تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
امروز لب بام ما آفتابي است ...  
دروغ مي گفت كه بي تو بهار نمي شود! تو نبودي و بهار هم شد و اصلاً آن سال بهار بدون باران آمده بود. خيابان خشك جاي پاي ورقهاي ديد و بازديدهاي اول بهار بود بي هيچ سبزيي. تو چرا باورت شد وقتي صدايت كرد. مثل همان روزهاي كودكي، در خواب ديدمت مثل همين حالايت بودي.

- دايي جان است.

و پيشانيت را بوسيدم و تو  همينطور  مبهوت  سرت به بالا بود .

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
The Rock ...  

Not so far long ago, there was "HE" that one be questioned: why are you so severe to people? Said: there is a "Rock" inside me that always muttering "I'm apart from my mount" .said again: "but you face greeny,isn't it?

Said :" of course ,But there's a lot of plants. I mean green ones that are surrounding me, they are some kind attached and related to me, cause of this, I'm so green, but Corley impenetrable "he said with pride and looking far horizon. Asked again with hesitation. "Is there a reason to do the distance, rock and the mount?

"Of course! rock himself didn’t want that but was the summer's heat , winter after by, the then summer hot days again may separated me and my dad" said rapidly staring at his eyes.

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
كار به سامان ... ...  

1.کليشه‌اي ديدم بر ديوار " خدا نزديک است" و چه دوربود گلدسته‌هاي پر نورمسجدي که کيشم درآن زنداني بود. زنداني از ديوار بيزار نيست و به خواب دوست مي‌دارد جشن قدرت بگيرد و توطئه خنثي کند و به زندان خود دلخوش باشد. پوشال پشت پنجره را هم عوض نمي کند تا بلکه اتفاقي آفتاب ببيند.

پريروزها اين قدر زرد نشده بود که فکر مي‌کرد آرمانش مي‌تواند به درد همه آدمها بخورد. همانها که آفتاب پرست هستند و اين غريزه را نمي‌توانند از خود بيرون کنند.

2. آه که تهران چه سرد است و خالي است و شلوغ است و همهمه بي خبري در خود دارد. آه که بيرحم است و زبانم از قفايم بيرون کشيده، پرم را سوخته و خاکستر نشين روزهاي رفته‌ام گذاشته است.

آه که همزبانها هم مثل من زبانشان جاي ديگري گير است و وقت نمي‌کنند و گاهي التفات ندارند که شهريه ماندن در اين شهر گران است. فصلهاي آفتابي هم براي خون جواني من و دوستان خوبم تخفيف ويژه بهاره ندارند. پيش درآمد اين نوا نيز انقدر طولاني و خارج از دستگاه شده که با کوک کردن ساز هم خيلي فاصله دارد. ساماني نيست که بانک سامان بخواهد بياورد و آفرين و به به گفتن هم از قديم مال اميران عياش و مقامر روسپي ستاست.

آه که نيمه شب از از گذشتن نيز گذشته و دلبازي ما و همسايه مانده که شبها مي‌نشينيم و تخيل مي‌کنيم که چه شده بيا وببين. ببين که حوض گل ماهي هم لجن بسته و پس ازآن يخ نيز، قبل از اينکه دستهاي کودکي و آب بازيمان را بيرون بکشيم.

آهي نرفته بيرون که ديگري مي‌‌آيد و هي پشت هم قطار مي‌شود و مي‌بيني و خيال مي‌کني فرياد قسم سخت ماندن است و لي خود مان از هويت ماجرا بهتر آگاهيم.

کاش صفرهم کشف يا اختراع نشده بود تا اين توهم، معني دقيق نيابد. کاش نبود و مطمئن‌تر بودي که مي‌شود لاي همين سايه‌هاي افيوني هم زندگي کرد، ولي افسوس که جام شوکران است گرم و دلپذير است و مکمل افيون توده‌ هاست.

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
سكوي همگاني ...  

يه چيزي توي آدم بزرگا هست که اونها رو از بچه‌ها سوا ميکنه. همون که تو جوونا غضروفي و انعطاف پذيره و تو پيرا ساييده و شکننده و ترد. نميدونم به رجوليت مربوط باشه يا نه ولي نيرويي شبيه همونه که هر چي آدم سنش زياد ميشه اين تصوير قويتر ميشه، مثل يه پير زن که تيپش اين طوري شده.

پ.ن:

شب ولنتاين بالاخره افتاد شب جمعه، ولي نفهميديم ولنتاين عاشق کشونه يا مثل شباي جمعه ايراني معشوق ...؟

پ.ن:

قانون جنگل : ما حتي فقط ادمهاي قوي رو دوست داريم ؟

لعنت بر اين سرزمين که آدمهاي خوب همه جاش رو گرفتن و جايي براي اعمال قانون باقي نمونده .

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
دوباره آهو مي‌شم و تو باغ تو رها مي‌شم ...  

دردانه چه کسي بودي و از کجا آمدي که چنين شتابان قصد رفتن داري به کدام آيين نطفه‌اي از تو ساخته اند؟ از کجاي قصه شروع کرده‌اي، پايان چه اندوهي را نويد داده‌اي لازمه اين آتش و و سوز و خاک و گردباد چه ديده‌اي که چنين تعجيل داري و سر به کدام قبله،‌تيزپا از من مي‌رهي، خويشتن توانمند کدام رستاخيزي، دست به کدام دعا برداشته‌اي . بازي دروغين دعا و نيايش و سلام همه وسواسهاي خود را بگذار و بر ما نگر که چنين خوابي در خور چنين صدايي رسا نيست. چنين آشوبي دليل هيچ راهي نيست به ما هم کم مي رسي ، کم فروش! آبي از آن گوارا بنوشانمان تا ماهم خاطره حضور تورا يادآور شويم و جشن بگيريم درمان هميشگي زمين را و دل ببنديم به آيين بندگان. پيام ده و دست افشان تا غبار ديدگانمان کنار رود و گوشهاي وصله دارمان بازي از سر آغاز کند. بگو که تشنه شنيدنيم. بخوان که تشنه دريافتنيم. سر بر آستان تو داريم. رحمي کن پايان بده هرچه اندوه مراد از دل ناصاف را به طلايه صبحي روشن از تراوش سرانگشتانت.

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
خالي ...  

اولين باري که گفتي : هي تو چرا هوش نيستي و هي ريپ ميزني ؟ هي مياي و ميري و ليچار بار ملت مي کني ؟ زور مي‌زنم و باور مي کنم که بايد از اين سر تا اون سر پادگان را همينطور کلاغ پر بروم و باور نمي کنم که تمام شود. پاي اين پياله که بنشيني، دل هر دل دلي که باشيف از محبوبم شيکتر نيستي، حواست باشد که زيپ دهان کسي کشيده شده تا نگويد او بهترين است. کسي بيهوده ، بيخود نشده که تب کند و هيچ پاشويه‌اي افاقه نکند و طبيبش راه دور باشد و راه پر خاشاک باشد و شب بي تيمار و گورکن دست به‌کارو سرمايه نزول خوار به بازار عاشق فروشان. تو براي اولين بار آخر اين شب را گفتي و من فهميدم. يعني خودم را زدم به کوچه علي چپ فهميدن و هي دوزانو نشستم و لب گزيدم از نيافتن جان جان که شوکران به دست پيکي ازتو آمد و من ننوشيده مردم. براي هميشه و آخرين بار پهلوي چهار پهلوي روياي تو که از چهار جهت نشيته بودي و تکان نمي‌خوردي تا جان دهم. واي که شب بلندي بود شب مردن من به وقت تمام سالهاي عمر، به شکل تلخ‌ترين صبر زميني. باشد من مزدم را از خداي خود ، خداي عاشق مرده ها ، مي‌خواهم ولي از او امان نمي‌خواهم که زندگي اينگونه، و پر گفتن از لحظه مردني اين چنين طولاني، بسيار زندگي و زايش دارد.



شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
قصد و قصور ...  

قصيده بلند خويش را پيش از رفتن آفتاب، بر پشت برگ بنويس. تقويمت امروز تعطيل چه کنمهاي بسياري است. سرما را حکمت بستن، خود ستايش آغاز بهار است. دست پير مرد هواي روبرو را شکافت و بر چهره پرچين او کشيد و گفت : شايد در اين خيري است.

سقف روياهايم زود به زود کوتاه خواهد شد وماه از خجلت اين حقيقت کم و کمتر مي‌شود. ولي ماه نو که آمد دوباره سقفي بلندتر مي‌سازم. دوباره مرور مي‌کنم، پاييز و زمستان را و به صداي زوزه باد، آبستن بهار مي‌ايستم و رو به افق فرياد که : دلگرميهاي مرا فقط شاليزار مي پزد و مي‌داند.


شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
دلتنگي ...  

آقا مجيد خيلي خوب بود. خيلي خوب. اصلاً اهل بود. ولي بهش مي گفتند تو گرگي. تو مثل سنباده خشن و ناصافي. اخلاقت بد است. اداب اجتماعي بلد نيستي. حساب زمان و مکان را نداري و نمي‌داني مثلاً فلان تاريخ براي ما چرا مهم هست يا اصلاً هست يا نه.

مي‌دانم! مشکل کجا بود. هيچ ماسکي اندازه پوزه بلند و کشيده آقا مجيد نبود. دندانهايش هم به هيچ طريق سيمي نمي‌شد تا براي هميشه برود توي آن پوزه دراز. آقا مجيد مي‌خواست به فرنگ برود براي مداوا.

ولي از تصميمش منصرف شده بود. چون زياد خوانده و ديده بود که آنجا گرگها مشکلي با‌آدمها ندارند ولي هر چه کلنجار رفته بود با خودش مي‌ديد دلش براي همين‌ها، اينجايي‌ها تنگ مي‌شد. اين شده بود که مانده بود براي هميشه گرگ پيشاني سفيد وسط اين‌ همه آدم، تنهاي تنهاي تنها.  

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
چراغ ...  

- سلام آقا اين طرفها چراغ قرمز هست ؟

: چطور؟

- فکر بد نکنيد، مي‌خواهم گل بفروشم.

: بايد بروي آن سمت خيابان. از اين خطهاي سفيد عابر پياده عبور کني.

- اذيتم نکنيد! خط سفيد کجا بود، همه‌اش پاک شده است.

: نه، جدي مي‌گويم مگر نمي بينيد؟

- نه. شايد اصل نبوده، قلب بوده و پاک شده.

: قلب که سفيد نمي‌شود جانم.

- شما هم حرفهاي سخت سخت مي‌زنيدها! من عجله دارم و از صبح جيزي نفروختم. خداحافظ.

: فکر مي‌کردم واقعاً دنبال مشتري هستيد. بايستيد ! من خريدارم.

- نه ! معلومست که نيستي و داري چانه مي‌زني و عوام‌فريبي مي‌کني . شرايط معلوم است و با اين حلوا حلواهاي شما هيچ دهاني شيرين نمي‌شود.خداحافظ.

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
من هنوز زنده‌ام؟ ...  

و به قول دوستم وحشيانه فكر مي كنم يا نمي كنم و مي بينم دنياي آدمها باطلنماست. سهل و ممتنع است. درونشان غولي زنجير شده كه به آواز زنجيرش خو نمي كند و عملاً خيلي وقتها زندگيشان شستن يك بشقاب و چيدن طعم گيلاس است. از خانه بيرون ميروم. لباس پر از كفرم را مي پوشم و كلاه نفرتم را سرمي‌كنم. بلكه شاخ ديو را پنهان كنم ولي افسوس از من كه نمي‌دانم اين نه باعث استتار مي‌شود،‌بلكه عيان تر مي‌شودهمه پنهان كردني‌ها. گليم را به اندازه پاي خود مي‌كشم و توجيه ميكنم هرچه زهد آموخته‌ام را ازميان تكه پاره‌هاي مسموعم. اشك درغ گرگي را دارم كه توبه‌اش معلوم است. فال مي‌گيرم " بنوش جام " و عود مي‌سوزم و زيرزيركي سوز مي‌كنم. زباله‌اي را مي‌شوزم كه بيشتر فضا را آلوده مي‌كند و باز هم توجيه سوز دل دارم و رنگ مي‌زنم به همه چيز دنيا و خيال مي‌بافم كه عمو زنجير باف به چه قصدي مي‌بافد و دلتنگ كه بوده كه اين چنين بر پشت كوه‌ها اسير مي‌كند ظلمي را كه خود افروخته است.

پايان مي‌جويم و زندگي ادامه مي‌دهد و من فخر مي‌كنم كه چنين شده است و آرام است روز ديگر با طلوع خورشيد، نق نق و فس فس مي‌كنم و لله‌اي مي‌خواهم تا زيرم را عوض كند.

باور دارم كه اين اب اشك ديده است. واي! گستاخم و شلاق به دست شعر مي‌خوانم و باز هم تصوير مي‌سازم. بيننده را نكوهش مي‌كنم كه تو از ضمير ناخودآگاه خود غافل بودي و چنين و چنان.

ولي شب هنگام گالري طلايي هنوزهاي روزانه‌ام تاريك مي‌شود و من ، حوض، آن هم حوض نقاشي.

پ.ن : پدر بزرگم هميشه ميگه من يه نوجوون 14 ساله‌ام.

اون 70 سالشه و اشتباه مي‌كنه چون سواد نداره.

پدربزرگم نميدونه كه شريعت دقيقاً چيه و يا صوفيه چي‌ فكر مي‌كنن.

اون بايد يه نوجوون جاهل و عاشق باشه.

من واقعاً مي‌ترسم كه يه روزي عليه كتاب خوندن و ملا شدن يه كارايي صورت بده.

پ. ن.1: اين عوامفريبيه ! اگه ميخواستي پيغمبر بشي چرا چوپان شدي ؟

پ.ن.2 : جوانمرد كه خوب بود قصاب بود ؟