تبليغاتX
ديوار مفت

ديوار مفت

ديوار مفت، ذغال خوب، رفيق بد

لعنت به تو که خود شیرینی، شیرین نزول می خوری و اطعام می کنی پشتش برای حسین.

به تو که میگی دولت باید کوچیک بشه و هزار شا خه میسازی و میگی باشه. به کارآفرینی بیکاری. به زباله ساز.  وام سوز انبوه ساز. پیمانکارحجم ساز. مسئول وعده پرداز. مافیای نفتی، دزد اقتصادی، متوهم توطئه ، رفیق دزد و شریک قافله.

1.بیا مث بابای پیر مهربون، همون که تو مزرعه اش یه غده داشت، یه ترب گنده داشت، فقر واز ریشه بکشیم بیرون.با این تکون یا اون تکون. دید چپ یا راست هر کدومش چربید. همه.

2.فقر ما اول فقر فرهنگی ماست. اینکه تو خیلی از خونواده های خیلی زیر خط فقر نمی بینی زنجیره ی عوامل به پول ختم نشه باید عوض بشه.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

 

خدا چقدر دنیاکوچک است و کوهها به هم رسیده اند و آدمیان فقط حرف از Teamwork می زنند و این از فرهنگ واژگانشان بیرون نمی آیدو به هم نمی رسند. تندگویی و تند خوانی لابد باعث همه ی اینهاست. وقت گذاشتن، انرژی گذاشتن . . . هه هه! پاییدن هر روزه ی خویش، بیشتر خویش را به خود فرو کردن؟ نفرساعت های بیهوده در خویش.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

شما از آتاری خوشتون میاد هنوز؟ خیلی حال میده که رییس کلوپ نگه دختر یا پسر گرامی وقت تمام شد. بگه وقت آزاده و تا هر وقت خواستید میتونید بازی کنید. ماهم ذوق کرده ایم. دسته آتاری تو دستمون گیر کرده و خلاصه یه جورایی مشغولیم. از آب شاهی تا برق امام.

بد عادت شدیم. از بچگی عقل حسابگر داشتیم: خدا منو نندازی، اگر میخوای بندازی دیگه نمیام تاب بازی. خوب همینه که زیادی با خودمون قهر کردیم و پر توقع، فکر میکنیم که اگر تاب نخوریم جایی برای بودن داریم.

خیلی مواقع از آدمهایی که مودبانه صحبت می کنندو کاملاًً بورژوا نشان می دهندحذر که نه، ترسیده ام. شاید به قول این محسن نامجوی دیوانه که خیلی با این لقبش حال می کندو کلی راک است، عقده گشایی می کنم و به اینکه نمی توانم در بسیاری از موارد مودب و با نزاکت حرف بزنم، کمی افتخار میکنم و کمی درد می کشم که چرا همه چیز عادی نیست. مارکز گفته: تئوری رمانتیکی که اگر گرسنه باشی و برق نداشته باشی یا به سانسور کلک بزنی، می توانی بهترین موسیقی، نقاشی یا شعر را بسازی، دروغی بیش نیست.

بدیهی است که توی این شرایط حرفها می شود ناله های مادر کودک مرده ای که مویه هایش وزن و قافیه ندارد ولی حقیقت چرا.

 

پ.ن.1 : خیلی کارت درسته، تو که دیگه خدا نبودی. افتادم توی دامت، توی چاهت که درد دل می کردی. در نمی آم. بلکه خودت یه وامی به من مسکین بدی تابرم. دو در کنم و دیگه نیام. در چاه که بازه. من چی شده پای در رفتن ندارم و چشم راه یافتن؟


+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

شب بود. ماه پشت ابر بود. امین و اکرم (اعظم سابق) ماه و ستاره ها را نمی دیدند. از خدا خواستند. باد ابرها را کنار زد. بی کلک. اکرم گفت: به به !

دارا و سارا هم بودند. توی مهتابی چای می نوشیدند و به بچه هایشان می بالیدند. حرفشان تن نبود. طاقتشان طاق نبود. از بی برقی می شدماه و ستاره ها را تماشا کرد. زیر خط فقر شدید اصطلاح غریبی نبود و فکرشان هم نبود که کبک باشند. برف کجا بود توی این گرما.

پ.ن: قوی ترین اسیدی که می شناسم اسید معده است. هر چیزی را در خود حل می کند:

فرهنگ، هوش، آزادی، عدالت اجتماعی، ائتلاف، ...

خوشا به حال اونی که تو جامش داره و مینوشه و با همون اسید مست میشه.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

دخترك كه هنوز نمي توانست براي بيش از دقيقه اي بايستد از بازيهاي افسون انگيز حبابها كه پدرش درست مي كرد، ريسه رفته بود از خنده و من مي گريستم از ريسمان محكمي كه به همه جاي تنم پيچيده بود. شهوت پرستي و بي مسئوليتي بود كه هنوز كودك خويش را نداشتم؟

 بچه که بودیم فقط می شنیدیم راه مستقیم است، طراط مستقیم. ولی بعدها یاد گرفتیم که روشهای انعطاف پذیر موفق ترند و جزو رویکردهای انقلابی دنیای مدرن هستند. هدف و وسیله ها همه بی رنگ. من و  تو هر دو یک راه را می رفتیم. تو چرا اینقدر داری به اوج می روی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

خستگی. خستگی نمی گذارد فکر کنی. درست انتخاب کنی.فقط تورا می برد به رخوت سقوط. سقوط آژاد و یله. خیلی وقتها آدم معنی آزادی را این طوری میگیرد و به خیال خودش دارد آنرا تجربه می کند. خستگی خیلی آهسته و مرموز روی تمام چیزهایی که ته دلت قبول داشتی رنگ می زندو باورت می دهد که بالاخره راحت شوی ولی آرامش رسیدن به یک تکیه گاه مطمئن را به آدم نمی دهد. خدا باورکن که من اشتباه کردم. باور کن شعورم به این نرسید که آدم می تواند خستگی ناپذیر باشد. طعم روشنفکری آدم را خسته می کند. اولین دشمن آزادی، سراب خستگی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

دكتر ديگر چند وقتي بود كه با هم پياله هايش بُرنمي خورد. البته دكتر بودنش را سه سالي بود كه از دانشكده به اثبات رسانده بود. صبح توي آپارتمانش كه به قولي نُقلي، تلخ  و گرفته بود. بيدار كه شد حس كرد كه بايد به بيكاري اش براي هميشه سر و سامان دهد. شماره مهدي رونوشت را گرفت. و قبل از اينكه هيكل وارفته و چاقش را كه توي سي سالگي به نظر 40 ساله مي رسيد، سست جابجا كرد و با چرخش كمي روي كاناپه راحتي انداخت. آب دهانش را خشك قورت داد و از پنجره كه تنها روشني اتاق بود نگاهش روي درختهايي كه هر روز بهش زل مي زدند و بعدش گذر ماشينها افتاد. قبل از اينكه به آپارتمان روبرو- هرپنجره اي باشد فرق نمي كند- خيره شود، طرف گوشي را برداشت:

- جانم! چطوري تك خور؟

: مهدي جان شوخي رو ول كن. بيا كارت دارم.

سر و صداي خيابان داشت بيشتر ميشد و هيچ صدايي از حرفهاشان نبود. تلفن بعدي پيش شماره اي حوالي چهار راه ولي عصر داشت. توي آن همه سرو صداي ساختمان سازي كه از ساعت نه صبح به اوج رسيده بود، صداي مشعلهايي كه براي قير گوني به كار مي رود، قويتر از همه هُرهُرمي كرد. اين بار بعد از اينكه گوشي را گذاشت از هيجاني كه روي صورتش رژه مي رفت، فهميد خرداد ماه است . سالهاي مدرسه و امتحان، سگهاي عصباني باغ گذر بچه ها. توي اين فكرها بود كه صف كتابهاي روي شوفاژ سرد اين وقت سال، روي هم سريد و آخرينشان كه از همه قطورتر بود زير بار بقيه خم شد.

- اي لامصب ها! انگار دارن ساختمان مارو خراب ميكنن.

بلند شد و عين اينكه بخواهد توي دعوا طرف را غافل گير كند و با چپ بزند توي گوشش، محكم كتابها رابرگرداند سر جايشان. كتاب آخري را برداشت. گوشه پاييني اش را كه تا شده بود با دست و خيلي مهربان صاف كرد. و دوباره يادداشت صفحه اول رااز حفظ خواند. همان خط دخترانه كه گوشه امضايش در تماس كتاب با پنجره رطوبت كشيده و محو شده بود:" ... اميد عزيزم." دم ميم دو شقه شده بود يك سر انداخته بود بالا و ديگري به پايين. عين اينكه نوشته باشد : مار. محكم بست و نشست روي تخت كنار كتابها. آنقدر شديد كه گرد و خاك بلند شد. نور پنچره داشت گرد و خاكها را بازي مي داد كه يادش آمد دو نخي سيگار مانده است. آنقدر هول پاكت را برداشت كه دستهايش نمي دانستند كدام سيگار قرار است ديگري را روشن كند. به هر حال گيراند و آتش كه زد، ديد زنگ در را مي زنند. تنها صداي رساي خانه همين زنگ قديمي بود كه به هيچ روشي نمي شد ساكتش كرد. از همان دم دربي هيچ آيفني وصل شده بود به تنها اتاق اين واحد. بلند شد و رفت از روي پله ها و بالاي در خروجي كه با چند پله به درب اصلي مي رسيد، نگاه كرد. طرف را كه شناخت دستي تكان داد و مثل پهلوانهاي زور خانه رفت توي گود و درب را باز كرد.

كل اسبابش را كه آورد، اتاقش شده بود مثل اتاق كيمياگرها. حساب كرد حتي دستيار هم نمي خواست. فقط بايد غرغر همسايه ها را مي خواباند. بايد حساب كار دستشان مي آمد كه پزشك عمومي هم از سراين آدمهاي جنوب شهري زيادي است. اصلاً بين يك كلينيك سر پايي و درمانگاه ترك اعتياد توماني صد شاهي فرق است. ديگر نمي خواست هيچ معتادي آنجا پاتوق كند و سر آخر به زور مهدي رونوشت و سعيد بيخود سوت شود بيرون. از فردا صبحش شروع شده بود. خيلي شيك و تميزربع باقيمانده  اتاق افتاده بود آن سمت پرده پلاستيكي سفيد. همه خنزر پنزرهايش را چپانده بود توي كمد فلزي كه جاهاييش زنگ داشت و لكه لكه شده بود. اولين مريضش همان آدم منگي بود كه حتي زورش نمي رسيد خودش تزريق كند. معتاد منگ زنگ كه زد، خلقش رفت توي هم. دستش را برد توي جيبش تا خيالش راحت باشد كه مبادا از سر دلسوزي اين دستها نافرمان شوند و كاري بكنند. زل زده بود توي كوچه كه قبض تلفن همين طور زنده و داغ داغ از لاي در سريد تو و همانجا لا ي در گير كرد. رفت و قبض را كه ديد گُر گرفت. سيگار هفدهم يا هجدهمش بود كه چسباند گوشه لبش و با همان لب هايي كه سيگار را گرفته بود بلند غرغر كرد كه : مطب بدون تلفن ؟ 

خسته بود بدون آنكه كارخاصي انجام داده باشد. با اينكه سر ظهر روي همان گاز سه شعله كارش را رسيده بود، ولي عمراً كوك نبود. با زنگ در از جا پريد و دو نفري را كه خيلي بُراق به نظر مي رسيدند به داخل مطبش راهنمايي كرد. مرد مو بلند سبيلو كه درد داشت از ديگري كه آفتاب سوخته و بلند قامت و مسنتر بود آويزان شده بود.زل زده بود به روبرو كه يكهو ول شد كف مطب. بوي خون تازه از كف پلاستيكي اتاق بالا مي زد. بو توي سرش شروع كرد به بازي. لذتي مثل روزهاي قديمي دانشگاه و بخش ولي خيلي محرك و تند روي گل و گردنش در حال بازي بود. حتي آنقدر كند دستكشها را مي پوشيد كه بو بيشتر توي دماغش مي ماند. لحن صدايش را محكم كرد و به همراه ورزيده و نگران مرد گفت كه بايد پول را اول بدهند و در حالي كه خيلي كند بسته گازي را باز مي كرد، تاكيد كرد كه قمه خورده ها را به همين راحتي قبول نميكنند مخصوصاً اينكه به نظرمعتاد هم باشند. همراه بي هيچ چك و چانه اي با غيظ زيپ جيب بغل شلوارش را باز كردو دسته اي دو هزار توماني بيرون آورد. و تند گذاشت روي ميز. مرد سبيلو شده بود خربزه كم شيريني كه بچه ها از روي شيطنت رويش سبيل چسبانده اند. صورت گرد و بازش داشت به خودش مي پيچيد.

- دكتر فقط زودتر. اين بيچاره كه كاري نكرده. اين مهدي رونوشت پاك قاط زده. چسبونده بهش كه آدم فروشي كرده ...

سرش را هم بالا نياورد. احساس كرد از بس زبانش را به لبش زده، خيس شده و برق افتاده. بدتر اينكه چشمهايش افتاده بودند كه بازي وذوق ذوق مي كردند. اگر سر بالا مي كرد لو رفته بود.

- بنده خدا زنش هشت ماهه بارداره. بي كاريِ بي وقتي براش سخت ميشه. داداش و اينها هم كه نداره. ما هم اوضاعمون بي ريخت شده...

خودش را به زور زده بود به بي تفاوتي و مثل پزشكهاي حاذق داشت آرام روي پهلوي بيمار و با دست توي بريدگي خون آلود دنبال يه چيز سفت مي گشت. چيزي مثل پليسه چاقو. چندبار رفت و چيزي پيدا نكرد. خيلي فرز شروع كرد به دوختن با نخ بخيه . فوقش چركي شدنش دوباره خرج داشت. از اين بد جنسي به خودش باليد. مثل يوزپلنگي كه قسمتي از شكارش را نخورده و كنار گذاشته هيچ حيواني نمي بايست جرات ميكرد تا به غذايش ناخنك بزند. اصلاً اين آدمها مهم نبودند، مهدي، سعيد، جمال ... همه آدمهاي بي كله، افيوني و مضر بودند به حال جامعه. اصلاً موضوعات مهمتري بود كه بايد با آنها مشغول مي شد. شب، جشن روز اول مطب، دستخوش به سعيد بي خود و مخصوصاًمهدي رونوشت، شايد بايستي ليستي تهيه مي كرد: رييس بيمارستاني كه آنهمه او را سر دوانده بود، صاحبخانه كه البته احمق بود و مي شد همه چيزرا به حساب بي فرهنگيش گذاشت. خلاصه خيلي كار داشت. احساس مي كرد روز اولي است كه دكتر شده. مي خواست قسم بخورد كه هميشه اينطوري بماند و اگر احساساتش خواست فوران كند و فردين بازي در بياورد، بهتر است دستهايش در جيبش بماند. حتي اگر كسي ازش آدرس پرسيد نگويد و طرف را خيط كند.  آن دونفر كه رفتند، بوي خون مانده بود وبازهم داشت فكرمي كرد. هميشه وقتي مي نشست روي صندلي اول بايد مطمئن مي شد ميخهاي حتي كنار هم سر جايشان هستند يا نه. اكثراً بدون ديدن آنها مي رفت از طبقه بالاي كابينت نزديك آب گرمكن ديواري، چكش را برمي داشت و تمام ميخها را سر جايشان سفت مي كرد. حتي وقتهايي كه بيشتر كلافه بود مي رفت سراغ لولاي درو پينهايش را كه شل شده بود، چكش كاري مي كرد. زنگ دوباره با تمام وجود صدا كرد. يك جوري يك وري نشسته بود و چكش توي دستش مانده بود.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

چرا قصه ما هميشه گرگ داره؟ چرا بايد اين وجود اهريمني همه جا مارو تعقيب كنه ؟ اين نكته بيشتر اذيت ميكنه كه گرگها قانونشون حمله هفت تاييه. توي اين داستانها كه شش تاي ديگه مخفي شدن و به گرگ احمق دلقك خط ميدن. مارو بگو كه همينطور الكي دلمون به ته قصه خوشه. بعيده كه بازي بي هيچ حركتي به نفع ما باشه. دعا خوندن و در دجله انداختن فقط آب رو بيشتر گل آلود ميكنه و زيباييهاي عبور آّب رو ازمون ميگيره. اما علي كنكوري، علي غصه خور، بوش مياد داره ايمان مياره كه سر بالايي رو بايد بالا بره و الا همه ي اين كه رفته رو بايد سر بخوره و سقوط كنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

هيچ جمله اي در كار نبود. مرد فقط شكايت ميكرد. همه تعريفش را شنيده بودند. حتي خيليها وقتي بهش فكر مي كردند، توي دلشان نوروشور مي افتاد. اما خودش خيلي خسته بود. مثل يك نقاشي كارتوني شده بود كه به ديوار اتاق بچه ها آويزان است. شكارچي تفنگ به دست رو به بالا، با يك پا كه روي شكار است. اما شكار كه زنده است مثل فروشنده هاي مغازه ها زل زده به روبرو هيچ عبوري برايش ممكن نبود. سالها اسير بوهاي خوش اتاق بچه ها بود بي آنكه لحظه اي بتواند يادش بيايد روز اول اينقدر خنثي و بي حركت بوده باشد. از زندگي آهسته اش به آن صورت ناراضي نبود ولي ديگر داشت براي هميشه همانجا متوقف مي شد. حتي نمي توانست لحظه اي از ژست خارج شود. كلاهش را در بياورد. تفنگ را گوشه اي بگذارد. اصلاً برود سبيلهايش را بزند بدون اينكه به شير يله زير پايش فكر كند. كانال تلويزيون را عوض كند. روزنامه اتاق بابا را كش برود. كاش دستش مي رسيد و قيچي را برمي داشت و تنها خودش را بدون هيچ وسيله ي ديگري مي بريد از روي عكس و براي هميشه تغيير شغل مي داد. از شكارچي بودن و شكار كردن فقط روزهايي كه با بچه هاي خانه بود يادش مانده بود. حالا آنها بزرگ شده بودند و فهميده بودند كه شكارچي اصلاً وجود ندارد. اگر داشت كه كشاورزها به جاي دست به دعا برداشتن براي باران، مي رفتند شكار. حتي سلاخها هم كه ناغافل حيواني را سر مي برند و هر شب پشيمان ته دلشان قدري مي سوزد به حال آينده شان، بي تف و نفرين مي رفتند و رو دررو شكارچي مي شدند.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

اينجا كه ما زيست مي نماييم – مي كنيم قبيح مي نمايد - گربه ها دنبال مرگ موش هستند جاي موش ، هم، آدمها دنبال قرص برنج. زهر زياديشان شده كه هر روز پاي منقل پاد زهر نوش مي كنند. كنار منقلها كه بايد نان پخت. بماند. حتي كنار آب رمق گل كردن ندارند و گاهي از درد بيضه و مثانه مي بازند به آّب مي بازند. برگ ريزانشان طولاني تر از بهار است. خجستگي و برجستگي جرم است. آرش هم كمانش را گم كرده و كلاس گيتار فشرده مي رودتا از بي وفايي بزند واز يارش خبر بگيرد. خوب حق دارد، بلكه تخمداني كمانش را به خاطر بياورد. راه شيري هم قهر كرده و ديگرپرده اش را نمي اندازد روي پشه بند ها مان. اصلاً هيچ بندي بر بند نيست جز در بند و پوزه بند. جاييست اينجا كه ما زيست مي كنيم. هر روز ورزش مي كنيم، بهتر از ديواري بالا برويم. حيف كه هر سال يكي مي آيد خط لبه ديوار را مي برد بالاتر. امسال كه ديوار چين شده، شده 780 تومان.  بغچه مان حيف پهن است زير دست و پاها كه آمد و رفت مي كنند والا تا به حال چيده بوديم و از قباحت كار محمد خان قاجار رفته بوديم. نقطه پرگار وجود آمده تا زير ناف ايستاده و همه را آنجا دور مي دهد. نادر خان هم با اسبش رم كرده بس كه صف طولاني آدميان بي سبيل را ديده كه زير ابرو بر مي دارند و با قافيه حرف مي زنند و زاويه دار راه مي روند، پوشك بسته اند يا زير اين آفتاب سوخته اند يا چه...

پ.ن :

شاعران را دوست ندارم. اينها پيامبران را بد نام كرده اند و روسپيان كه سهم خرابيشان از عدالت خداوندي معلوم است. و مسكينان ... هنوز شب نشده و فتيله چراغ پايين نيامده كه رميده اند و رفته اند از پشت.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

مي دوني چرا كفشام اينقدرپاره است؟

شايد زياد راه ميرم. شايدم شبا كه رسيدم خونه، هرچي نامردمي ديدم رو توي اونا جا ميزارم و ميام پيشت.

گاهي بال در ميارم و بي كفشهام به فضاي تو پرواز مي كنم. ولي صداهاي مهيب جرات خيلي بالا رفتن رو ازم ميگيره. شايد خدا انسانها رو ضعيف آفريده كه به كمك هم قوي بشن. افسوس كه اونا خلاف طبيعتشون رفتار ميكنن. برخلاف همه آگاهيهاشون و ممارستهايي كه اسمش رو زندگي و سن و سال ميدونن. اما با خودم عهد دارم كه زياد راه برم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

1. جواني يعني جادو، يعني جربزه، يعني دوصد گفته. مثل جربزه اي كه موقع ديدن دختر جاوني را كه گشت ارشاد بزكش مي كرد و مرا جلوي متروي نواب نگه داشته بود تا بيشتر بفهمم و ببينم. ببينم كه چقدر بي جربزه زندگي كردن راحت است.

2. موئلف شدن خيلي سخت است. اي شير مرد كه آمدي و فقط تئاتر كار مي كني. خيليها نشسته اند لب باغچه هنر بي نر مثل شير بي يال و دم و فقط براي يادگاري سه ماه تعطيلات مدرسه افتخار ميكنند كه روزي تئاتر فروش بوده اند و هر چه داشته اند از صدقه سر همان روزهاست.

عدالت در دست ما دروغي بيش نيست. مثل عنكبوتي زهري كه فكر ميكند حريف را با تنيدنهاي بي پايانش ضربه مي كند بي آنكه از زهرش استفاده كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

تلخك خيلي وقت است از اين سرزمين رفته، گرين كارت گرفته.  آنجا حداقل اسم دارد و سر زبان است. ژوكر است و روي سبيل سلطان تاب مي خورد. بعد از ظهرها هم براي رفع حاجتش در يك پيتزا يي فقط ادويه ميزند به غذاي مردم گرسنه كه بعد از كار مي طلبد چيزي بخورند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

گدا بود. وقتي آرشه رو سيمهاي ويولون ميكشيد، تازه مي فهميدم دنيا از منفي بينهايت تا مثبت بينهايت كش اومده و من فقط به تباهي و مرگ فكر كرده بودم. فقط كافيه كه خاطرخواه يكي از تك آهنگ هاي خدا بشي، همچين قرص ميگي كه به هيچ دين و افيوني احتياج نداري

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

هنر این نیست که عقاب آفریده شده باشیم، بیایید از ته اقیانوس به آفتاب سلام کنیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

شايد گاهي شنيده باشيد که فلان جا چند تا خانم محترم بهايي خواسته باشند برادران کاملاً مسلمان و دو آتيشه را به راه انحراف بکشانند. براي من هم نه اين قدر غليظ، شد. آدمهاي بي کينه و مهربان ولي به زعم شخصي ام غمگين و منزوي مثل خيلي از اقليتها وحتي بدترتوي سرزمين مقدس خودشان هم مهجور. بيشتر شبيه يک جلسه پرزنت گلد کوئست. خانم نسبتاً مسني بود و از ارض موعودشان که صحبت مي کرد آدم را ياد مادربزرگها به آرزوي زيارت مکه، مي انداخت. خانم جوانتري با اينکه باردار بود و خيلي نمي شد انرژي صرف کند، نشسته بود و دقيقاً مثل اين مامان ما که گاهي ازالاهيات اسلامي صحبت ميکند، گُرمي گرفت وگاهي آرام چيني به صورتش مي انداخت که فقط مخصوص تجربه ديني آدمهاست، محوريت بحث را پيش  مي برد. دختر و پسر جواني هم بودند. پسر خيلي متين و موقروبفهمي نفهمي بيشتر مثل همه امروزيها برداشتهاي شخصي خودش را از لابه لاي چهره اش مي ريخت بيرون. دختر جوان هم حتي وقت دعا آن قدر آرام چشمهايش را بسته بود، بينابين شيطنتهاي جواني، ياد آن اورادي که دردل داشت،‌ خيلي لفظ قلم و شيرين از بعضي گوشه هاي بحث که غافل مانده بود حرف مي زد. انگار داشت رنگ مي زد به تکه پاره هاي يک باور که سيل خراب کرده بود تا بعدها هر کسي که در توانش بود بيايد و بسازدش براي اينکه اسمش کلبه باشد. کلبه‌ بي نامي که شايد فقط سايه اش براي  پسري مسلمان زاده مکان آرامشي کوتاه باشد. ولي او مشتاقٍِِِِِ مشتاق بود.

پ.ن : حيف که بشر امروز شده است عقيده فروش. اين آخرين چيزيست که زده به چوب حراج.

لازم نيست بگويم که به عقايد ديگران احترام مي گذارم و ساعت 9 که شد، نشد بدون مسواک، مي خوابم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

فرقي نداشت. گاهي به نظرش خيلي مسخره مي آمد كه ترك كرده ولي به خودش نهيب مي زد كه زنش چي؟ اين همه در حقش خوبي كرده بود. روزهاي زيادي مانده بود توي خانه و آزارش داده بود. فقط چندثانيه مي آمد توي مغزش و همه چيز را شخم مي زد و مثل يك فاضلاب سنگين كه از حفره هاي زمين بخوهند پايين بروند صداي قلپ قلپ جوشيدن اينها مثل سوپ داغي كه با قاشق بخوري. هم لب و دهانت را بسوزاند و هم عجله داشته باشی براي خوردن و نتواني صبر كني تا حبابها بخوابد. ميشد بنشيني و با نوك قاشق فقط حبابها را بتر كاني و از صرافت خوردن هم بيفتي. گاهي باورش نميشد اينها روزي برايش پيش آمده. بند بند انگشتهايش را خم مي كرد توي دستش و ياد آن روزها مي افتاد. انگار از پشت شيشه اي دودي داشت صحنه اي ممنوع را مي ديد. دود، بيكاري، بي پولي، دعوا و كتك كاري اكثراً موقع غذا، بي تفاوتي هاي بعد نشئگي. پشت مي خوابيد به زنش. خماري شكستن ظرفها و سرشكستگي بين آدمهاي دور و برش.

آمده بود لب پله هاي خانه اي كه از پدرش به ارث داشت. دستهايش را كه يله زانوها كرده بود، حركت داد. و لي بازهم چشمهايش مانده بود به گوشه حياط كوچكشان توي خرت و پرتهاي مانده ازكارمغازه سابقش. مثل وقتي كه خواب خواب نيستي و ولي بيدار بودنت هم اجازه نمي دهد حركت كني. از گردن به پايين فلج. زور بزني. صداهاي اطراف را بشنوي. خنده پسرهاي همسايه را توي كوچه مي شنيد. حتي يك لحطه ديد كاعذي دارد از زير در لول مي شود ومي آيد تو و مثل اهالي فضول كوچه سرك مي كشد توي حياط. يك باغچه خالي و تك درخت بيدي گوشه آن كه چيزي براي كف رفتن تويش پيدا نمي شد وچند تا ميز و ويترين كوچك قديمي كه ديد زدن نداشت. بازم هيچ نتوانست تكان بخورد. زنش كه درحياط را باز كرد تازه توانست بيدار شود. صدايش آمد توي گلويش : كجا ميري بهاره؟

-ميرم خونه خواهرم.

  نپرسيد كه سفارش جديد دارد؟ بدون اينكه جواب بگيرد مثل سگي كه تا بيدار مي شود، مي پرد، پريد و جلوي پاي زنش خم شد و كاعذ را برداشت و با لبخندي مثل خدمه هواپيماي تفريحي دونفره كه خودشان چون جانيست همراه هواپيما نمي روند در كوچه را كه با چند پله ميرسيد به حياط ، باز كرد. نيشش را باز كرد و رديف دندانهاي زردش را به علامت صلح نشان دادكه : براي غرغرام ناراحت نباش. درست كلماتش جور نبود. دودستش را گيره شانه هاي باريك زنش كرد و هول هولكي پيشاني اش را بوسيد. آنقدر كه موقع بالا آوردن سرش چند تار مويي از وسط شبق سياه زير مقنعه، روي لبهايش بيرون كشيده شد.  بهاره آرام با دستش  نشان داد كه كناربرود و توصيه كرد كه پسر خوبي باشد و به گاز دست نزند. بهاره تا پايش را گذاشت كف كوچه پسرها ساكت و چهار ميخ آنها شدند.اخمهايش آمدند توي صورتش و تمام تنش را منقبض كردند. پسرها هم انگار دوباره شروع شده باشد، بنا گذاشتند به وراجي و متلكهاي پرت و پلاي بين خودشان. زنش كه از سر كوچه پيچيد، خيالش جمع شد. كاغذ را از زير در برداشت. چشمهايش وسط كاغذ روي شماره تلفن و اسم كوچكي كه به نظر محسن خوانده مي شد، گير كرد. هيچ چيز ديگري تويش نبود. صداهاي توي كوچه هم خوابيده بود. حتي باد در اتاق را بسته بود. بعدش افتاده بود به شاخه هاي نازك بيد جوان باغچه و داشت از خواب بيدارشان ميكرد. دويد سمت در حياط ايستاد پست درو با كف دست در را حل داد مثل اينكه بخواهد دعوايي را شروع كند.ولي پشت ستون فقراتش سوزن سوزن مي شد. در را باز كرد. كوچه خالي بود. با همان پيژامه دويد تا سر كوچه. سر كوچه هم اين پا و آن پا كرد. حتي گردن كشيد تا يك موتوري را كه داشت از 100 متر پايينتر مي پيچد، بشناسد. قيافه خسته دخترش را ديد كه از پشت وانتي كند قدم ميزد و مي آمد. ايستاد. دخترش رسيد و بي تفاوت، بدون اينكه جواب سلامش را بدهد، گفت: پدر چرا اينطوري ايجاواستادي؟

هيچ نگفت. فقط برگشت و دنبال دخترش به سمت خانه حركت كرد. چند ثانيه بعد با مهرباني و حواس پرتي هميشگي اش گفت: خوب چه خبر؟   دختر فقط لب پايينش را فشار داد به بالا و در برگشت خيلي كج و كوله به پايين يعني هيچي.

تاريكي دم غروب هميشه قشنگ و اضطراب آور بود. ولي نه اين روزها كه مي توانست دخترش را توي اتاق و روبروي آيينه ببيند كه دارد موهاي سياه و بلندش  را چرب مي كند و مي تاباند تا برود بيرون، از توي حياط تماشا كند. تعجبش شده بود كه دختري به آن بزرگي و خانمي دارد. بد اخلاقيهايش هم طفلكي تقصيرمحيطشان بود. دخترش نبايد به كسي باج ميداد. اگر مي توانست كار ديگري براي بعداز ظهرها تا شب دست وپا كند حتماً ميشد رفت توي يك محله بهتر. اما حيف كه ثمانه توي سن نوجواني بود و هم مردي بجز او توي خانه نبود. البته هرچه فكر ميكرد نمي گرفت كه بودنش چقدر به مواظبت از زن و دختر نوجوانش كمك مي كند. خودش هم ازنگاههاي مردم فرار مي كرد. صداي سلام كردن خسته زنش او را به هوش آورد. ولي دوباره داشت آجر روي آجر مي گذاشت و قسط و بدهيهايش را با معجزه اي توي روزنامه تمام شده مي ديد. اما جلوي چشمش داستان ديگري در جريان بود. زنش مقنعه را كه از سرش كشيد، انگار ضامن اشك آور را كشيده باشد، بي هيچ صدايي بالاي سرش سايه كرده و ايستاد. ثانيه اي نشد كه صداي خشك افتادن اشك از آن ارتفاع روي روزنامه راشنيد. عين تلنگري كه بزني به يك دسته كاغذ بد بو و بگويي هي مرد كجاي كاري؟ روزنامه به چه دردي مي خورد؟ بلند شدو روبروي بهاره ايستاد و پيشاني اش را روي پيشاني او گذاشت: چي شده؟    

-         صاحب كارمون ...

 بهاره سرش را از وزن سر مرد خلاص كرد. حرفش را همراه بغض و اشكش خورد و گفت  كه مي خواهد كارش عوض كند. گفته بود كه بلاخره خيلي محكم حسابش را كف دستش گذاشته و آبرويش را پيش همه كارگرهاي كارگاه برده.

قبلاً بين حرفهاي مادر و دختر شنيده بودكه حتي از هيكل قشنگ بهاره تعريف كرده بود، كاش همان روزبه بهانه همين هم كه شده كار طرف را ساخته شده بود و خودش هم خلاص شده بود. ولي رفته بود و به تهديد غيرمستقيم با تعطيل كردن كارگاه و از اين دست لاف زدنها، ماست طرف را توي كيسه ريخته بود.

-         اشكال نداره! كار مگه قحطه؟

با دودستش روي اشكها كه اصلاً بند نمي آمدند و بي صدا داشتند روزنامه زير پايشان را خيس مي كردند، كشيد و بهاره را بغل كرد. سايه بهاره كوتاه تر افتاده بود توي سايه مرد. سرها رفته بودند توي هم. اين سايه بي شكل و عجيب اززير پايشان گرفته بود و آمده بود تا زير طاقچه جا خوش كرده بود. آنقدر آرام مثل همه آن خانه، كه انگار قرار نبود حالا حالاها بيرون بيايد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

بعد از كارش با فضاي سبز نزديك خانه شان و بود. با عجله سعي مي كرد دقيق و بي اشتباه صورت كشيده و كم ريشش را بتراشد. پيراهن  تر و تميزتري  پوشيد و سعي كرد از زمان باقيمانده تا غروب، چيزي را بين اين كارهاي هر روزه از دست ندهد. هواي دم غروب خوب شده بود و از گرماي روز يك مقدار بازي باد و برگ درختهاي چنار كنار فضاي سبز مانده بود كه چند تايي بودند و حساب كه مي كردي ميانسال مينمودند. آسمان دم غروب هم از بيكاري اين پا و آن پا مي كرد كه ببارد. گاهي چند قطره مي انداخت روي كف بتوني فضاي سبز. رفت روي يك نيمكت خالي كه از نشستن جوانها روي كولش به جاو خم شده بود آرام نشست، جوري كه مبادا نيمكت بيشتر فرو برود توي زمين و بيشتر كج شود. يك ديوار بزرگ گير آورد كه يك ضلع فضا را تمام مي كرد و با شكل جايي كوتاه و جايي بلند خودش تكيه مي داد به آپارتمانهاي اطراف. ديوار پر يك خورشيد بود بزرگ و چند حلقه اي از روشن به كدر. پايينش گل و بته هاي سبزوصل مي شد به سبزي باغچه هاي فضاي سبز. روي بته هاي پرنده هاي سفيد و تو خالي از لانه هاشان بيرون آمده بودند و وروي همان ديوارهوا مي خوردند. دو تا شان اول كه ميديدي خيلي عاشق معشوقي كنار هم بودند. ولي دقت كه كرد ديد، يكي ايستاده و وديگري تا كمر خم شده است. بال پرنده ايستاده زير شكم ديگري بود و داشت به استفراغ كردن او كمك مي كرد. آنطرف تر روي قوس رنگين كمان، پرنده توخالي ديگري بود كه يك پايش را برده بود بالا و خودش را خالي ميكرد. همه آدمها روي نيمكتهاي پارك قفل شده بودند. دختري فقط مي توانست با يك دست موبايلش را بازي بدهد و براي باز كردن قفل كمك بخواهد. سه پسر جوان هم روي چمهناي ورودي فضا نشسته بودند و سيگاري رادست به دست مي كردند. انگار آخرين ساعتهايي است كه توي فضاي سبز هستند. چشمهاشان لخت و لمس شده بود و نگاهشان مانده بود روي سر و صورت همديگر. لبخندهاشان هم همينطور مي ماند روي صورتشان و عين يك بچه بغلي، ول نمي شد. چند پير مرد هم كه تقريباً نزديك دستشويي ها نشسته بودند روي نيمكت و صندليهاي تاشويي كه بيشتر بازنشسته ها دارند، داشتند به هم دندانهاي سفيد و مصنوعيشان را نشان مي دادند و گاهي از بس اين كارشان طولاني ميشد شانه ها و دستهاشان به حركات عجيب و غريب وادار مي شد. دست يكي مي رفت روي شكمش وفشار مي آورد. ديگري انگار عصاي چوبي اش نافرمان شده بود و مي خواست در برود، دودستي توي كله عصا فشار مي آورد ولي باز هم لق لق مي خورد وباعث مي شد كل هيكل پير مرد به حركت در بيايد. يكي كه ساك خريدش را دنبال خود مي كشيد، شده بود نقل مجلس و مثل رهبر اركستر با دست همه را از دور قلقلك مي داد. روبروي فضاي سبز مهد كودك بود كه موقع بردن بچه ها به خانه خيلي شلوغ نشد. مربي جوان مهد يك يك بچه ها را توي كاپشن مي پيچيد و مي داد دست مامان يا بابا هاشان و با دست ازشان خداحافظي مي كرد تا سر كوچه. حتي براي پسر جواني كه مسير خداحافظي را قطع كرده بود. انگشت كوچكش مانده بود توي هوا عين اينكه قول بگيرد. تا ازدواج كند و بچه دار كه شد بياردش همين مهد. دختر جواني از روبرو مي آمد،  به پسر كه رسيد به ساعت غواصي اش نگاهي كرد و براي اينكه بهتر غر بزند يا شايد هم نفس بگيرد ماسك سفيدش را پايين كشيد.قدمهايش را كند كرد. لبهاي قرمزش از همان فاصله نيم متري و سراشيبي روي شقيقه پسرك شروع كرده بود به خط كشيدن. پسرك مثل خروس باد نما ايستاده بود و منتظر بود تا جهت باد عوض شود. جهت باد داشت عوض مي شد. خنده ريز و نخودي دختر دم خروس را گرفت و كاملاً چرخاند. باد نما داشت تند مي رفت كه دختر باز حلقه زد روي دشتس وباد آرامتر شد. هنوزفضاي سبز كنار خانه بود كه آسمان هم از تاس ريختن خسته شد. بدون اينكه ببارد شب افتاده بود توي چاله فضا و همه گوشه ها را تاريك كده بود. مركب بود كه ميگرفت به نقاشيهاي ديوارها و تن آدمهايي كه داشتند درمي رفتند. تندتر از اينكه كسي بتواند برسد خانه، قيرگون مركب شب كشيده بود به تمام فضاي سبز. هر روز به اين فكر مي كرد كه خيلي خوب شده كه شب شده و ماه پشت ابر سالهاي بچگي ها مانده و الا وجودش مي شد جنون. شايد بيدار نگش مي داشت تا دم صبح. اين بي خوابي و ماه زدگي ممكن بود به سرش بزند كه روز را بكشد و بياورد تا ظهر و با عينكش نور ظهر را كانوني كند روي قير شبها و همه چيز را آتش بزند. توي همين حال و هوا بود كه بلند شد براي رفتن. يخه اش را كشيد بالاتر تا كسي سالك روي گردنش را نبيند و با قدمهاي تند پا گذاشت به برگشتن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

پر كردن پيت نفت در شبهاي زمستان حتي سخت تر از جغرافي بود. يكبار هم بي حواسي و سر رفتن نفت زير منبع، كلي غرغرو اضافه بار گذاشته بود روي  شانه هاي لاغري كه اصلاً آنقدر توي نوجواني ليز بود و اين ور وآن ور مي رفت، كه نمي شد باري رويش گذاشت.

امتحان توي كلاسها برگزار مي شد و اين بهترين فرصت براي صندليها و ميزهاي نو بود تا اطلاعات جغرافيايي خود را افزايش بدهند. هميشه از اينكه سخت ترين امتحان آخر باشد، ناراحت بود. ولي به هر حال بعد از آن ديوار، آزادي مطلقِ‌‌ٍ فوتبال توي كوچه ها بود. كتاب توي دستش سر خورد و افتاد روي متكا. دويد توي كوچه.

شروع امتحان ساعت دوي بعد از ظهر بود. بچه ها خيلي آرام وارد كلاس شدند. هنوز آخرين رديف پر نشده بود كه ناظم با خط كش و داد وبيداد آمد تو. چند ثانيه اي طول كشيد تابفهمد هرچه نخوانده و روي نيمكت ماسيده، مي ماند براي نسلهاي بعدي. تا به حال هيچ زمين لرزه اي به آن قدرت اتفاق نيفتاده بود كه محل امتحان را جدا كند و اين همه تلفات احتمالي داشته باشد. مثل اينكه مدرسه به طرف كلاس بزرگ ته راهرو كج شده باشد، خيلي از بچه ها در حال نق نق و غرولند سر مي خوردند به ته راهروي مدرسه و گاهي همراه اين سيل چند صندلي و كيف و نيمكت بود كه غلت مي خورد و همراه آنها جابجا مي شد. پسرك درست بيرون كلاس نشست روي كتابي كه از كيفش در آورده بود و با چشمهايش شروع كرد به كندن كلمات كتاب جغرافي و چسباندن آنها توي يك كاغذ كوچك. دستش حس نداشت ولي با تمام سرعت و توان ريز ريز هرچه مي ديد، يادداشت مي كرد. عين تكه هاي بي ربط يخ توي يك سطل بزرگ آب وقتي كه دير شده و ويخها دارند آب مي شوند. آقاي ناظم از دور مي آمد و شايد چون كت تنگي داشت خوب نمي توانست با دستهايش تعادل بدنش را حفظ كند، شروع كرده بود به كيش دادن بچه ها به سمت ته راهرو، چند تا اينجا و چند تا آنجا.

نور افتاده بودگوشه كلاس بزرگي كه معلم جغرافي با همان كت و شلوار كرم قهوه اي هميشگي با كله بي مو، مثل كره جغرافيا نشسته بود گوشه اش و با ابروهاي گره خورده و چشمهاي كرم  قهوه اي بچه ها را مي پاييد.

گاهي هم از روي سكو پايين مي آمد و بين صندليها قدم مي زد. پسر هي توي دلش آشوب مي شدو به خاطر بازي ديروز خودش را نفرين مي كرد و آنقدر روي صندلي منقبض مي شد تا دلش درد بگيرد و بتواند برود بيرون. از اين كار خسته مي شد و در نهايت آرامش به فكر سه ماه نوشين تعطيلات با آنهمه چيزهاي دوست داشتني مي افتاد: كتابخانه كانون پرورشي با صندليهاي كوتاهش كه او هنوز با خجالت دوستش داشت برود، تيركمان مگسي كه از كش خياطي مادر درست مي شد، آتش بازي توي زمين كنار رودخانه، شكستن شيشه هاي خانه خرابه اي كه توي باغ بود، پرتقال دزدي و خلاصه كلي سرگرمي شرافتمندانه ديگر.صداي قدمهاي معلم بود كه نيشش را جمع كرد و برد توي صورتش، سرش هم آمد پايين روي ورقه خودش. داشت زور مي زد و كلي قله پلنك كوه، شير كوه و جك و جانور ديگر را كه جمع شده بودند توي سرش جمع و جور مي كرد تا بتواند به سوالها جواب دهد. ولي امان از اين همه جانور كه كم كم داشتند يار كشي ميكردند و مي خواستند فوتبالي را توي شكمش دست وپا كنند. توپشان هم دولايه بود و پلاستيكي. لايي، كه بيروني بود و از بس توي سر و صورتش لگد خورده بود، ديگر نتوانسته بود لبخند درازش را حفظ كند و از گوشه هاي لبش جر خورده بود و لق لق مي زد. شايد اگر فيل دمش پهن تر بود و دقت بيشتري مي كردو اين همه گل نمي خورد، آشوب درست نميشد. اين بازي آنقدر ادامه داشت كه حتي چند رديف گوشه تر، همكلاسي اش خبردار شد و يكهو آنهمه جانور را از توي دلش بالا آورد و ريخت توي ورقه امتحان. معلم كه زير آفتاب سرش سرخ شده بود و مثل خورشيد غروب آرام و خسته روي صندلي اش مواظب همه بود، پريد رفت سراغ شاگرد بدحال. پسرك كه انگارهمين طوري الكي چهار دقيقه وقت اضافه بهش داده باشي با يك دريبل ريز دستش رفت توي جيبش و نسخه شفا دهنده را گذاشت جلوي خودش. فقط دو سوالي ماسيده بود توي مخش و هيچ رقم خودكارش به جواب چفت نمي شد. وقتش بود تا معلم از رفع ورجوع پسرك بد حال فارغ نشده، فلنگ را ببندد. اما دل غافل، موقع پيچيدن و بلند شدن، كلاس كاملاً ساكت شده بود و صداي چروكيدن كاغذ تقلب توي شكاف شلوار مشكي اش عين صداي پاره شدن برگه امتحان بلند و واضح پخش شده بود توي كلاس يخ زده. خورشيد كلاس سرختر و عصباني تر از قبل از همان گوشه تند آمد درست بالاي سرش شروع به گرما دادن نمود. اگر معلم فهميده باشد، بيچارگي اش ته نخواهد داشت. پسر خودكارش كه از دستش افتاد، خم شد به بستن بند كفشها. داور بي هيچ حرفي عصباني و مشكوك داشت به بازيكني كه وقت كشي مي كرد، چشم غره مي رفت. اما توي يك لحظه انگار دلش به رحم آمده باشد و بخواهد هرم گرمايش را بردارد، خيلي ساده داد زد كه پنج دقيقه به آخر امتحان مانده است. برگه جواب توي دست پسر رفت به سمت معلم. دست ديگرش هم به كيف، خودش را با سرعت رساند به در كلاس. هواي سالن خنك و سبك بود. توي درس حرفه و فن خوانده بود كه اضلاع شمالي ساختمان خنك تر هستند. راست بود. آنجا نور خورشيد افتاده بود روي ساختمانهاي روبروي مدرسه و مي رسيد به وسط وسطهاي ديوارروبرو. از سر و صداي بچه ها و كشيده شدن توپ لاستيكي به آسفالت معلوم بود كه آن پايين خبرخوبي در جريان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

مرد پشت دستش درست توي جايي که شصست از بقيه جدا مي شود پرنده دارد،‌آبي و مسطح و کج و کوله. دستهايش بالا مي‌آيند. گره مي خورند به ميله ها نوک انگشتها آن طرف و بقيه اين طرف. نفس يا آهي مي کشد که توي هوا مرطوب و پر دود زندان گم است. مرد روي سينه ام راه مي رود، پرايد سفيد. مرد پياده است وتند اين طرف و آن طرف را نگاه ميکند و تند مي رود. گاهي هم مسيري که بايد از بين جمعيت پياده رو طي کند نگاه مي کند با اين حال کمتر به اين وآن مي خورد.ما مورها هم آمده اند...

 مرد آزاد است. مثل مرغي که سرش را بريدي و به شوق اين آزادي در پوست خودش نمي گنجد. حتي خونش را هم اين طرف و آن طرف پخش مي کند انگار دارد شادباش مي دهد به درو ديوار. بيخ تا بيخ ميدان آدم ايستاده. هوا گرم است. رطوبت زياد است. اما گرد و خاک ساختمانهاي در حال ساخت اطرف ميدان خوب ننشسته است. جوانها هم به دو و گاهي آرامتر در حال جمع شدن هستند. مرد هنوز راه مي رود. مرد با چرثقيل جلو مي‌آيد. با اشاره مامورها جرثقيل را نگاه مي دارد. پير مردي کنار جمعيت سيگار تندش را برافروخته تر مي کند و انگار مي گويد:‌ اين همه سال گذشته و هنوز قواعد بازي رو بلد نيستيم. آخه مرد ناحسابي اين چه کاري ... که وسط حرفش فشار جمعيت او را به عقب هل مي دهد و وحرفش با جوانک بغل دستي اش گم مي شود. مرد را که بالا مي کشند. باد مي افتد و گرد و خاک بيشتري به خورد ريه مردم مي دهد. ملت هيجان زده که تا حال انگار مسابقه اي را مي ديدند و با اينکه بليط داده اند و باخته اند بايد تا آخرش را ببينند، سماجتشان کم مي شود. من هم پنجره را کيپ مي کنم. و مي نشينم و مي نوشم. چاي کيسه اي خستگي آدم را در نمي کند. انگار پنجره را دير بسته ام. گرد و خاک رفت و آمدها آمده باشد توي چايم. چند دقيقه شده و خورشيد که دارد روي ديوارهاي اطراف دست مي کشد، با تاخير آمده و دارد با سماجت جوان تر ها بازي مي کند. آنها هم با قپک هاي برجسته درجه دارها، با درجه جواني که مثل حالا شده  قد اين تخم مرغهاي آبکي يا آبهاي سفيد سوبسيد داربا صفهاي طولاني، تقلبي و لوس و بي محتوي، ايستاده اند و با گوشيهايشان مشغول هستند. خيلي هم دل و دماغ خنديدن را هم ندارند. يکيشان خيلي آرام دختري پشت پنجره طبقه همکف کوچه را نشان مي دهد و لبخندي دهانش را گشادتر مي کند. دختر با موهاي لخت و بلند و سنگينش که روي شانه ها پخش کرده، عين محافظ  سر و گردن که حتي دلت نمي آيد دست ببري زير آنها و ترکيبشان را بهم بزني و شايد بخواهي زير آنها ازگرماي آفتاب فرار کني، خيلي آرام و گستاخ پشت پنجره ايستاده و آرام لبخند به لب به جمعيت نگاه ميکند و سعي دارد خود را بي تفاوت و آرام نشان دهد. دوتا از پسرهاي جمع انگار که مسابقه ديگري در حال شروع شدن است،‌اعدام را ول مي کنند و شلنگ انداز به سمت پنجره راه مي افتند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

آمد. زود جای زخم بریدگی پشت بازویش لو داد که کارش را کرده است. رفته و سرب کار گذاشته تویش قبل از اینکه کسی سرب داغ بکارد... بهش غبطه می خورم. خودم اگر سرب داشتم می زدم به قلاب و می رفتم ماهی گیری و خیلی روشنفکرانه تصور می کردم و خالی می بستم که آنها را برای بالانس چرخها به کار برده ام.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

 

شنیده بودم که مارهای پیتون در استوا زندگی میکنند. هیچ خاصیتی ندارند. زیر آفتاب داغ چنبره می زنند. انگار دارند رنگ خالهای درشت روی تنهای تنومندشان را تغییر  می دهند. نرها که اصلاً تمایلی به ماده ها نشان نمی دهند و اغلب به همین دلیل هیچ نوع ازآن نبردهای سهمگین که بین انواع حیوانات بر سر مالکیت ملکه یا در حالت ساده تر ماده در میگیرد، درشان دیده نمی شود.

این بماند که ما شده بودیم دانشجو و کتاب به بغل. کتابفروشی کوچکی بود توی شهرمان که بیشتر کتاب امانت میداد. از سر خیابان با یک راه پله باریک و طولانی می رسید به تک اتاقی کم نور که دور تادورش کتاب بودتا سقف. مانده بود جلوی پنجره رو به آسمان که باز و هواگیر مینمود. دختر کتابفروشی هم به همراه کتابهای کمیاب، شب و روز را سپری میکرد. ما یعنی فقط این حقیر می رفت آنجا و مثل کارواش کتاب می گرفت و میداد بیرون. البته زمانهایی اینقدر این پا و آن پا می کردم تا مرد کتابفروش برسد و گنج جدیدی را که از دوستان و آشنایان تهیه کرده به ردیف زندانیهای بی غل وزنجیر و رنگ باخته ی امانیها تحویل دهد. آن وقت زندان بان ظریف آنها که خود زندانی اتاقی بود که روی راه پله طولانی افتاده بود، در لباسی روشن و لبخندی مهربان، بی شباهت به زندانبانهای معمول، دانه دانه آماده شان کند تا برای یک هوا خوری یک روزه و تپل ترها چند روزه آماده تحویل به ملاقاتیهای گمنام باشند. دخترک ریزه میزه و فرز بود. توی لباس اسپرتی که می پوشید به همراه کفشهای کتانی اش، صخره نورد آماتوری بود که همیشه همین صخره های پایین دست را امتحان می کرد و بین طبقات کتابها جابجا می شد.

روزهای گرم و بی حس و حال تعطیلات تابستان بود و شرجی هوای شمال هم لحظه ای آن مهربانیهای خفه کننده اش را از گل و گردنمان بر نمی داشت و زیر زمینی هم تقریباً هیچ جا پیدا نمی شد که بخزیم تویش، شده بودیم آویزان آن کتابخانه. حتی مرد صاحب کتابفروشی با دیدن کارت دانشجویی ام راه حلی برای اقامت دائم داده بود و گفته بود که با این کارت فقط مشود رفت خواستگاری مثل اینکه گفته باشد شبها هم میتوانی اینجا بمانی و زحمت رفتن وآمدن توی هوای داغ را هم نکشی. اصلاً بعد این حرف شده بودم کوه نورد و برای تمرین از پله های البرز(همان کتاب فروشی) بالا می رفتم، بلکه روزی یک کوه نورد درست و حسابی و استخوان دار شوم. پله ها انگاری تنه ماری خفته اند و به سری در اتاق اصلی کتابفروشی ختم می شدند. مار خفته هم  دختر را با کتابها بلعیده و بی خیال از شرجی گرما یا سیری پس از غذا لمیده بود. حتی یک روز  که آمدم وروی پله ها زندان بان زندانی را چمباتمه و دمق دیدم. کلی دلم برایش سوخت. بیشتر از اینکه میدیدم از آنجا دارد اول خنکی غروب دختر و پسرهای بیکار که دارند به دق و دلی روزها هم شده و یا هرچه مانده تا شب شود و بیرون ماندن بد شود، خیابان شلوغ را شخم می زنند، را نگاه میکند و برای همین یک ساعت آزادی آنها زانوی غم به بغل گرفته، پکر شدم. سلام کردم از آنها که دیگر اسم ملاقاتی تویش نیست و حکم آزادی زندان بان را ول کردم توی دورگی هنجره 18 سالگی ام.

سنگین ابرو کرد توی هم و با اکراه پله ها را بالا رفت تا پشت پیشخوان. من هم خیلی اتوماتیک بغچه امانت را گذاشتم روی پیشخوان. بنا کرد به اعتراض که چرا کتابی که نمی خوانم می برم و می آورم.  حرفش خورد توی پیشانیم. چهار تکه شد. دو تکه از زیر گونه ها آمد پایین و درست زیر آرواره ها ماسید. دوتکه دیگر هم خیلی تند و سریع رفت رو شقیقه ها و آرام آرام لول شد و جایش داغ شد.یک لحظه حس کردم مار کتابخانه هم از چرت بعد از بیدار شده و به کله اش تکانی داده انگار هوا توی سرش ایستاده باشد. خیلی آرام و دمق گفتم : "چرا... می خوانم. حتی اکثراً خلاصه میکنم." آتیش چشمهایش هری کشید و رفت پایین. آنقدر زود و سریع که روی صورتش چین انداخت. فوری تیر دوم را پراندم که کتاب دنیای صوفی را می خواهم. چین صورتش بیشتر شد، انقدر که پوست روی گونه هایش مخملی و براق شده بود و در حال پاره شدن. خیلی نمکی به همبازیش گفت که کتاب را دارد می خواند وبعد که توپ افتاد دست من گفتم خواندم خلاصه اش را می نویسم برایت. توی برگشت داشتم روی تن لیز مار به در و دیوار می خوردم و پا کوبیدن و پایین رفتنم حتی مار پله را بیشتر غلغلک می داد و و ضع پایین رفتن بدتر می شد.

شد و هیچ خلاف وعده ای نشد. من که هیچ جزوه ای ننوشته بودم دیدم با دست خودم خلاصه را تحویل استاد می دهم و ایشان هم از اینکه دانشجوی زبر و زرنگ تکلیفش را درست انجام داده خوشحال شد و خیلی شیرین تشکر کرد و حتی برخلاف اساتید دیگر که کار خودشان را بر گرده دانشجوهاشان میبینند، اعتراف کرد که آقای خیلی آقایی این خلاصه را ازم می خواست.

لازم نیست بگویم چه بر سرم آمد وقتی حس چهار پایی مفید برای جامعه انسانی توی سرم رژه می رفت. احساس می کردم حتی گوشت مار یا- چه فرق می کند حیوان حیوان است دیگر- خر را هم می توان لای توری گذاشت و طی چند روز کباب کرد، هر چقدر هم فلسفه خوانده باشد. ولی پیش خودم از اینکه  آن تابستان را کلی کتاب از یونگو هسه  گرفته تا کاستندا و کازانتزاکیس بلعیدم، خیلی ناراحت نیستم. فقط  هنوز از اثر آن تورم معده گاهی باید بروم و دوباره شمرده شمرده نشخوار کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

اول : از سامان سالور با فیلم " چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" که زیبایی هاش به نظرم اینطوری مینمود:
نحوه ارتباطات سیسیلی افراد با هم در فیلم به علاوه  راز بقای عاشقانه، نه فقط برای عشق که برای زندگی و انتخاب درخور ترین صدا و تصویر برای درگیری افراد برای یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم توسط محسن نامجو که دیگه تصویرش برای من جا افتاده تر از صداش شده.
دوم: چه دلی دارد این حمامی که کیسه می کشد به پشت یار! برای من نوعی نویسنده ها شیرین تر از فیلمسازها هستند، مثل موسی(ع) که همش تصویردریا شکافتن و آتش و کوه و اینهاست ولی محمد(ص) همش کتاب و جزوه ودرس و ...
سوم: تمام مشکل ما از عادت به مشورت با بزرگترهاست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

آه خدا دستانم میلرزند و این ماهی فراری توی حوض آنها آب می خواهد. من که دودستم را به قنوت برداشته ام. روبروی چشمهایم داشته پرپر میزده.، حالا تکان نمی خورد. نمرده ولی دارد دیر می شود. فقط آن قدری باشد که بتواند نفس بکشد. خدایا این مه را از جلوی چشمهایش بردار. می ترسم اگر توی آب بیفتد به هوای اینکه همه جا آب است از دستانم بپرد بیرون وآزادی را تجربه کند. سنگ دل نیستم ولی خودخواهم و ماهی روی حوض را دو دستی محکم گرفته ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

معلم پرسید: 3 در 4 چند می شود؟
شاگرد گفت: عکس میشود آقا، قاب، پرسونلی می شود آقا!
معلم دوباره خندید و گفت : آری و باز خندید.
شاگرد با تردید پرسید: پس چرا مادر مان که مرد هیچ رقم 3 در 4 نبود؟ حتی روی اعلامیه دیوار.
و پیش خودش سوال کرد: پرسونلی ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

آنروز که با تو آشنا شدم. دقیقاً همان وقت که اسمت را شنیدم انگارخدا با چکش و سنبه اش سقف ناگشوده آسمان تیره شب را سوراخ کرد. ترا ازآن سوراخ داد پایین. باور کن هنوز که ماه بدر کامل می شود. من جای پایین آمدنت را می بینم. هر ماه، تازه بریده و با لبه های تیزو نور عجیبی که ازش میاید و مال این جاها نیست. از جای بریدگی آسمان هنوز گرد وخاک تازه در حال جابجا شدن است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

راستش پسر بچه های امروزی نبودیم. نبود. اگربود هم یکی دو نفر توی کلاس ما دستگاه پخش ویدئو داشتند. چه آدمهای منحرفی و چه خانواده هایی. اصلاً قابل تصور نبود میزان انحراف این جور آدمها و اینکه خیلی راحت اسم شخص اول مملکت را بدون امام و یا حداقل آقای می آورند. همین بود که پسرک شده بود خیال باف و منحرف. شاید فیلمهایی که می گفت برای هر نمره بیست میدید، کارتون نبودند و اصلاً بدون قضیه جایزه خودش فیلمهای بابا و مامانش را می دید. از همانها که روی صورت آدم نورهای رنگی درست می کنند. از بابایم شنیده بودم کلمه اش را: مبتذل.

ما دونفری روی یک نیمکت و درست چسبیده به میز خانم معلم می نشستیم. قیافه خانمم را درست یادم نیست. ابروهای نازکی داشت و به نظرم قهوه ای رنگ. اکثراً اخموبود. ناخنهای بلندی هم داشت که گاهی به همراه گچی بلند روی تخته می شکست.

اما داستان از آنجا شد که یک روز این بغل دستی زرنگ ما مقر آمد که بله! فلان روز خانم آمده خانه شان و بعد موقع رفتن و خدا حافظی با مامانش آمده توی اتاقش در طبقه پایین. چشمتان روز بد نبیند همینها را می گفت و من شاخم بیشتر رشد می کرد و کم کم فکر می کردم بقیه بچه ها هم متوجه این جسم عجیبی که به صورت یکتا روی سر ما در حال بزرگ شدن است مشکوک می شوند و می آیند از نزدیک ماجرا را می پرسند. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و من از همه جا بی خبر از خودش شنیدم که: "خانم ... باهام از اون کارها کرد". خیلی عقل کردم و به روی نفهمیده خودم نیاوردم که اصلاً چه کاری. آن موقع ها هم که اصلاً از اختلاف ارتفاع یک معلم و شاگرد سوم دبستان خبر نداشتم و توی باغ این حرفها نبودم. ولی هی می خواستم با اطلاعات نداشته خودم تصویری از ماجرا توی کله ام نقاشی کنم. توی بیداری چون دست به قلمم هم زیاد خوب نبوده و نیست موفق نشدم. ولی امان از خواب آن شب. توی عالم رویا دیدم که خانم ... آمده و درست پشت به در آشپزخانه مان نسشته و دارد با مادرم حال و احوال می کند. ولی چشمتان روز بد نبیند. چیزی دیدم که هنوز قلم از بیان آن شرم دارد. خانم ... با بالاتنه لخت نشسته بود وسط آشپزخانه. دیگر چیزی نفهمیدم. فکر هم نمی کنم اتفاق خاصی هم بلد نبودم که بیفتد. به هر ترتیب بیدار که شدم دنیا روی سرم خراب بود. دیگر خواب و خوراک نداشتم. ازآن دله بازیهای گاه وبیگاه و دستبردهای یخچال خانه هم خبری نبود. مامانم تعجب کرده بود که گربه دله عابد شده و حتی برای غذا خوردن هم توی آشپزخانه پیدایش نیست. مدرسه را که اصلاً نگو و نپرس. از همان فردای خوابم، به یک بهانه کوچک شبیه اینکه جایم تنگ است و این پسره لوس است، از این دوست انگلیسی و وطن فروشم خداحافظی کردم و از خانم خواستم که بروم جایی دور، پشت دریاها، دیار مردان پاک خداوند. معلم بیچاره را بگو که هاج و واج مانده بود و قبول کرد. البته این را از نیم نگاهی که بهش کردم فهمیدم. خوب خیلی طبیعی مادرم را خواست که بیاید مدرسه.

توی مدرسه مان یک اتاق بود که معلوم نبود آبدارخانه است یا کلاً اضافی بود.البته یکبارچند بچه شیطان رادیده بودم که به حالت فلک کردن بسته بودند و فکر کنم با تهدید بهشان فهمانده بودند که مدرسه یعنی چه. از قضا ملاقات ما هم آنجا اتفاق افتاد و این به همه نگرانیم و ترس از لو رفتن خوابم کمک کرد. هی باخودم میگفتم که الآن با اولین تهدید خانم بند را به آب می دهم و دوست عزیزم را می فروشم، تازه خوابم را بگو. خودم هم شریک جرم و در ردیف دوم دادگاه یا همان نزدیکیها قرار داشتم. وقتی رفتم تو مادرم نشسته بود و خنم معلم هم آنجا بود. یک صندلی خالی ولی به نظرم خیلی خیلی باریک آنجا بین آنها بود. فقط یادم هست که جست زدم روی صندلی و ساکت و بی نفس نشستم. سرم را که آرام بالا آوردم بچه های هم کلاسی را دیدم که مثل بچه قورباغه از میله های پنجره آویزان هستند و دارند می خندند. نکند لو رفته باشم یا وقتی که لو رفتم زودی بفهمند و ... خلاصه آبرویم در خطر بود. مادرم و خانم معلم مشغول صحبت بودند. با اینکه من خیلی توی حرف گوش کردن استاد کار بودم ولی هیچ جوری فکرم جمع نمیشد تا مطلب را بگیرم. سرآخر دیدم دست خانم معلم آمد زیر چانه ام . آرام سعی داشت چانه ام را بالا بیاورد. من هم از ترس اینکه مبادا یکهو ورق برگردد و ناخنهای تیزش توی چانه ام فرو برود، با هزار خجالت سرم را با لا آوردم. ولی نمی شد توی صورتش نگاه کرد. هاله نوری که روی صورت معلم بود مثل تابلوهای افراد مقدسی که دیده بودم،اجازه نمی داد چیزی ببینم. انگار نگاهم  به یک لامپ 200 واتی افتاده باشد زود سرم را پایین انداختم و تقریباً ماجرا تمام شد. ولی این شده که چهره تنها معلم خانمم را یادم نمانده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

سوزنبان متاسفانه نه به بالا فکر ميکند و نه پايين. آدمي ميانه است و معمولي با چشمهاي قهوه‌اي سير و مهربان، قد متوسطش را لاي اونيفورم کارش که سالهاست همان را دارد، پيچيده و گاهي مخصوصاً وقتي هوا شرجي و گرم مي شود،‌ با باز کردن دکمه هاي پيراهنش ميشود فهميد که حول و حوش 45 سالش است. اين را دقيقاً از روي شکم نيمه برآمده اش مي شود فهميد. سوزنبان مراقب آدمهايي که سرنوشتشان به دستش سپرده است و براي همين شبانه روز سر کارش است و برنامه اش را طبق جدولي که توي دفترش چسبانده دقيق ميزان ميکند. اصلاً مدتي است که شده مثل اينها که روي اسبها شرطبندي ميکنند، دائم، مضطرب و بي قرار يک چشمش به جدول توي دفترش است. اگر زندگي ساکت و آرامش وقتهايي که فاصله بين عبور قطارها زياد است، نبود حتماً بلايي به سرش آمده بود. ولي اين شده که در دل جنگل نزديک کوه براي خودش خانه‌اي از چوبهاي جنگلي ساخته که دو طبقه است. خيلي شيک مناسب مجالس مهمي مثل عروسي و وليمه و اينهاست. ولي او تنهايي در اين جاي بزرگ زندگي مي کند.

آدم مهمي نيست ولي تصميمهايش به نظر خودش گاهي خيلي مي تواند مهم باشد. وقتهايي با خودش فکرهاي خنده داري ميکند شبيه اينکه خدا دارد با  او در مورد عبور فلان قطار از اين مسير يا آن يکي مشورت مي‌کند. خدا خيلي جدي است و توي دفترش نشسته و با پيپ دسته طلايي‌اش بازي ميکند و در همين حال که به سمت او خم شده و سوال مي کند، سوزنبان خيلي بي تفاوت به فکر بيرون رفتن از اتاق و رسيدن کاري کوچک مثل روغنکاري دوچرخه‌اش است. انگار که نتظر بوده تا ازش بخواهند تا تصميمي در مورد زندگي افراد بگيرد و او هم با اکراه تمام اين تصميم گيري را به بعد موکول ميکند. خدا هم تا اين اوضاع را ميبيند، خلقش تنگ مي شود و با دوسه پک عميق سعي ميکند بحثي را که شروع کرده به يک احوال پرسي ساده از سوزنبان تبديل کند.سوزنبان نه اينکه ادم سنگ دلي باشد، اتفاقاً‌خيلي به حيات و مخصوصاً زندگي آدمها علاقه‌مند است و حتي با خودش فکر ميکند که اگر ازدواج کرده بود چقدر پدر خوب و مهرباني مي بود. مثلاً پسرش را که دنبال شيطنتهاي جواني بود اصلاً سرزنش نمي کرد و تنها با يک يادآوري کوچک در مورد قواعد مرگ موعظه اش را خلاصه ميکرد.

سوزنبان اندک مي خورد و گاهي بين دوآمد و رفت قطارها مي خوابد. اين همه استراحت شبانه روزي اش است. او نه تنها شکايتي ندارد بلکه کارش را و همچنين جايي را که درآن زندگي ميکند خيلي دوست دارد. البته برايش پيش‌آمده که هوا گرم باشد، جوري که نفس کشيدن سخت و ناجور شده باشد. دقيقاً‌مثل بعد از ظهرهاي تابستان که توي جنگل آدم تنهايي همش فکر و خيال مي کند. يه روز شده بود. مي ديد که کارش عوض شده. دقيق معلوم نبود که چه کاري مي کند. فقط حس ميکرد از خوشي زبانش گير کرده. يه جايي مثل يه مهماني سالني با نورهاي زياد و سر و صداي کرکننده موسيقي شلوغ و مبهم. کلي دختر و پسر جوان. هرکدام در حال کار خاصي بودند. مثلا ً‌يکي داشت با گل سينه دختر ريزه ميزه اي که روي لبه ميزي نشسته بود ور مي رفت و آرام توي چشمهايش نگاه مي‌کرد و چيزي مثل اينکه بخواهد دختر را خواب کند ميگفت. هر چند ثانيه هم زير زيرکي نگاهي تند و تيز به دورو بر خودش مي‌کرد و دوباره شروع مي‌کرد به خواندن لالايي. برايش دنيايشان جالب بود. ادامه داد به قدم زدن و رفتن به سمتي ديگر که چند جوان انگار سالها رقصيده‌اند و از فرط خستگي روي چند مبل ولو شده اند. زير چشمي نگاه کرد. يه چيزي شبيه لوليدن توي هم با هيکلهاي عرق کرده و ناراحت و بي قرار از اينکه روز است و امکان ندارد توي اين همه جمعيت کسي کار خلاف نزاکتي انجام دهد. روياي خيس آن روزش را خودش تمام کرده بود. طاقت جمعيت را نداشت و خيلي زور زده بود تا از خواب بيدار شود وقتي به زور بلند شد با اينکه از گرما و هواي خفه و سنگين تابستان جنگل و اينکه اونيفورمش خيس و عرق آلود شده بود نارحت شد. ولي تا يادش آمد که چه خوب در رفته و دمش را زود کولش جمع کرده کلي به خودش باليد.

او ساليانيست که کارش همين است به خاطر همين هم بعضي وقتها دماغش را باد ميکند و به رهگذري خيالي که ممکن است بخواهد از اين جاي پرت و دور افتاده عبور کند، مي‌گويد که شايد توي کل دنيا 3 -4 نفر بيشتر وجود  نداشته باشد که بتواند اين کار را اينقدر با دقت و وسواس فراوان و بي اشتباه انجام دهد. اگر هم پيدا بشوند شايد آدمهاي تحصيل کرده‌اي باشند که اين روزها مد شده در همه جاي دنيا مي‌روند يک جاي دنج براي خودشان زندگي مي کنند و پا توي کفش ديگران ميکنند. اين جور آدمها هميشه از ديد او غير قابل تحمل و موي دماغ بوده‌اند. آدمهايي که دقيقاً زياد ازشان ديده. تا يادم نرفته بايد بگويم هرچي سوزنبانهاي برتر دنيا ماهر باشند حافظه شان مثل سوزنبان قوي نيست. مثلاً او دقيقاً يادش مي‌آيد که 5 سال پيش يک روز زمستان که برف تا نزديکيهاي زانويش نشسته بود، از مرکز بهش تلفن شد و همکارش تغييراتي در جدول عبور قطارها داد. او هم با اينکه از اين تغييرات فراوان عصباني شده بود،‌ سعي کرد خودش را‌آرام کند و براي انجام کارهايي مثل گرم کردن قسمتهايي از ريل که در اين فصل لازم بود با پريموس دستي گرم شوند نيروي کمکي بگيرد. ولي باز هم از کوره در رفته بود و تا بيايد به خودش بجنبد کلي ليچار بار طرف کرده بود. اصلاً چش شده بود آن روز و به چه دليل به طرف گفته بود که : تو جاي بچه مني آقاي محسني، من عمري از اين زمستانهاي سخت رو پشت سر گذاشتم. در ادامه گوشي تلفن را يک لحظه از گوشش دور کرد و تکاني داد تا پيچ و تاب سيم گوشي از هم باز شود و سريع گوشي را چسباند به گوشش انگار که دوخک حريف را وسط تشک کشتي گرفته باشي و با زيرکي تمام وقتي طرف نفس کم آورده و اصلاً حرفهاي مربي يادش نيست، دست بندازي و دودستي يک لنگ پاي طرف را بکشي بالا جوري که تعادلش به هم بخورد. سوزنبان کلاً آدم آرامي بود ولي اين کارا بعضي وقتها لازم است. بلاخره سن و سال و ريش سفيدي به يه چيزهايي بند است ديگر اين نيست که هرتکي باشد و هر جوجه کارمندي بخواهد از روي کاعذ بلادستي اش اردهاي ناشتا بدهد. بعد که حرفش را زد عين اسپندي که ديگر خيلي از آتش دور شده و دارد براي خودش سبک پرواز مي‌کند با پوز خندي ته دلش به دلداريهاي همکارش آن سمت تلفن گوش داد. صداي همکارش چندان هم نا مطبوع و مزاحم نبود. انگار که پسرش باشد. البته هيچ وقت ازدواج نکرده بود. لااقل يادش نمي‌آمد که بيش از چند سالي را با کسي زندگي کرده باشد ولي از اين مطمئن بود که کارشان به بچه و اينها نکشيده. به هرصورت صداي پشت سيم يادش آورد که مشغول نظافت انباري بغل دفترش بوده و حسابي گرفتار که جوانکي با موهاي فرفري مشکي و شانه پهن و قدي متوسط از دور به سمتش مي‌آمده و هنوز نرسيده دست تکان داده و چشمهاي پسر را که از آن فاصله قطعاً درست نميديد تصور مي کرده که برق مي زده يک برق آشنا. بعد يادش آمده که پسر خودش است که سالها رفته يک گوشه اي که اصلاً خاطرش نيست درس فني خوانده و حالاً‌اينجاست. او هم از اينکه با وجود حافظه خوبش اين چيزها را يادش نمي‌آيد شرمنده شده و توي دلش ذوق کرده که چنين جوانکي پسرش است. هنوز به هم نرسيده چند تا کلمه به عنوان خوش آمد گويي و خيلي رسمي مثل اينکه تلفني بخواهد به يک مقام بالا دستي گزارش بدهد يا مثلاً بگويد، بهترش بگويم ناله کند که : مشتاق ديدار و يا چه خبر ولي رويش نشود که اينقدر خودماني بگويد. پسرش که آمد جلوتر دست دراز کند و آرام روي گونه‌اش را خيلي سرد ببوسد. هم اين سمت هم آن يکي. يک موقعيت خنده داري که اگر کسي از دور ببيند ريسه برود و از اجباري بودن رفتارش خنده اش بگيرد. خوب شايد تقصيري هم ندارد چون يک جورهايي دير به دير دور و برش شلوغ مي‌شود. شلوغ هم که نه کسي که مي شود گفت راه گم کرده مي‌آيد و مزاحمتي ايجاد ميکند. و هر وقت خواست مي‌رود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط پورصادق  | 

خواب دیدم. 11 سال طول کشید. خورشید بود که دستم را گرفته بود و می کشید بالا. تا وقتی بود نفهمیدم چه می کنم و چه اتفاقی برایم می افتد. همین طور که اوج می گرفتم می تالیدم که دستم سوخت ولم کن. سرانجام دلش برایم سوخت و ولم کرد. میان زمین و آسمان معلقم گذاشت و رفت.

تازه فهمیدم ارتفاع یعنی چه و میان زمین و آسمان کجاست. خورشید خانوم ترا به خدا همیشه بمان و جایی نرو. خسته نشو و طلب بهشت رفتن نکن. ناسلامتی تو خورشیدی و باید بتابی. خاصیتت همین است. کجا می خواهی بروی؟ لااقل بگذار کار دنیا تمام شود و زنگ آخر را بزتد. آن وقت نفس راحتی بکش و برو برای خودت باش. برو موسسات زیبایی و کلافهای روی صورتت را درمان کن یا ... اصلاً نتاب.

کاش عمرم قد می داد و پیش مرگت می شدم و پیش خودم می بالیدم که : هی! منم برادر پیش از آنکه بمیرد پیش پایش قربانی شده ام. کاش کمی پایینتر بودی تا سیاوش هم می توانست ازت عبور کند و نمره کامل بگید. ولی حیف که همه افسانه ها زیر پای تو اتفاق افتاده…

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت   توسط پورصادق  |