تبليغاتX
ديوار مفت
ديوار مفت
ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
ماه و مهر تمام ...  
کاش تو بمیری!

 

و بروی توی آسمان بالاتر از ماه بنشینی، تا اصلاً دیگر هیچ حسودی دستش به تو نرسد، و این قدر واضح دوست داشتنی شوی و من اینقدر وقیح اسمت را مثل ماه و مهر بیاورم که اصلاً کسی جرات نکند تا شک کند و من آنقدر با دیدن تو دیوانه شوم که مجانین هم با نظر به ماه نتوانند و آنقدر عذرم موجه شود که همیشه طاقباز زندگی کنم!

و تو فقط نور پخش کنی نه مثل درختان که فقط گاهی میوه می دهند یا مثلاً ماه که خیلی روزها پیدایش نیست.

نه اصلاً خیال همه حساب و کتابها را راحت کنی همه کاره شوی آن بالا برای خودت

سلیمان شب و روز باشی

دلت که گرفت فقط یک قطره از گوشه چشمت سر بدهی پایین! سرت هم که درد گرفت فقط تاریک کنی گوشه صورتت را با دستمال من هم میروم می خوابم انگار که شب است.

فقط قبل از اینکه صدایت را بالا ببری يكه برقی توی صورت پهنت نشان بده تا من آماده شنیدن رعدت باشم. خوب پر حرفی میکنم، عذر که وقتهایی هم مخصوصاً اینجا زیاد پیدا می شود که من به محبتت احتیاج دارم. اصلاً هم نمی ترسم که بیشتر از این سوخته گرمایت باشم و برای خودم ضدآفتاب علم کنم.

و این دیوار خراب شود و من و تو با هم بمیریم و ... اسرافیل ۲ و۳ را هم بزند و من همچنان طاقباز خواب باشم ! سرم درد بگیرد و تو سکوت کنی و نسیم باشی و صدایم بی هیچ نشانی بالا برود و تو لبخند بزنی و من یادم بیاید که دستم به تو نمی رسد و در عصبانیتم غلت بزنم و گرم شوم و بیهوده بسوزم ولی تو باز با گوشه چشمی خیسم کنی و من رحمت ببینم و خیس شوم و باز هم در مه تو، در جنگل، با دو پای کودکانه ام گم شوم و دور از خانه باشم.

زیر سایه شما!

پ.ن: تقدیم به هدی

شنبه بیست و یکم مهر 1386
شاخ غول ...  
سلام
چفدر قيافتان آشناست! شما همان آفتابه دزد معروف هستيد؟
آهان!‌ ازرجل سياسي هستيد؟
خوب است ولي يه كم بيشتر تمرين كنيد. چون حدود دويست ساليست همان بوديد كه همين حالا هستيد!
مويد باشيد!
توي دلم گفتم چقدر بوي دهانتون آشناست. سيرابي مي‌خورديد آن موقع‌ها ولي حالا هم همان بوها را مي‌دهيد!
من كه شبها و روزهاي زيادي معطل بودم ببينم آتشي از اين دود برمي‌خيزد يا نه!
افسوس كه صبح نزديك شده و اصلاً نيازي به آتش نيست! باز هم ممنونم،‌ موفق باشيد!
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
فرق و شباهت سر نوشت با پانوشت؟ ...  

سرنوشت.1: من ازت ممنونم كه واقعاً با توهينت باعث شدي ارزش خودم رو درك كنم.

اونقدر آروم سرش رو كج مي‌كنه و با يه لبخند خيلي محترمانه و حتي دوستانه بهت جانم ميگه كه فكر مي‌كني در كمترين فرصتي بهش ميتوني ...، منظورم به Private zone طرف تجاوز كني و باقباحت تمام نشون بدي چه آدم Cheapي هستي.

سرنوشت.2: وقتايي كه حس خوبي داري، چيزايي تو ذهنت آروم و گاهي تند قدم ميزنه : كلاغ پر، سيگار ترك، ورزش، زبان، مطالعه و كلاً هرچيز آماتوري نماي كاملاٌ حرفه‌اي از لحاظ وقت و انرژيي كه روش ميزاري ... ازاين مور مور ميشم كه اين ToDoListهاي طولاني رو با خودت دفن كني.

پ.ن : اين حتماٌ يعني روزمرگي ؟

دوشنبه شانزدهم مهر 1386
رخش ...  
هي روزگار!
پاييز رو هم مث همه فصلها زود دادي دستم. بعدش هم گفتي بگير سهمت از زندگي اينه كه تند تند بريزم تو كاست: روزها و سالها، س مثل مدرسه، س مثل پودر رخت شويي، چون سفيد ميكنه : خاطره ها رو با برگ ريزان مدرسه، موها رو با نم نم بارون دانشگاه، حالا هم ديگه اين رستم دستان بايد به رخشش بنزين بزنه تا بره با ديو سفيد هم‌آورد بشه!
پ.ن: پوف! دفتر سفيد نقاشي، بدون هيچ خطي، نه منحني و دلواري و نه حتي خط زمينه، عادت كرده بودم به يه برگ خشك تا يه ماه له شده وسط دل سفيدش، بي صدا خواب، تو همون كفن سفيد، برگ بي ناله اصلاً تو مخيله‌اش نبود كه روزي به درخت بوده. مث من كه يادم نيست. مدرسه رخش. پوف!
شنبه چهاردهم مهر 1386
دهه دوم اعترافات ...  
11. شنيدم بارها شنيدم شايد در زندگي بعديم زرنگتر باشم. حواسم جمع و جورتر باشه. دقيق‌تر و گوش به زنگ تو! اصلاً آيروبيك ميرم براي انعطاف بدني بيشتر، باشه باشه عصبي نشو! دفعه ديگه اسمت رو هم ياد مي‌گيرم حالا اصلاً وقت نيست، خدا حافظ هرچه كه بودي عزيزم!
12. يادم نيست دنبال چي بودم، چي مي‌خواستم، يه اعتراف سنگين، يادم نيست اصلاً كي هستم، تكراري شدم، مخلوط با صداي جير جير تنم، بوي موندگي از گوشه و كنار صورتم، از شيارهاي چهره‌ام كه گاهي بهشون خطوط تجربه ميگن من كه باورم نميشه اين خطوط موازي روي صورتم جايي به هم برسن و بگم: هي!‌ اينجا پايان دنياست. والا آسمون خط خطي تر از اين حرفها بود.
13. زن: مرور سريع با انگشت.
مرد : گيراندن سيگار، آتش، نور قرمز نوك سيگار، مكث و دود محبوس.
زن: نيم‌خيز، با صداي بلند رو به مرد و با هيجان كمتر.
مرد: كمر شكن كردن سيگار جايي نه كف زير سيگاري بلكه روي تل سيگارهاي قبلي، كشيدن چيزي از دست زن.
زن : ول دادن وسيله‌اي كه دردست داردو رفتن به سمت تلفن.
مرد: قاپيدن و گرفتن شماره.
بازهم مرد: 30 ثانيه گوش دادن و به همين حدود ناخن جويدن زن.
- چي‌شد ؟
: بازم هيچي! شرايطش به پول ما نمي‌خوره؟
-اشكال نداره!
مرد: گيراندن سيگار، آتش، گويي آتش توپخانه، آتش شليك نخست، براي آغاز جنگ، جنگ با همه سربالاييها، سربالاييهايي كه ملاي ده ما مي‌گفت مث سربالايي قبره، قبر مؤمن، مومن باش!
14. خونه كشي:
داغ بود كه تو اين سرما رو دلش مي‌بود و مي‌سريدو پخش مي‌شد تو حياط زمستون و گرد مي‌انداخت وسط دل حياط و سر راهش ذوب مي‌زد و مي‌رفت تادم در، خون بود يا هرچي نمي‌دونم. گرم و بخاردار بودو آه! آه به قدر بند انگشت شايدم كمتر مث يه تو دهني خفه و خاموش هميشه همين بود. بازم همين ميمونه، بدا به حال سياه زمستون كه با سواد اين خون سياه بشه و بغض كني گوشه اتاق و هول بشي بياي جلو و احياناً يادت بره پرت بشي تو كوچه كه فردا چه‌كنم و كجا فرار كنم و بازم همون داستان.
داستان فرهنگ هميشه، كه اصلاً نه به زندگي پشت شيشه است نه توي جعبه. همه يه جور و يه شكل قرص و محكم زير خفت آدم.
گناه داره آخه چقدر محكم گرفتي ولش كن! آدمه! ظريفه! ...
همين بوده و اين صحبتا دسته دسته موي سپيد كه از گوشه سرش بيرون ريخته و تازه جلوي آيينه همسايه ميفهمه كه عمري اين‌طوري بوده!
15. روز، پايين، ساز دهني غمگين از عبور ماشينها، بارون، يه داستان، يه پاكت پر از استعداد و بازهم كوله به دوش، با اين‌همه هيكل نخ نما و عوضي با صورتهاي آويزوون و دستهاي آلوده همراه وهم يه زندگيه سبز كه زير لب مي‌خوند :
گفت فحش نام ليلي مي‌كنم، خاطر خود را ...
و بعد تصميم گرفتم هيچي نگم، بي مخاطب، مخاطب ريالي، دقيقاً نوشتن روي ديوار، بدتر نوشتن با ذغال، ته كوچه بن بست، شعر يا سياه مشق فرق نداره،‌ مهم اينه كه بنويسم: سيزيف عزيزم دلم برات تنگ شده و بعد برم دستام رو بشورم!
16. نمي دونم كي‌شد، چي‌شد ولي صبح كه رفتم ديدم رودخونه‌ي محله‌مون تبديل به يه فاضلاب رو باز شده، حتي درخت‌ها هم اصلاً ازشون سيم برق آويزونه، خواستيد باور كنيد منم خبر كنيد بيايم با همديگه باور كنيم كه عوضي شده!
17. تو كه مرا مي‌خواني يقين بدان در نوشتن من سهيم بوده‌اي. پس تلاش وافري به خرج بده و چند بار بخوان، نه كه فكركني جريمه شده‌اي، كه همه دنيا دار جريمه است، گمان كنم كه تو انتخاب شده‌اي!
18. حكايت اول : امير متعلمان را گفتند اين اميري به چه يافتي؟ گفت : روز يافتم و خواندم و جستم و البته كافور بود كه اول از همه كار هر سه اينها بكردي. پس تامل كرد و نصيحت بگشود كه راست‌‌داشتن، پاك دادن و بركار بودن صفت ديوان است.
حكايت آخر: امير ما شيخ مصلح الدين جزايري را پرسيدند. في‌الوقت جواب فرمود : راست دارو بركار باش و امير نيز!
19. پرنده فلزي : راحت ميتونه بهت نشون بده چقدر كوچيكي وقتي رو دوشش سوار ميشي، به هيچ چيزي بند نيستي اون پايين و با چهره واقعي عكسهاي كتاب جغرافيت از نزديك سرگم ميشي تا همه اينها يادت بره. ولي روزها توي دقيقاً‌ وسط ظهر گرم روياي هند گرم رو مي‌بينم. رو سرم تاج بود. دور و برم پر از خدم و حشم پادشاه. اصلاً فكرنمي‌كردم جز سواري تشريفات استفاده‌ ديگه‌اي ازم بشه. ميترسم تو اين شهر بي آب و علف آدمها تلف بشم. نميشه رژيم پيتزاي سبزيجات گرفت به جاي علف خوردن!
20. زود باش!‌نوبت توئه كه يه حرفي بزني كه صددرصد ميدوني پشيمون ميشي: جهش ژنتيكي انسان به نور!
شنبه چهاردهم مهر 1386
دهه اول اعترافات ...  
1. از بچگي فهميدم ميل عجيبي به تاثير گذاشتن روي اطرافيانم دارم. كه بعدترها فهميدم شايد قسمتي از اين قضيه ژنتيكي هم باشه، شايد مهر طلبي، واژه‌اي علمي.
من زياد يك آدم رو در چهارچوب روان‌شناسي نمي‌‌پسندم. گرچه شرط لازم و ابتدايي يك انسان، استفاده از علم روان شناسي و آب مايه زندگي سالم تلقي ميشه ولي هميشه P انگاه Q فكر كردن، نسل هرچي عقله از بين مي‌بره، لايه‌هاي معرفتي ادمها، هر چه بيشر داخلش ميشم، مثا لايه‌هاي يك پياز با كيفيت‌تر، بكرتر و تندترههيچ آدمي نديدم اينطوري باشه واصلاً به سطحي بودن هيچ آدمي اعتقاد ندارم و شديداً با دوستداران عمو سام مشكل دارم، نمود اين كارهاشون رو هم مي‌بينم كه همه چيز رو بسته‌بندي كردن: چگونه بالغ شويم در 24 روز، آداب زندگي در 4 هفته، و خيلي از اين حرفهاي پوزيتيويستي كه به خودشون رفته!
2. چند تا حرف قلنبه :
هرچه محبت داري نثارش كن ولي هرچه اعتماد داري به پاي او مريز!
زشت‌ترين بي‌وفايي، فاش‌كردن راز است.
جاهل را سرزنش مكن كه دشمن مي‌گردد، دوست را سرزنش كن تا دوستت بدارد.
3. حتماً شنيده‌ايد كه ناخودآگاه جمعي روي خيلي رفتارهاي عاطفي ما موثر است. مثل : عشق، آشنا پنداري، تشخيص آني، بعضي نمادهاي خاص و معاني اسطوره‌ها. (منبع را يادم نيست)
4. ل. ب : لب گزيده بي صفت.
تا آنجا كه يادم هست ياران را به دو دسته بسيار بزرگ تقسيم كرده بودند: اصحاب ميز و صندلي و اصحاب روغن و گريس. دسته دوم بيشتر عوام بودند كه شكمهاشان برآمده و بدنهاشان ورزيده و سبيلها تابيده بود. روزها نعره زدندي و ساطور به‌دست رژه رفتندي و شب هنگام مست از روزDVDهاي هاليوودي را زير و رو كردندي و نيم خورده‌، دست در گردن يار به خواب افتادندي و هراز گاهي به ياد ايام جواني راه توچالرا پيش گرفتندي و از حسن سحر خيزي خود خرسند به شب رسيدندي.
5. تا اومدي باز كردي، فهميدم چي مي‌گي، دهن!
6. كاش اين دنياي ما هم اين طوري بودف هركي ميتونست دوستاي ديگري رو ببينه، هر كي مزاحم داشت باهاش قطع ارتباط ميكرد، وقتي دلت مي‌گرفت، مي‌نشستي با يه آدم ناشناس حرف مي‌زديف صبح‌هايي كه حس . حال كسي رو نداشتي نامرئي مي‌رفتي سر كار، عضو هزارتا سازمان بودي بدون اينكه يك بار هم اونجا بري وكار مهمي انجام بدي، اصلاً كاش مي‌شد چهره خودت رو انتخاب كني و هر وقت خسته شدي عوضش كني!
7. كاش تو هم مث همه مادرشوهرهاي‌ قديمي ميزدي. لگدي مي‌زدي به شكم زائوي طرف و راحتش مي‌كردي يا وقت گيس و گيس‌كشي چادرتو محكم مي‌بستي به كمرت و دست به كمر با هزار اطوار و سليطه بازي هرچي مي‌شد بالا‌مي‌آوردي تو صورت طرف! اون وقت همسايه‌ها با پادر ميوني و گيس سفيدي مي‌افتادن وسط و با سلام و صلوات دست مي‌گرفتن.
حيف! حيف كه اين روزا به مرده‌ي هم نگاه هم نمي‌كنن. شايدم مث اين موجوداتي كه تو تاريكي زندگي مي‌كنن، كور شدن. قدرتي خدا شنيدم اينهااز بس نور نديدن خدا هم ازشون سوي چشماشون رو كامل گرفته گفته چشمتون كور مي‌خواستين به وقتش اسقتاده كنين.
8. درست مي‌شي. بي و ببيني براي اين خزعبلات تره هم خرد نمي‌كنن. يا ممكنه بت بگن اينا كار بچه محصلهاي عاشق‌پيشه است. اون موقست كه تازه مي‌گيري راه رو اشتباه‌ اومدي، مي‌بايست ميرفتي بيل مي‌زدي، اونم اگه نوبتت باشه، خاك گور اين ملت رو مث همه مرده‌هاي دنيا به ترتيب و با تشريفات ميشه بيل زد. نه اينكه خودت مختار باشي همه اين سهم رو برداشت كني، هر كسي هم تو مراسم تدفين هست حق داره ومنتظر نوبته!
9. سلام به كهنه پاره هاي 15 سالگي، دفتر پاك شده و گاهي چركنويس نوجواني!
ميگن به وقت انشاء اول چرك‌نويس ميشه، ولي من خيليها رو از همون اول جووني ديدم كه پاك‌نويس بودن!
ولي دوره حجر كه بين 30 و 40 60 و 15 هيچ فرقي قايل نيست. نه آفتاب و نه مهتاب براش فرقي نداشته! اعتراف مي‌كنم كه خيلي وقتها فرقي نداره برام، 15 ، 30 ، 40 و غيره.
10. دنگ،‌دنگ، دنگ ... وقت خاموشيه!ولي من هنوزم صدام بلنده، دنگ، دنگ، دنگ! وقت بستن درهاست، ولي من هنوز اين بار سنگين رو دارم به سمت در مي‌كشم. دنگ، دنگ، دنگ! وقت رفتنه ، وقت كندنه، وقت بريدنه ولي من هنوز... بالا رفتيم چيزي نبود. پايين هم كه بهمون ياد دادن هيچ خبري نبوده، قصه هم كه هميشه گوش نوازه حتي اگه اينقدر تلخ باشه!

شنبه چهاردهم مهر 1386
جنون گاوي ...  
شايد خدا مهربان هم نيست، شايد من كورم، شايد اگر بود دنيا را با اين قواعد خلق نمي‌كرد، شايد ميانبر را نشان دادن دليل مهرباني باشد، شايد هم اصلاً‌ راه و قانون اين نيست، شايد اين كرم ناقابل را نگاه داشته تااز همه چيزش استفاده كند، يعني پيله ابريشمي‌ مهمتر از پروانه پرزرق و برق باشد. شايد از قصد نور نمي‌دهد تا به‌راحتي كرم بيچاره را رنگ كند و جاي پروانه تحويلمان دهدو بگويد بپر! كسي چه اهميت مي‌دهد؟
دلم سخت از اين پيله، از اين مهمانخانه مردم‌كش گرفته است. بايد مطمئن شوم ابريشم پيله از اشك خراب نمي‌شود تا يك دل سير براي ديوارش آبرو ريزي كنم.
پ.ن.1 :
خدايا چرا پير مي‌شيم عاقل ميشيم؟ چرا جوونيم فكر مي‌كنيم بهترين تصميم دنيا مال كبري بود كه رفت و ديگر نموند؟ اگه تو جووني عاقل نشديم ديگه اصلاً نمي‌خوايم عاقل بشيم، چقدر نوشتيم توانا بود هركه دانا بود؟ دوست داشتم يه اسكنر دستي داشتم و خيلي چيزها رو اسكن دقيق مي‌كردم. از دستهاي عرق‌كرده‌اي كه دارند دسته گلي رو با خودشون مي‌برند تا بيد مجنون كه از بس ويشيل بود و هي با باد تكون مي خورد و كلاً مشمئز كننده بود از سر كوچمون كندنش!

جمعه ششم مهر 1386
مرتد ...  
اصلاً نمي شود بگويي : الهي عظم البلاء ... و يك نگاه نه چندان از سرترحم و يا حتي خشم به من بكني و يا مثل باباها بگويي: خدا عاقل كند، بچه بدي نبود! و پچ پچ كني كه نمي‌دانم چي شد، چي رفت تو جلدش!

من كه مي‌دانم سر چهل روز درست مي‌شود. چه او باشد چه تو فكر كني كه نيست، خودش بايد بهتر بداندو تا به حال هم لابد دانسته!           

دوشنبه دوم مهر 1386
پشته ...  
بچه كه بوديم با كمي جلورفتن توي دريا و بعداز گذشتن ازجاهاي عميق، مي‌رسيديم به جايي كه دوباره عمق آب كم مي‌شد مي‌آمد تازير زانوهامان و همان جا مي‌ايستاد.
به جلو كه نگاه مي‌كردي، ترس بود و آب عميق و حتماً بد مزه و تيره تر و سرد. پشت سر هم كه معلوم بود. همان جا كه ايستاده بودي گاهي به سرت مي‌زد شيطنتي را بياندازي و دوستت را هل بدهي توي آب ولي ناگهان يادت ‌مي‌آمد كه ممكن است اين نهنگ بد خواب يكهو بلند شود و تكاني به خودش بدهد، تو هم مثل يه مگس بي بال خيلي آسان و راحت سر بخوري و توي‌ آب بيافتي. شايد خوبيش اين بود كه ميشد انتخاب كني به كدام سمت بيفتي. بد يا بدتر!
پ.ن :
گاهي همكاريها، هم كلاس بودنها و كلاً دوستيها اينقدرصميمي ميشه كه آدم دقيقاً ياد يتيمخونه‌ها مي‌افته. دستمزد پايين، متناسب نبودن تحصيلات با نوع كار، كار سخت و فرسايشي بي حاصل و از همه مهمتر اينكه: ‌آدم خركيف ميشه از داشتن اين همه دور و بريهاي خوب!