این برف مزاحم هم اومده بود و روی تمام تنهاییام نشست. لعنتی منو خواب کرد زیر خودش و به تمام سیاهیهام رنگ سفید زد. می خواست تلاشش رو بکنه که بمونه و ضخیم بشینه رو همه چیزایی که گفتم . خودم هم تو هول و ولای اینم که موفق میشه یا نه؟
لاکردار خیلی جون سخت بود. هیچ نقطه ضعفی نداشت. پاک پاک. معصوم معصوم . سبکتر از اشک چشم عشاق، مونده بود رو سر و شونه غول خوابیده سیاه وجودم. همون زنجیری قدیمی که روزهای زیادی بهش غذا داده بودم تا بزرگش کنم قد این که هست. قد امروز. قد تمام نفرتی که از دنیا توش نشسته بود. قد تمام توهمی که اسمش رو گاهی حق طلبی و فلان و بهمان گذاشته بودم.
برف لعنتی یه چند وقتیه که داره بهش مهربونی میکنه و فقط مرفین سفید به بدنش تزریق میکنه تا آروم بشه و درد نکشه. تمام منیتها، خاطره های بد و منفی رو فراموش کنه. پدر سوخته فکر نمیکنه این جونور اسیر و عبیرش میشه و ماموریتش رو فراموش میکنه. دیوونه شده و با این چنین چیزی قصد جدال داره. با سرما میخواد گولش بزنه و بگه من هم صدای توام.
کاش تو بودی و آفتابم میشد.
غول بیدار میشد و تموم آدمیزادگان رو ادب می کرد. کاش این غول این قدر بی رحم نبود و تو میومدی و دوباره آسمون بالا سرش می شدی، آبی آبی و دور از دست. کاش این ننه ابری سرما سوخته، هی دلسوخته و هم درد غول من نبود. کاش غولکم به صدای نشستن دونه های سپید و چهره معصوم و مهربونشون بچه نمی شد و به بهونه سرما، لحاف گرم خورشید رو می طلبید. کاش واقعاً دلش سیاه بود. افسوس که این مومیایی که داره زیر دستای جادوگر پیر یعنی ننه سرما، روی فرش خوش خیالی خودش چمباتمه و در حال جمع کردن پاهاش تو دلش افسون میشه، منتظر نبود تا همراه همزادش تو بهار شاید دقیقاً ۲۷ اردیبهشت به دنیا بیاد.
ولی از یه چیز خاطر جمع بود. ماموریتش رو توی چند سال گذشته انجام داده بود. حسابی توی رحم لگد زده بود. کیفور نق و ناله کرده بودتوی همون دهلیز تاریک. آخه این غریزش بود. غولم از تاریکی می ترسید. ازجای تنگ و کوچیک دلش میگرفت. نفس بند میشدو چنگ میزد.
حالا اوضاع عوض شده. ته دلش آفتاب می خواد. ولی قانون طبیعت اینهکه برفها بباره و بباره و یخ بشه. اون وقت قهرمان قهرمان قصه بیاد و نوروز بشه و غولکم دوباره عاشق بشه.
خدایا کمکش کن که سفق ای غار رو سرش خراب نشه و تا بهار دووم بیاره تا آدم بشه. مثل قصه طارق که جبل الطارق رو فتح کرد می خواد قلعه آدمیت رو فتح کنه.