توي اين جاده رفتن و رفتن ديگه برا يه منتظر، كرخت كنندست.
بارون رو اصلاً يادم نبود، پاييز تهران بارون نداره. به حرف هيچ گربهسياهي هم
گوش نميده. آروم و بي هدف با ماشين ميخوريم بهشون و برف پاك كن هم كه انگار تنها
گردن كلفت شيشه دوسته هي مياد يه طرح قلب روي شيشه ميكشه و ميره.
واي 25 كيلومتر ديگه، دلم ميخواد پياده شم و برم خودم روي تابلو دست بكشم و ا
زنزديك وارسي كنم كه مبادا يه سري جوون بازيگوش به قصد شوخي دندونه وسط 35 رو پاك
نكرده باشند. این جاده باید به یه جای خوب ختم بشه!
