ديوار مفت :
gratiswalle.blogspot.com
يه چندتا حرف هست که براي خودم خيلي اهوراييه و هر وقت ميخونم چشمام رو تر ميکنه :
كاش ميآمدي، ميديدي هر صبح كه به همه سر ميزني، اين همه نور پخش ميكني، و گاهي باز دلت مي گيرد و به تنهايي پشت ابرها احتياج داري و زماني كه يكهو مي پري بيرون . . . فكر چشمهاي مارا نكن. چشمهاي ما از اين بازيهاي تو اشك آلود نيست.چشمهايمان طاقت دوري لحظه اي تو را ندارد و بودن شب و صبر آدميان خود يك معجزه هر روزه است. معجزه ديگر نيز باور به وجود آخر است. نميتواني كمك كني تا اين يكي را به همين صراحت كه هر روزصبح ميآيي باور كنم ؟
پ.ن : ميدانم مشكل كجاست. شايد تقصير خانم معلم ماست، درست بعد از اينكه هما دندانش افتاد، همين طوري ناغافل به ما گفت بايد از امروز با خودكار بنويسيد. سر همون موقع ها كه من تازه به بوي پاك كن عادت كرده بودم. ازمان خواست زود بزرگ شويم.
اما حرفم اين بار اينه :
ايمان، لق لقه زبان بودنمان هم بند همان استدلالهاي جناحي و توهم توطئهايمان، رنگ بازيهاي دهه 60 است که انگار دوباره بايد تکرار شود. کلي گويي ازدوره اسلامي هم به همان اندازه تصاوير کلي از نبي اکرم داشتنمان باعث وحدت رويه شده و شيعه شيفتگيمان را درمان ميکند، که امروز به درمان نداشتن رويه و نقد و شفافيت اعتقاد داريم. همانقدر جهل پذيري و خرافه بافيمان نزديک ابهام و ممنوع التصوير بودن امامانمان است که در اين چاه هر سنگي انداختهايم. يک روز تمام باور و اعتقادمان را نقاشي کرديم و سند و مدرکهاي ديگر آنقدر برايمان سخت شد که همه را ريختيم توي چاه. امروز که کلاً نخوانده و نديده مايليم اين نقاشيها را که خيلي وضوح ندارند و زير آفتاب مدرنيته به نظرمان بيرنگ شدهاند به زحمت و همينطور فلهاي و گلهاي، رنگ دوباره بزنيم. اين طرف ماجرا را هم يادمان ميرود که راه رفتن کبک هم خيلي هزينهها دارد و الفاظي مثل مشارکت و اينها خيلي راحتالحلقوم نيست که بشود باهاش آش بخت باز کن براي ملت درست کرد. ملتي که بختش هنوز توي گرههاي سيزده نوروز گير کرده و دنبال ان جي اوهاي سبز براي آشتي با طبيعت افتاده تا بلکه اين فعاليتها مکمل آموزشهاي رفع حاجتي صدا و سيما بيشتر به خود سانسوريمان کمک کند. زماني که سينما شده وسيله اي که افراد بتونن زندگي رو بزنن جلو و يا عقب،بلکه چيزي ياد بگيرند. ما که 1400 سال از اين سينماي ديني داريم، محکوميم که جريانها رو با دور تند ببينيم.
پ.ن :
سعي ميکنم از اين به بعد اينجا بنويسم
يکي از نکات مهمي که از استاد قاضي طباطبايي آموختم اين بود که فرق آدمهاي حرفهاي(آنها که آن سمت ديوارند) با بقيه دانستن نکات ريز است، اين پيدا کردن مصداقها خيلي به حرفهاي شدن کمک ميکند. گاهي افراد فقط با رفتن در عمق ميخواهند به خودشان و احياناً ديگران توان لازم براي عميق شدن را نشان بدهند(نکته اين نبود) . تهمت غير حرفهاي فکر کردن گاهي به هر قشري که نگاه ميکنم به راحتي وارده. مثلاً مشاوران مديريت مخصوصاً صنايع خواندهها خيلي ابزار محور عمل مي کنند و از اصل ماجرا غافل ميمانند. همين طور است براي آنهايي که احياناً هنر خواندهاند و دستي بر اين آتش دارند. خيلي که وضعيت موجود راببيني دستت ميآيد که کساني از رشتههاي متفرقه ميروند يک چيزي در هنر و در سطح کارشناسي ارشد ميخوانند که لزوماً از الفباي عملي و تکنيکي قضيه فاصله زيادي دارند و به تعبيري بيابزار و خيلي عاميانه پاجاي بزرگان ميگذارند. آنهايي هم که اصالتاً هنري بزرگ شدهاند(کارشناسيشان را دود چراغ خوردهاند) و به نوعي خود را ميراثدار ميدانند. خيلي بجنبند و فاصله خود را با اين قشر که اين روزها دارند عظيم ميشوند زياد کنند، دنياي خود و ايشان را با چند تا فاکتور ساده و نميگويم غلط جدا ميکنند. يکي مربوط به دغدغههايشان در مورد تاليف و تعلق به اين صنف است و اينقدر بديهي بهنظر ميرسد که حداقل براي بنده جاي حرف ندارد. ديگر اينکه ممکن است دسته تازه وارد را متهم کنند که فقط دکوراتيو کار ميکنند و محتوي واقعي و سبک مورد ادعايشان را در حد قابل قبول ندارند. نميدانم. حرف ايشان تا حدودي درست است. ولي آيا واقعاً چيزي به نام رسالت هنري هنوز اين روزها وجود دارد؟ جواب بديهي را ميگذارم و به سراغ حوزههاي ديگر ميروم. در خيلي از مسايل ما به خاطر اينکه به نظر بنده ادب علمي نداريم و اصلاً تابع بيسبکي و هرج و مرج ذاتي محتوا شدهايم، به راحتي اين خطوط را خيلي پر رنگ ايجاد ميکنيم. مثلاً همين عده که فيگور زشتشان پرواضح ايشان را ازجامعه مخاطب واقعيشان، همانها که به توليدات فکريايشان نياز دارند، را نگاه ميکنم، دقيقاً در خيلي از موارد زايش هنري را که اغلب در اين سطوح از درون نظم فکري و رفتاري برميخيزد، در شبنشينيهاي سوت و کور پر زرق و برق يا استاد خداييهاي بت پرستانهشان، جستجو ميکنند. حاضر نيستند اعتراف کنندکه اساتيد برجستهشان، واقعاً به تعبيري دچار نظم فکري بالايي هستند و اين را درکل رفتار و زندگيشان تسري دادهاند. من کمتر آدم هنريي در سطح نوآموز ميشناسم که براي شروع هر کاري بتواند خيلي واضح و منطقي بگويد روش انجام کار براي او چيست. ممکن است خيلي سعي کند که به زور خود را در يک نحله فکري خاص ببيند. ولي خيلي که از آن زمان ميگذرد يادش ميآيد با اين انتخاب سبک و گويش، فقط خودش را دست بهسر کرده و اگر خيلي طرفدار هم داشته باشد، عوامفريبي نمودهاست. اين بيصدايي و هرج و مرج امروزي که از هنريها مثال زدم، در همه امور هست. اما از آن رو که اينها آزاد انديش ترين آدمها بايد باشند، برايم اين سوال پيش ميآيد که واقعاً چقدر انديشيده تا چه رسد به اينکه آزاد باشد.
موئلف شدن خيلي سخت است و خيلي فرق نميکند تهران، توي مرکز فتنه باشي يا توي دهکورهاي که متولد شدي مشغول باشي.
خيلي ازماها بعضي سوالات نوجواني را تا آخر عمرهي تغيير فرمت ميدهيم و همراه خودمان هرازچند گاهي مثل يک نيش مخدر فرومي کنيم: Hey am I qualified for …?
خدا کند اين حرفهايم عوام فريبي نباشد. اصل داستان اين است که من خيلي وقتها عاشق آدمها ميشوم و نگاه ميکنم ميبينم راست گفته که اشرف مخلوقات هستند. هر کدام چيزي دارند که توي دنيا لنگهاش موجود نيست و از اين همه آفرينش لذت مي برم.
1- اينجا خيلي چيزها ميشود نوشت. از اينکه چرا خيلي از دخترهاي نوجون از فيلمهاي هندي لذت ميبرند گرفته تا روزهايي که خودمان خاکستريش ميکنيم.آن هم با کوچکترين ترشح رنگي اين مساله را خيلي بديهي ميدانيم که نقاش بزرگ اينرا خواسته است. از اين بنويسيم که ميشود همجواريها و علاقهها را يکجا جمع کرد. اصلاً به بهانه تبريک بهار خيلي بنويسيم که جوانتريهامان، درست همان زماني که به قول شهيار قنبري حرير موهاي مينا داشت کارش را ميکرد، با آمدن بهار دلمان عجيب ميلرزيد. ولي حالا مثل يک گله که چوپان توي دره رها کرده راه ميافتيم توي بازار ببينيم چي بخريم براي سال نو.
2- فرق اساسي ما با ملت فقير هند و خيلي از کشورهاي همسايه اين باشد که حداقل اين چند صدايي ديني که دارند و يا مهمتر از آن خداي ضعيفي که دارند باعث شده تا بهتر از ما فکر کنند. مثل ما نمينشينند و به قول دکتر سروش در ميانه پرداخت سهم دل و عقل گير نميکنند. داشتن خداي متعال همين بديهارا هم دارد. باور دارم از ماري جوانا هم بدتر است.
3- مارسل پروست در "در جستجوي زمان از دست رفته" حرفي دارد به اين مضمون که ما خيلي وقتها حتي زماني که شديدترين احساسات مذهبيمان گل ميکند، داريم به کم نظيري گرايشات معنويمان امنياز ميدهيم. احياناً منظورم مراتب عرفاني و سلوک اسلامي نيست. تجربيان شخصي خودم است.
امسال براي هر دوستي تبريک خاصي فرستادم. فکر کنم اين در ارتباطمان، هيچ کاري نکند شفافيت ايجاد ميکند
صداقت داشتن سادهترين کار دنيا نباشد، خيلي دم دستي است. از يک نگهبان صادق بگير تا يک مدير غير منعطف وبي عرضه. در مرحلهاي بالاتر دقيقاً جايي که ميتوان کلي آدم کاردان پيدا کرد که آيه و مکرو و مکرالله را در مورد خود صدق دادهاند و براي قدرتمندي بيشتر مسلمين و خيلي چيزهاي اينطوري دفاع کردهاند. اما نه آن فجر کاذب و نه تاريکي بعدش. صداقت را بايد از اينها فراتر دانست. رفتن به سمتي که واقعاً دنبال به قول اينها بيگ پيکچر عالم باشي و هي فيل خانه تاريک را به بيرون کيش کني. زماني که تمام تناقضها بي ارزش و حقير به نظرت ميآيد. زماني که دلهره هيچ خبر بد يا خوبي تو را آشفته نميکند. انگار براي تمام مسالههاي دنيا يا حداقل اکثريت آنها جواب داري. درست وقتي که از جنون زهد و بي مسئوليتي و بي تفاوتي رها باشي. عدل، همان موقع است که بايد مواظب بوده باشي و ريههايت را براي اين ارتفاعات آماده شده باشند. خيليها شده که سر چوب پاره را سرخ کردند و بي هر دليل واهي و سراب گونه سفر را با فقط رفتن و رفتن و انباشتن اشتباه گرفتهاند. به همين دليل مجبور به برگشت شدهاند. آن هم جايي که اصلاً فکرش را نميکردهاند.
حيف نميشه که بازم حساب و کتاب کني ببيني ميرفتي بهتر بود يا ميايستادي. روبروي خود خودخواه عافيت طلبت. هموني که بايد بهش نشون ميدادي راه اين نيست. جمع بزني براي اينکه حسابت بهتر بشه؟ دردت ميآد يه کم ديگه جابجا بشي تا کسي هم اگه خواست. اگه خسته بود. حتي اگه خيلي نميخواست بشينه. اگه اصلاً کارش نشستن اينجا و اونجا بود. يه گوشه اين نيمکت بشينه ؟
من که خيلي ديدم. اومدن و نشستنش برات آسونه ولي تا بياد بلند بشه تعادل اين نيمکت بههم ميخوره. دليلش بي تعادلي نيمکته. بي ارزشي اين چيزي که بهش چسبيدي و هي ميخواي برات همه چيز باشه.
ما رو نه به خواست خودمون، بلکه به همون دليل که يه روزي قرار نبود روي نيمکت بشينيم و براشون افت داشت، نشوندن روي همين پوسيدههايي که ميشه از خيلي دور بهش افتخار کرد. ميشه گفت همه نسلي رو وادار کرد که سفيد بخت بشن. همين سهم هم براي ماها خيلي زياده. ما که هيچ دري نبوده برامون که دربست کنار کسي باشيم. ما که ديگه کرکسها دورمون چرخ ميزنن. ما که رنج و گنجمون همش عين هم شده. پايين و بالاي مجلسمون هيچ فرقي نداره. ما که از آخرالزمون شروع شديم. سر خرديم اومديم اينجا درست روي يک نيمکت. ما که پروازبا تاخيرمون بهتراز نپريدن و سقوط معني شده. اصلاً کي گفته که اين دودو زدن براي حفظ تعادل و راز بقا لازمه. ما که طبعمون به زندان عادت کرده. مشکي رنگ عشقمونه. پارسيگوي فرنگ نديدهايم. ما که همسايمون رو ملخ خور و وحشي ميبينيم. ما که سکوتمون از بي حرفيه. همونيم که نه قلب داريم نه عقل ولي مهربانترين و باهوشترين مردم دنيا هستيم. ما که با دست خودمون دفن ميکنيم و يادمون نميآد کجا انبار کرديم.
پ.ن: همه اينا رو ولش؟ فال بگير ببين هواکي خوب ميشه بريم زير همون درخت ليل، روي نيمکت خودمون بشينيم.