و بروی توی آسمان بالاتر از ماه بنشینی، تا اصلاً دیگر هیچ حسودی دستش به تو نرسد، و این قدر واضح دوست داشتنی شوی و من اینقدر وقیح اسمت را مثل ماه و مهر بیاورم که اصلاً کسی جرات نکند تا شک کند و من آنقدر با دیدن تو دیوانه شوم که مجانین هم با نظر به ماه نتوانند و آنقدر عذرم موجه شود که همیشه طاقباز زندگی کنم!
و تو فقط نور پخش کنی نه مثل درختان که فقط گاهی میوه می دهند یا مثلاً ماه که خیلی روزها پیدایش نیست.
نه اصلاً خیال همه حساب و کتابها را راحت کنی همه کاره شوی آن بالا برای خودت
سلیمان شب و روز باشی
دلت که گرفت فقط یک قطره از گوشه چشمت سر بدهی پایین! سرت هم که درد گرفت فقط تاریک کنی گوشه صورتت را با دستمال من هم میروم می خوابم انگار که شب است.
فقط قبل از اینکه صدایت را بالا ببری يكه برقی توی صورت پهنت نشان بده تا من آماده شنیدن رعدت باشم. خوب پر حرفی میکنم، عذر که وقتهایی هم مخصوصاً اینجا زیاد پیدا می شود که من به محبتت احتیاج دارم. اصلاً هم نمی ترسم که بیشتر از این سوخته گرمایت باشم و برای خودم ضدآفتاب علم کنم.
و این دیوار خراب شود و من و تو با هم بمیریم و ... اسرافیل ۲ و۳ را هم بزند و من همچنان طاقباز خواب باشم ! سرم درد بگیرد و تو سکوت کنی و نسیم باشی و صدایم بی هیچ نشانی بالا برود و تو لبخند بزنی و من یادم بیاید که دستم به تو نمی رسد و در عصبانیتم غلت بزنم و گرم شوم و بیهوده بسوزم ولی تو باز با گوشه چشمی خیسم کنی و من رحمت ببینم و خیس شوم و باز هم در مه تو، در جنگل، با دو پای کودکانه ام گم شوم و دور از خانه باشم.
زیر سایه شما!
پ.ن: تقدیم به هدی
