچي نيستو 2535 بار ديگه ببازي، قل قل کني نه مثل سماور کودکي صبح قبل از مدرسه و يادت بياد اين وافوره. درد بياد تو صورتت و مغزت بهت بگه : دوباره بازي کن!
تلخ باشه و حب باشه و بالا بري و بگي دست از اول و بريزي وسط هرچي مونده!
پ.ن : ميگفت آدم با جنبه اي است، بعدها فهميدم دو جانبه است، نامرد!
سوم : من بايد تا آخر اين راه رو برم، تا ايستگاه آخر، حتي اگه مسافري نداشته باشم، تا حرم مطهر. بيون اين آکواريوم قشنگ دونه هاي نرم از نوع پودر خاطره شويي ميآد و همه چيز رو Bleach ميکنه، مي ترسم.
مي ترسم خاطره هاي مهمي رو زير دست و پاهاي نرم خودش له کنه، مثل تو که نديدمت و مطمئن هستم آرزو به دل مي ميرم. مث همون ماهي درياي شمال که تو جنوبه و راهي براي رسيدن به شمال نداره. يا همون پاسبان اصغر که ميخواست جاي زري باشه و يا ...
اين سعيد هم حسابي حاليشه که هيچ کارهاي نيست، دائم نق مي زنه و اسباب بازيهاشو پرت ميکنه. انگار توي 25 سالگي هم بايد دنبالش باشي تا يه وقت خبطي نکنه بدون اينکه پاچه شلوارش رو ماليده باشه نره توي کوچه خاک بازي.
مادرها هم گاهي مرد دنيا ميان مثل من که صبح جلوي آيينه دم دستشويي حس ميکنم بايد ريشم رو بتراشم و آماده رفتن به سر کار بشم ولي اول سعيد رو که تنها آدم ديگه خونست بيدار ميکنم.
پ.ن :
حلال زاده باشي يا حرام، به دايي ات مربوط باشي يا کشور همسايه، يادت بيايد که فرقي نداشت، چون يکي از دو خوبي بود که نصيب شد و از آن موقع ها ياد گرفتيم که ميشود بيهوده هم جنگيد مثل جنگهاي ماتادورها رو در روي حيوانات. اصلاً چه فرقي دارد که روبروي کي بوده باشد؟