تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
روزانه ...  
كاش مي‌آمدي، ميديدي هر صبح كه به همه سر ميزني، اين همه نور پخش مي‌كني، و گاهي باز دلت مي گيرد و به تنهايي پشت ابرها احتياج داري وزماني كه يكهو مي پري بيرون.... فكر چشمهاي مارا نكن. چشمهاي ما از اين بازيهاي تو اشك آلود نيست...

چشمهايمان طاقت دوري لحظه اي تو را ندارد و بودن شب و صبر آدميان خود يك معجزه هر روزه است. معجزه ديگر نيز باور به وجود آخر است. نمي‌تواني كمك كني تا اين يكي را به همين صراحت كه هر روزصبح مي‌آيي باور كنم ؟

پ.ن : ميدانم مشكل كجاست. شايد تقصير خانم معلم ماست،‌ درست بعد از اينكه هما دندانش افتاد، همين طوري ناغافل به ما گفت بايد از امروز با خودكار بنويسيد.

سر همون موقع ها كه من تازه به بوي پاك كن عادت كرده بودم. ازمان خواست زود بزرگ شويم.

یکشنبه بیست و سوم دی 1386
غول درون ...  
این برف مزاحم هم اومده بود و روی تمام تنهاییام نشست. لعنتی منو خواب کرد زیر خودش و به تمام سیاهیهام رنگ سفید زد. می خواست تلاشش رو بکنه که بمونه و ضخیم بشینه رو همه چیزایی که گفتم . خودم هم تو هول و ولای اینم که موفق میشه یا نه؟

لاکردار خیلی جون سخت بود. هیچ نقطه ضعفی نداشت. پاک پاک. معصوم معصوم . سبکتر از اشک چشم عشاق، مونده بود رو سر و شونه غول خوابیده سیاه وجودم. همون زنجیری قدیمی که روزهای زیادی بهش غذا داده بودم تا بزرگش کنم قد این که هست. قد امروز. قد تمام نفرتی که از دنیا توش نشسته بود. قد تمام توهمی که اسمش رو گاهی حق طلبی و فلان و بهمان گذاشته بودم.

برف لعنتی یه چند وقتیه که داره بهش مهربونی میکنه و فقط مرفین سفید به بدنش تزریق میکنه تا آروم بشه و درد نکشه. تمام منیتها، خاطره های بد و منفی رو فراموش کنه. پدر سوخته فکر نمیکنه این جونور اسیر و عبیرش میشه و ماموریتش رو فراموش میکنه. دیوونه شده و با این چنین چیزی قصد جدال داره. با سرما میخواد گولش بزنه و بگه من هم صدای توام.

کاش تو بودی و آفتابم میشد.

غول بیدار میشد و تموم آدمیزادگان رو ادب می کرد. کاش این غول این قدر بی رحم نبود و تو میومدی و دوباره آسمون بالا سرش می شدی، آبی آبی و دور از دست. کاش این ننه ابری سرما سوخته، هی دلسوخته و هم درد  غول من نبود. کاش غولکم به صدای نشستن دونه های سپید و چهره معصوم و مهربونشون بچه نمی شد و به بهونه سرما، لحاف گرم خورشید رو می طلبید. کاش واقعاً دلش سیاه بود. افسوس که این مومیایی که داره زیر دستای جادوگر پیر یعنی ننه سرما، روی فرش خوش خیالی خودش چمباتمه و در حال جمع کردن پاهاش تو دلش افسون میشه، منتظر نبود تا همراه همزادش تو بهار شاید دقیقاً ۲۷ اردیبهشت به دنیا بیاد.

ولی از یه چیز خاطر جمع بود. ماموریتش رو توی چند سال گذشته انجام داده بود. حسابی توی رحم لگد زده بود. کیفور نق و ناله کرده بودتوی همون دهلیز تاریک. آخه این غریزش بود. غولم از تاریکی می ترسید. ازجای تنگ و کوچیک دلش میگرفت. نفس بند میشدو چنگ میزد.

حالا اوضاع عوض شده. ته دلش آفتاب می خواد. ولی قانون طبیعت اینهکه برفها بباره و بباره و یخ بشه. اون وقت قهرمان قهرمان قصه بیاد و نوروز بشه و غولکم دوباره عاشق بشه.

خدایا کمکش کن که سفق ای غار رو سرش خراب نشه و تا بهار دووم بیاره   تا آدم بشه. مثل قصه طارق که جبل الطارق رو فتح کرد می خواد قلعه آدمیت رو فتح کنه.

یکشنبه بیست و سوم دی 1386
شادی ...  
حدس میزنم جایی خواندم که روباه و شازده کوچولو هم سن و سال بودن که این طوری اهلی هم شدند. فصل زمستان و اولین برفها بود که نگاه روباه رو به خرمن موهای پسرک و چشمهای روشنش نزدیک کرد...
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
زیاده خواهی از تاریخ ؟ ...  
کاوه آهنگر بود، نه فوق لیسانس علوم مهندسی، هنرمندطراح آرم و لوگو و پرچم هم نبود که رایت خودش رو طراحی کنه، بیمه تامین اجتماعی نداشتن هم دلیل حرکتش نبود، یا احیاناً بچه شهرستانی هم نبود که به جای گفتمان حرکت کنه، هیچ باور نمیکنم که تب نداشت، تب زایمان، تب زاییدن نسلی که اصلاحگر و مولف باشن. نسلی که واسطه رحمت خودشون، خودشون هستن.
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
ورقها بالا ازدواج دیر شد ...  
گاهی خیلیها اینطور فکر می کنند که به یک زنجیر برای سقوط آزاد متصل هستند. ولی متاسفانه پریدن و زمین خوردن کله داغشان را به هوش می آورد. شخصاً اعتقاد دارم شادی مثل برگ پاییزاست.

پ.ن : اگه دوست داری اون ور روی دیوار. جایی که من نمی بینم، برگ آخر رو نقاشی کن.

شنبه پانزدهم دی 1386
ناگشوده ...  
بوي كافور بعد از بوي باروت است كه آتش كينه‌ات را خاموش مي‌كند. تويي كه تماماً كينه هستي. كينه‌اي حيواني از اين رنگ يا آن رنگ. از اين ايدئولوژي يا آن يكي، تلخ‌تر اينكه روي دو پا راه بروي و پيف پيف كني و اشرف مخلوقات باشي
شنبه پانزدهم دی 1386
بز ايراني ...  

باز هم دنياي آدمها با شكلهاي مختلف: خار دار و ... آدمهايي كه خيلي دور از همديگه عاشق هم هستند. مثل اهالي تهران كه پاريسيها رو خيلي دوست دارند و يا آلمانيهايي كه عاشق فرهنگ ايراني شدند. هيچ هم حاضر نيستند و يا نمي‌تونند جاي هم زندگي كنن.

دلم پوسيد از ديدن اين شير پُر يال و كوپال كه شمشيرش رو آماده كرده و رو به دنيا هي تهديد ميكند و توي توهم ژاندارم بودن خودش خوش است و متلك مي گويد به ديگران كه من 2500 سال سلطان جنگل آدميان بودم. شير دندان طلايي هيچ وقت لبخند نمي‌زند. جرات پايين آمدن و دست خالي نبرد كردن را هم ندارد. سالهاست كه ريز ريز با باد لرزيده و چهار چنگولي به ديرك پرچم چسبيده كه نكند اين يكي را باد كله معلق كند. طفلكي آدمهاي پاي اين پرچم كه دارند بازي ملي گرايي را تماشا مي‌كنند و نمي دانند سرطان فقط به خاطر زندگي زير دكلهاي فشار قوي نيست. مي شود كه زير حرفها و ادعاهاي تاريخي هم سرطان خون گرفت. سرطان ايراني گري، خود بزرگ بيني، اخلاق‌گرايي، سرطان شاهان بي‌قلمرو ...

اين همه عقل كرديم كه بعد از 2500 سال زندگيمان بشود آخر هفته ها، آخر شب‌ها و ...

اين‌قدرغرق صداي خودمان شديم كه ديگر قابل تشخيص نيست كه صدا مال يك گله گوسفند است يا يك دسته آدم كه تحصيلات دانشگاهيشان گوش جهانيان را كر كرده و سابقه نابغه‌هايش چشم بد خواهان را كور نموده‌است.

شنبه پانزدهم دی 1386
گل سرخ ...  
روزي شد كه گل سرخ تصميم گرفت خارهاي خودش رو بشكنه. روز خوبي بود. همه گلها تصميمي شبيه اين گرفته بودند، از بس پدر و مادرهاشون از وجود اين قضيه بد نام شده بودند، اين طوري شده بود.

ولي بعد از مدتي گلهاي بي خار دسته دسته، لوس و بي معني، بي دفاع، عين بچه قورباغه‌هاي بي استخون شده بودن مسخره باد.

شنبه پانزدهم دی 1386
Lost ...  
لعنت به تو اي خورشيد! تا ميام زير آفتابت پخته بشم، ميري گم  مي‌شي و من مي‌فهمم كه يه روز ديگه ازم كم كردي. اين نهايت بي معرفتيه كه مفت رفته!

 

دوشنبه سوم دی 1386
ذكر آشنا ...  
جدي خيلي آسون شده كه تو كاغذ سربرگ دار دولتي مزخرف بنويسيد و روزتون تموم بشه و بريد خونه ؟

روز اول رو يادتون بياد كه قصدتون چي‌بود؟ حالا كه عادت كردين به حرفهاي صدتا يه غاز بازم ميام مي بينم افتادي به دعا كردن براي رفع حاجت بعضيها! همونا كه ديگه فيش حقوقيشون گم شده يعني اصلاً مهم نيست كه كسي بدونه كجاها حقوق مي‌گيرن! وعده فرداي باطل رو باور كنيدو دست از اين رويه برداريد. همين!

دوشنبه سوم دی 1386
رييسي كه هيچ وقت نديدم! ...  
وقتي يه آدم فرزانه ميره، انگاري ... بايستي خيلي فرق كنه، زمستون تند وتيز تر ميشه و آسمون سوز ميكنه و سوز ميكنه و هي گوشش رو كبود ميكنه. هي زور ميزنه بال بال ميكنه و رخت آدمهاي بي‌خيال رو باد ميده و هي به گل و گوششون ميپيچه و ميخونه تو گوششون كه: حواستون هست ؟دقت كرديد ؟ دكتر كه اين همه سال بهرام گور بود ... ملت هم بعد از منقبض شدن و دست در جيب كردن و نگاهشون رو به يه گوشه پرت كردن، ممكنه كلاهشون رو محكم‌تر كنند و اصلاً هيچي نگن!

زمستون خودش ميفهمه كه اين آدمها سردتر از اين هستند كه بهش محل كنن، زمستون هم مثل هر روز خداكه يه عزيزي ميره و جمعي رو تنها ميزاره راهشو ميكشه و سردتر و نااميدترميره ...

۱۴ سال رياست دانشگاه امير كبير زماني كه امير كبير امير كبير بود.

۸ سال دست و پنجه نرم كردن با قوي‌ترين غولهاي ضد بشري،‌ انواع و اقسام سرطان انگار كه ويتريني درست كردي و ميخواي نشون بدي كه يه‌ آدم يه پدر مهربون براي دانشگاه، بايد بياد و بفهمونه كه تاب آوردن يا مبارزه كردن يعني چي...

بعضيها  مرگ رو مثل يه پرنده ميدونن كه وقت رفتن روي دوش آدم ميشينه و بهت ميگه كه وقت رفتنه. شايد ندونن كه اين پرنده ۸ سالي بود كه هي من و من مي‌كرد تاحرفشو بگه. شايد از ريش سفيد استاد خجالت مي‌كشيد. با خودش يكي به‌دو مي كرد كه :بعدش كه گفتم تكليف اين همه شاگرد و آدم منتظر رو كي ميدونه ؟

حساب عاقل و معقولي آورده بود كه اين همه سال اين پا و اون پا مي‌كرد و الا رفتن و راحت شدن كه ديگه ساده‌تر از دو دوتا چهارتا ميشه!

پ.ن :

دكتر سليمي نمين معلم بزرگ دانشگاه امير كبير هم رفت. روحش شاد!